« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2016-01-09
سندرم دل بیقرار
گفتن ندارد اما قصه را لو خواهم داد.
۱
بدمنِ «شبح/spectre» (از بدترین بدمنهای و کلیشهای ترین بازیهای آقای کریتسف والتز) جایی که میخواد آخرین ضربه را به آقای باند وارد کند و او را به زانو درآورد، زنهای زندگیاش را میآورد جلوی چشمش، از سرنوشت محتومشان میگوید و این که چهطور همهی این سالها او، دشمن تاریخی آقای جیمزباند، مسببش بوده. سنگینترین ضربه را با وسطکشیدن پای آدمهایی میزند که عزیزهای دل آقای جیمزباند بودهاند. از کودکی تا حالا. بعد این همه سال، این همه جیمزباند، آقای مندسِ کارگردان ترجیح دادهاند آقای باند بزرگترین نقطهضعفش عواطفش باشد. ایبابا.
۲
به نظرم این «شبح» اعتراف متولیان جیمزباند است به این که این اواخر راه را اشتباه آمدهاند. اعترافی که البته از سر لجبازیست، یک جور تف سربالا. که هی مدام ارجاع بدهی به این که آخیچقدرقدیماهمهچیبهتربود ولی در نهایت هم همان اشتباه را تکرار کنی در بنمایهی قصهات. استون مارتین سه میلیون دلاری جدید را که تفنگش فشنگ ندارد همان اولینبار کف رودخانه بیندازی و دلت همان استون مارتین قدیمی را بخواهد. ساختمان جدید امآی۶ محل خیانت سران باشد و زیرزمین قدیمی معبد ازدسترفتهات. در هیچ سریای از جیمزباندها این همه دغدغهی گذشته وجود نداشته. این هم سازندگانش بلاتکلیف دورانی که گذشت نبودند. هیچوقت این همه نوستالژیزده نبوده جیمزباندهای تاریخ سینما. تا جایی که رنگ و رو و فیلترهای بصری فیلم هم هی تو را یاد دهههای قبل بیندازد. نه فقط رنگ و رو، که میزانسنها هم، که معماری دههیشصتی آشیانهی اصلی بدمن فیلم.
۳
جیمزباند از وقتی جیمزباندیاش را شروع کرد به از دست دادن که شوخطبعیاش را از دست داد. که سعی کرد باورپذیر باشد. معاصر باشد. واقعی باشد. تناقض اصلیاش همینجا زد بیرون. شد یک چیز دیگر. جوری که عموزادههای نوظهورش، «ماموریت غیرممکن»ها، خیلی راحت و بی که این همه دغدغهی گذشته داشته باشند و زیر سایهی نیاکانش باشند، آقای جیمزباند را پشت سر گذاشتند و در قصه و تعلیق و هیجان بالاتر ایستادند.
۴
آقای باند جایی به کسی قول میدهد که مواظب دخترش باشد. خیلی زود کارشان به رختخواب میکشد، طبعن. با همان یکبار، دخترک میشود نماد عواطف و عشق و پشق و اینها، برای آقای باند. یاد نوجوانیتان نمیافتید؟ آقای باند حالا هیچی، آدم بالغ به یک بار خوابیدن یکهو میشود عاشق و انتخابش برای تداوم زندگی میشود بدونتوهرگز؟ آدم این قدر ندیدبدید آخر؟! خلاصه این که این آقای جیمزباندی که در این چند فیلم آخر برایمان ساختید بدجوری احتیاج به تراپی دارد راستش را بخواهید.
Labels: سینما، کلن |
Post a Comment