« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2016-11-22
از ختمها و آدمها
۱
هفتم مرحوم را در تالاری گرفته بودند. یکی آن وسط از این روضههای امروزی میخواند. شعرهای سوزناک در رثای آدم رفته، از آقای خرم و خانم هایده و الخ. یکی هم نی میزد. ملت هم نشسته بودند گروهگروه دور میزها. گپ میزدند و معاشرت میکردند. یکجاهایی دوز سوز را بالا میبرد تا اشکی بگیرد از خانوادهی درجهیک مرحوم. سوز و ساز که تمام شد بلند شدیم رفتیم از سالن کناری باقالیپلو و ژله «کشیدیم» و خوردیم.
۲
شبیه چنگی بود که در هوا بزنی و چیزی گیرت نیاید. سکتهی کوفتی آنجور بیمقدمه بیاید و آدم عزیزت را ببرد. از راه دور برسی و هی چنگ بزنی در هوا و چیزی گیرت نیاید. بگردی دور خانه دنبال یه چیزی که تو را به مردی که رفته وصل کند هنوز و چیزی گیرت نیاید. جز مشتی خاطره و یاد. میگفت شب اولی که پدرش مرده بود و خانواده جمع شده بودند خانهشان، همه چند پیک بالا رفته بودند و سیرابشیردان خورده بودند که مزهی محبوب مرحوم بود. میگفت فکر کردیم بهترین کاری که میشود کرد به یاد آدمی که تازه رفته، آدمی که همهی عمرش را گذاشته روی اینکه خوش بگذراند به بقیه و مهمانداری کند و پای بار وسط هال خانهشان پیک به پیک برای ملت عرق بریزد و شادشان کند، این است که چراغ عیش و عیاشیاش را یک شب دیگر هم روشن نگه داریم.
۳
یادم نمیآید برای آدمی که رفته، و چندان نزدیکیای هم با او نداشتم، اینطور اشک ریخته باشم. گمانم چهلم مرحوم بود که مراسم ختم را در رستورانی گرفته بودند. کسی از دوستانش چندتا خاطره تعریف کرده بود از مرحوم. درست یادم نیست. گمانم ششهفت سالی گذشته. شاید هم من دوست داشتم که کسی از دوستانش چندتا خاطره تعریف کرده باشد از مرحوم و اینجوری در خاطر ثبتش کرده باشم. چیزی از آن مطمئنم اما آن پردهی پروجکشنی بود که در تالار بود و عکسهای مرحوم را روی آن نمایش میدادند و کسی ساز میزد.
۴
نشسته بودیم در مسجد. یکجور غلطی بود معماری سقف مسجد که صدای یک تکه از پچپچ جماعت بدجوری انعکاس پیدا میکرد و پخش میشد در کل شبستان. کنجکاو بودم برای مراسم ختم آدمی که هیچکجای خودش و زندگیاش را نمیشد با هیچ ضرب و زوری وصل کرد به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت، و لابد ناچار بودند که به هرحال یک «مسجد»ی بگیرند، موضوع صحبت صاحبمنبر چی ممکن است باشد. شکل کلاسیک قضیه این است که با روضهی کربلا و زینب و باقی خاندان اشک صاحبعزا را دربیاوری. یکمقدار مدرنترش میشود اینکه جای قصهی امامحسین سراغ فضیلتهای امامعلی بروی. همین راه را هم رفت بندهخدا. به گمانم به هرحال وقتی ختم را آدم در مسجد میگیرد، نشود از دایرهی اسطورههای دینی خارج شد و جور دیگری گریه گرفت و نصیحت کرد ملت را.
۵
یک تریبونی بود و آدمهای نزدیک به مرحوم، بستگان و دوستان مرحوم آرام میرفتند پشتش و از مرحوم میگفتند. حرفی و خاطرهای. جای باقالیپلو و زرشکپلو و کوبیده و ژله هم بساط عصرانه بود با چایی و قهوه و حلوا و شیرینی و میوه. یادم هست که این بار هم اشکم جاری شده بود. اینکه یک موسیقی ملایم و بیکلامی هم آن پس پشت داشت زمینهطور برای خودش پخش میشد یا نه را درست یادم نیست. کاش اینطور بوده باشد.
۶
داشتم فکر میکردم ختمها هم شخصی شده. عروسیها را راحتتر میشود سنتشکنی کرد. ختم اما متعلق به یک حوزهی جدیای از زندگانی آدمهاست. شکستن تابوهای شکلی آن کار سختتریست. چه بسا یک نافرمانیمدنیای برای خودش باشد وقتی در دل نظامی داری زندگی میکنی که ارتزاقش اصلن از مناسک ختم است. یک زمان طولانیای میشد با روضهی کربلا اشک ملت را درآورد. بعدها هم تا یک جایی سوز شعر و نای نی جواب میداد. و این هردو خالی بود از شخصیت مرحوم. از فردیتش. هر دو یک ابزارهایی بودند از یک مناسک جمعی. همان روضه و همان شعر و همان سوز نی را چندبار که میشنیدی برایت عادی میشد و بیاثر. فردیت آدم مرده اما تکراری نیست. عکسها و فیلمها و خاطرههای شخصیاش هم. تا ابد میشود ختمهایی داشت جگرسوز و یکه. داشتم فکر میکردم ختمگرفتن برای ماها، ختم اشکآورگرفتن، چقدر کار راحتتری شده. با این انبوهی از عکس و فیلم و خاطره که داریم هر روز انتشار میدهیم در مدیاهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی جورواجور. یک سلامی هم بکنیم به فیلم the final cut، و منتظر باشیم که زرنگترینها، بیزنسِ ساختِن کلیپ از مرحوم جهت پخش در مراسم ختم را هم استارت بزنند، لابد همانها که کارشان ساختن کلیپهای عروسیست، مثلن.
Labels: راهکارهای کلان |
Post a Comment