« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2015-11-18
اغراقی که میترا فراهانی در واقعنمایی روایت معرکهاش از آخرین ماههای حیات بهمن محصص، در «فیفی از خوشحالی زوزه میکشد» دارد، از صدای سیفون توالتش تا ماجرای قرض گرفتن و پس دادن یک نخ سیگار، چهارچوب محکمیست برای باورکردن این پیرمرد رشتی تندخو و بیتعارف، این غول خوشگذران و مغرور، آن جایی که قصه به تخریب و نابود کردن آثارش به دست خودش میرسد. جایی که آدم به چشم خودش میبیند این تخریب نه از سر افسردگیست، نه خودویرانگری و نه ژست و نه مانیفست و نه قهر. آقای محصص، خیلی بیریا و بیادا اعتقادی به حیات پس از مرگ ندارد، چه برای خودش، چه آثارش. به همین راحتی، و با کمی شیطنت و لذت، از پارهکردن و ازبینبردن نقاشیهایش حرف میزند. بیحسرتی و دردی. آقای محصص آخرین دکترش را صرفن به دلایل زیباییشناسانه دک کرده و نشسته به سیگارکشیدن و تفریحکردن با دخترک زیبایی که قرار است فیلمش را بسازد، نشسته به سیگارکشیدن تا تمامشدن. جاودانگی را درونی کردن بیشتر از این؟
خدا رحمت کند آقای کیشلوفسکی را. آخرین فیلمش را که ساخت، اعلام بازنشستگی کرد تا برود یک گوشهای بشیند، مشروب بخورد و سیگار بکشد و خوش بگذراند تا بمیرد. قریب به دو سال بعد هم مرد.
آقای محصص، وقتِ آخرین حملهی سرفه، با صدایی واضح اعلام میکند که دارد میمیرد. بهچراوکیمرگِخودآگاهتر از این؟
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, سینما، کلن, نشاطآورها |
Post a Comment