«اسپویلر آلرت»: این پست حاوی مقادیری «شوآف» و «واهواه» و «حماسهسرایی» میباشد.
۱
بچگی من اصولن روی دوچرخه گذشت. تا همون وقت دیپلم و اومدن به تهران. «حُسن خوب» مشهد این بود که مسطح بود. میشد که آدم روی یه دوچرخهی شهری «سینگلاسپید» اموراتش رو بگذرونه. فارغ از مسیرهای خونه-مدرسه و خونه-خونهیخالهعمو، روزی دو ساعت هم رکابزدن و ولچرخی تو کوچهپسکوچههای عشرتآباد و هی شعاع گردش و چرخش رو بیشتر کردن و این اواخر به بلواروکیلآباد و سهراهکوکا رسوندن، و کشفکردن جاهای عجیب و غریب (در حد همون ۱۰-۱۲ سالگی) مثل زمینها و مزارع کنار ریل راهآهن و عهاینکوچهههکهفکرمیکردیمبنبسته. حالا این که چطو خانوادهی محترم نگران نمیشدن و دلهاچقدرگندهبودزماناونمرحوم خودش یه قصهی دیگهست. تهران که اومدم دوچرخهی «نیمکورسی» آبی روشن ایتالیاییم رو نیاوردم. مطمئن بودم که دیگه به کارم نمیاد. اتوبانهای دراز و کوهپایگی شهر و راههای دور. دوچرخههه هم برای خودش یه سرنوشتی پیدا کرد که در این لحظه یادم نمیاد. میخوام بگم در این حد اهمیت دارن چیزها و خاطرهها، در ذهن و روان آدمی.
۲
تا همین چند وقت پیش «دنده»ی دوچرخه به نظرم یه مفهوم استعماری و کپیتالیستی بود و بهش اعتقادی نداشتم. زائدهای که اضافه شده بود به مفهوم مجرد و خالص دوچرخه، تا قیمتش رو بالا ببره و تنوع بده و بازار مصرف رو رونق بده. برای آدمی که سالها تو یه شهر مسطح رکاب زده بود دندهی دوچرخه اسراف بود اصولن. دوچرخه برام وقتی دوچرخه بود که بتونم تا پیچ آخرش رو باز کنم و پهن کنم وسط حیاط و بشورمش و تمیزش کنم و دوباره از نو ببندم و سرهمش کنم و تبدیل به چیز دیگهای هم نشه حین بازوبست. مکانیسم دنده برام زیادی پیچیده بود و عین هر چیز پیچیدهی دیگهای برنامهم برای برخورد باهاش این بود که ایگنورش کنم به کل. عین زندگی، عین آدما، عین روابط، عین هویج، عین وبلاگ، عین خیارشور، عین بستنی میهن، بلاهبلاه.
۳
رزولوشن امسال رو گذاشتم روی خوب خوردن و خوب ورزش کردن. پارسال و پیارسال سالهای خوب نخوردن بود و خوش نمیگذشت از این لحاظ. این جوری شد که تردمیل اضافه شد به اعضای منزل و بساط شبها فیلم و سریال دیدن حین پیادهروی رو علم کردیم. از اون طرف هم دوچرخه بچهم رو کش رفتم و زینش رو اونقدر بلند کردم که بشه سواری گرفت ازش و عشق آغاز شد و این شد که از اول امسال باید هفتهای یه بار ماشین رو روشنخاموش کنم که باتریش نمیره. حسن خوبش هم اینه که صبحها سرازیریه و آدم انگیزه داره با دوچرخه بیاد. غروبها هم که دیگه کاریه که شده و تو پاچهته و به هرحال باید دنده رو سبک کنی و سربالایی رو برگردی خونه. البته خیلی گشتم مسیری پیدا کنم که هم اومدنه و هم برگشتنه سرپایینی باشه. نبود ولی. شمام نگردین.
۴
دوچرخه واقعن چیز گرونی نیست. میشه با ششصدهفتصد تومن یه دونه کوهستان دندهای معمولی گرفت و انداختش زیر پا. یهو شکوفا میشی. هر میلهی بلند فرورفتهدرزمین میشه جای پارکت و از کنار صفوف ترافیک با لبخندی رد میشی و زیبا میشی. من خودم دقت کردم، پول بنزینش واقعن ناچیزه. یه بار هم یکی رو دیدم دوچرخهش رو بغل کرده بود از پلهبرقی پل هوایی میرداماد-مدرس داشت بالا میرفت و سوت میزد. یه بار دیگه هم یکی از رفقای قدیمی من رو با دوچرخه دید و خیلی ازم تشکر کرد و تقدیر کرد و تشویقم کرد که بقیه رو هم تشویق کنم با دوچرخه در سطح شهر گذر کنن که تعدادمون زیاد بشه و مسخرهمون نکنن. خیلی امیدوارکننده بود حرفاش.
۵
«دوچرخه تو ایران اومده اما فرهنگش نیومده.» این رو یه رانندهتاکسی بهم گفت وقتی تو ترافیک گیر کرده بود و من از کنارش رد شدم و دستهی دوچرخهم خورد به آینهبغلش. حق داشت. واقعیت اینه که دوچرخهسواری غیر از همت جنبه هم میخواد.
۶
اون بادی که میخوره تو صورت آدم. آخ که اون باد، آخ که اون باد...
حسن بد هم داریم ؟
به وضوح شوخی کرده بودم
Post a Comment