فرزندم، نه باد و نه طوفان و نه تقدیر، که پترنها زندگی تو را رقم زدند. سابپلاتهایی که برای تو قصههایی بودند پراکنده و متنوع، برای منِ مخاطبِ حرفهای اما صرفن جورهای دیگری بودند از قصهی تو. پترنهایی که نه لزومن زیسته باشیشان متواتر، که پترنهایی که به سراغت آمده باشند، متواترتر. به همین رقتانگیزی. به همین غصهبرانگیزی. حالا امشب که نه، یک شبی که کمتر نوشیده بودم و کمتر بیخیال و کمتر دلبهفرداداده و گاس که بیشتر غمیادگرفته، بیا حوصله کنم ورور برایت تعریف کنم که رقابت آخرین رانهای بود که من را به رانش. خب؟