"روز گراندهاگ" باید یک چیزی ورای سینما باشد قاعدتن. چیزی از جنس یک تناسخ بهنیروانارسیده، حلقهای از دوایر، که به رستگاری منجر میشود، رستگاریای از جنس خود سینما، از جنس همهی پایانهای خوش روزهای قدیم سینما. روز گراندهاگ البته در سال ۱۹۹۳ ساخته شده و قاعدتن نباید این همه سرخوشی و دلخوشی و نیش باز برای آدم پدید بیاورد، اما میآورد. نه تنها در ذات خودش، در قصهاش زمان را متوقف میکند، بلکه خیالپردازی را آنقدر به اوج میبرد که انگار به یک دوران طلاییای میرسد. و این "دوران طلایی" را از یک مفهوم زمانی به یک امر عام تبدیل میکند.
آیا سرهرمس دارد اغراق میکند؟ آیا سرهرمس بلد نیست شعف غریب خودش رااز تماشا و حظ بصر و غیربصرش کنترل کند؟ آیا سرهرمس مایل است دعوتتان کند، مجبورتان کند، مجبووورتان کند، ناچارتان کند به روز گراندهاگ؟ الله اعلم.
کمی اسپویل شوید، اشکالی ندارد. میارزد به این که وسوسه بشوید روز گراندهاگ ببینید. ببینید که چطور تکرر گاهی به رستگاری منجر میشود. که چطور روز گراندهاگ با آن حلقههای انگارابدیاش شبیه صحنهای هوشرباست از فیلمی که عاشقش هستید، و بارها و بارها "میزنید" و از اول تماشایش میکنید. روز گراندهاگ قصهی گزارشگر گوشتتلخ آبوهواست که ناچار است برای برگزاری جشن گراندهاگ به شهر کوچکی برود. لحظهشماری میکند که مراسم تمام شود و برگردد. تمام میشود اما برنمیگردد. گرفتار طلسم میشود. طلسمی که تکرار یکسان همان یک روز است. اینجوری است که آقای گزارشگر هر صبح باید دقیقن و دقیقن همان روز گراندهاگ را زندگی کند. گرفتار تکرر یک روز، در یک مکان و با آدمها و اتفاقهای دقیقن یکسان شود، تا ابد.
حالا بروید برای خودتان تصور کنید، که باقی قصه چه میتواند باشد، که اینجور سرخوشی آدم را تا لحظهی آخر مستدام و مستدامتر کند. کیفتان را کوک کند.
سرهرمس به "روز گراندهاگ" برخواهد گشت. با ما باشید.
Groundhog day
Labels: سینما، کلن
مردی در تبعید
Post a Comment