زود رسیده بودم سر قرار. یک ساعتی وقت داشتم و حوالی زعفرانیه بودم. یادم بود که موزهی ساعت یک کافهی فضای بازی تنگ خودش دارد که میشود سیگار کشید و یک چیزهایی هم زد به بدن. پارک کردم و با ترس و لرز رفتم داخل موزه. آیا سرهرمس آدم ترسوییست؟ طبعن نه. نگران بودم اما از کجا معلوم که از هفتهشت ماه پیش به این ور کافهی مذکور سر جایش باقی باشد. باقی بود. اسمش یک چیز دیگری غیر از کافهگالری شده بود. نفس راحتی کشیدم و خودم را مهمان کردم به سوپ ترهفرنگی (اووووففففف)و سالاد سزار. آیا سرهرمس آدم تنگی شده ال غذا؟ بلی. همینطور که داشتم سوپ ترهفرنگی مذکور را مزمزه میکردم (در اینجا سرهرمس نهتنها خوشینگاری دارد میکند، که دور از جان شما خالی هم دارد میبندد. چون کافهی مذکور امروز سوپ ترهفرنگی نداشت و در عوض سوپ جو داشت. استتیک و دراماتیزاسیون این پست اما ترهفرنگی میطلبید، در جریانید که) داشتم فکر میکردم این نگرانی از کجا میآید؟ این ترس موهوم، این اضطراب. این ضعف من از کجا میآید؟ از پدرم؟ از مادرم؟ از وطنم؟ از مهشید؟ ای مهشید… مهشید. چرا هیچچیزی سفت سرجایش نمیماند در این شهر. چرا کافهای که شش ماه پیش رفتهای حالا باید سرجایش نباشد؟ چرا سوپ ترهفرنگیای که در منو بود دیگر نیست؟ بعد توسن خیال را پروازتر دادم. یاد همهی داشتههای دیگر نداشتهام افتادم. مثلن؟ تراس رستوران سورنتو، روبهروی پارک ملت. مثلن آن رستوران همیشهباز میدان احتشامیه. مثلنهای دیگر؟ شما بگویید. ذیل همین پست بردارید توسنهای خیالتان را چیز کنید. ببینید در این شهری که مدام دارد تغییر میکند، اتوبانهایش دوطبقه میشود، یکطرفههایش برعکس، رستورانهایش بانک، کافههایش بوتیک، باغهایش الخ، کجاها را یادتان میآید که بوده، در همین محدودهی دهپانزدهسال اخیر، و دیگر نیست، یک چیز دیگری شده بهکل. چند دقیقه تمرکز کنید روی همهی «جا»های این شهر که مدام دارند تغییر میکنند، روی همهی سلولهای شهر که حوصله ندارند یکجور بمانند و هی عوض میشوند، ببینید کدامها را یادتان میآید. (به پیغمبر دارم متافور نمیبندم به حرفهام، از آدمها حرف نمیزنم، خدا شاهد است) بعد که خوب تمرکز کردید یک قدم دیگر بردارید. بگردید در حافظههای تصویری ثبتشدهتان، در عکسها، ببینید از کجاهای تهران عکس دارید، که دیگر وجود ندارد، یا یک جور دیگری وجود دارد. رنگ و شکل و هیات و هویت عوض کرده. بعد به یک سرهرمسای فکر کنید که یک پروژهی غیرانتفاعی کوتاهمدتی دارد و نیازمند یاری سبزتان است برای آن عکسها. بعد کلاهتان را قاضی کنید. فکر کنید از سرهرمس برمیآید که عکسهایتان را جایی چاپ کند بدون آنکه به منبع و اسمتان اشاره کند. برنمیآید دیگر. بعد آستین بالا بزنید و عکسها را برایsirhermes@gmail.com ایمیل کنید. سرهرمس پیشاپیش پیشانیتان را میبوسد. به وقتش هم لابد خبرتان میکند که عکسهایتان کجا چاپ شده است. اجرتان هم با زئوس، والله.
بگویم دوستش داشتم و جایش خالی است
سارا
Post a Comment