« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2017-03-04
آدم آورد در این دیر خرابآبادم
اسطورهی گناه نخستین را اگر بتوانیم ساده کنیم به انجام فعلی ارادی که بلافاصله شر «مسوولیت انتخاب» را به دوش ابوالبشر (آدم و حوایش را بگذارید کنار عجالتن) انداخت، سوارشدن قصهی فیلم Passengers بر داستان کهن آفرینش استوارتر میشود. (ناچارم به افشاگری، درک کنید) خط اصلی قصهی فیلم از یک موقعیت بکر و درخشان میآید که هر فیلمنامهنویسی را قلقلک میدهد برای بسط دادنش تا هرآنجا که راه بدهد. ۵۰۰۰ تا آدم انتخاب کردهاند که در سفری ۱۲۰ ساله به سیارهی جدیدی (بهشت برین دوبارهای) با سرعتی نزدیک به سرعت نور، بروند و جامعهی بشری را از نو بسازند. در طی سفر قرار است همه خواب باشند و دمدمای رسیدن بیدار بشوند. از مسافر و خدم و حشم و کاپیتان سفینه و الخ. یک نقص فنیای پیش میآید و مردی جوان از مسافران ۹۰ سال زودتر بیدار میشود. با این چشمانداز که امکان دوبارهخوابیدن وجود ندارد و باید باقی عمرش را به تنهاییترین شکل حیات در سفینهای مجهز و تکراری سپری کند. پس از یک سال اندی تاب تنهایی را نمیآورد و زنی از مسافران را «بیدار» میکند. نقطهی اوج فیلم هم آنجاست که زن میفهمد که بیدارشدنش تصادف نبوده و انتخاب مرد بوده و هرآنچه مرد رشته، همهی آن عشقها و شعرها و دردها دروغ از آب درمیآید. خوابیدن و بیدارشدن مرد ابوالبشر به جبر سفر بوده و بیدارکردن زن، خوردن سیب گناه. مرد باید تاوان بدهد و اینبار همهچیز را از نو بسازد. «آدم» بشود و مسوولیت انتخابش را به دوش بکشد. باقی ماجرا قصهی هبوط زن و مرد است از بهشت (خواب مصنوعی) به تنهایی خلوت ۹۰سالهی سفینه (زمین).
فیلم اما درست جایی که باید به ولیافتادمشکلها بپردازد که جذابترین پیچها را در خود دارد، با یک جامپکات سریع ۹۰ سال را طی میکند و باقی مسافران را بیدار میکند و روبهرویشان میکند با «زمینی» که آدم و حوای قصه برای خودشان ساختهاند و از خودشان باقی گذاشتهاند. نه بچهای، نه گیر و گوری، نه گیس و گیسکشیای، نه طلاق و طلاقکشیای، نه حتا وسوسهی قشنگ بیدارکردن چهارنفر دیگر از مسافران. اینجوری است که آن همه پتاسنیل قصه به فنا میرود. آدم دلش میخواهد یقهی خالق فیلم را بگیرد که لامصب، یک مینیسریال معرکه میشد از این قصه درآورد. حرامش کردی رفت. اه.
Labels: سینما، کلن |
Post a Comment