داشتم فکر میکردم لویی سیکی ترسناکترین واکنش رو داشت بین سلبریتیهایی که اینروزها چپ و راست در معرض اتهام سوءاستفادهی جنسی قرار میگیرن. شجاعت این رو داشت که تایید کنه و ابراز تاسف. اما جملهای به عذرخواهیش اضافه کرد که به قول رفیقم، بیشتر از اون که به قانون برگرده، به روح قانون برمیگرده. به اون ریشه و دلیل اخلاقیای که اساسن برای تحققش قانون وضع میشه در طول دوران. گفته بود «این ماجراها واقعیت دارند. اوایل تصورم این بود که کار اشتباهی ازم سر نزده چون هیچوقت بدون کسب اجازه از هیچ زنی مرتکب چنین رفتارهایی نشدم. اما بعدتر – که البته خیلی دیر شده بود – زندگی به من یاد داد وقتی روی کسی قدرت و کنترل داری، سوال کردن بیمعنی میشود، چون آنها خودشان را در مخمصه میبینند. قدرتی که من روی این زنان داشتم این بود که تحسینم میکردند. و من به شیوهای غیرمسئولانه از قدرتم استفاده کردم.»
نوشتم ترسناکترین، چون مرزهای سوءاستفاده رو به جایی برد که دیگه حتا رضایت لحظهای طرف هم نمیتونه توجیهکننده باشه. چون به جای واکنشهای معمولی نظیر سکوت یا یادمنیست و خودزنی، بیشتر از اون که در مورد ضعف اخلاق شخصی خودش حرف بزنه، در مورد قدرت، جایگاهش و مناسباتش، در مورد اخلاق قدرت گفت و باب این تشکیک رو بست که کسی ادعا کنه وقتی بیست سال پیش مشغول کاری بوده با یکی، طرف اون زمان شکایتی نداشته و حتا لذت هم برده (به دلیل داشتن ارتباط با آدمی پرقدرتتر و موفقتر از خودش، به دلیل لذتی که لابد به شکل داروینی و تکاملی، این قضیه داره) و حالا بعد بیست سال یادش افتاده که اسم اون آزار جنسی بوده و مورد ظلم واقع شده و داره رسانهایش میکنه. لویی سیکی که در باهوشبودنش شکی نیست، طبعن فارغ از بحث اخلاقیات دارم میگم، با این اعترافش چشماندازی رو باز کرد که حالا هر کدوم از ما میتونیم خودمون رو به نوعی توش مجرم ببینیم. و این ترسناکه.
خبر لویی سیکی که درآمد، واکنش لحظهای و غلطی داشتم طی یک توییت. که خب خیلی زود سر عقل اومدم و حذفش کردم. ریشهی واکنشم اما مربوط بود به همون تشکیک مذکور و یاد این افتاده بودم که چطور این تیغ دولبه گاهی میتونه از سر سوءاستفاده از جریان غالب رسانه، ببُره. میتونه حیثیت و آبروی یه آدم بیگناه رو تهدید کنه بدون اون که در اصل، در آن اتاق تاریک دونفره، سوءاستفادهای رخ داده باشه و مدرکی برای اثباتش باشه. (از بامزگیهای روزگاره که فیلم «زندگی دیوید گیل» رو همین آقای کوین اسپیسی بازی کرده که این روزها داره تاوان آزار جنسیای رو میده که چند سال قبل مرتکب شده. فیلمی که در مورد قضاوته و قانون اعدام و چیزهایی که برگشتپذیر نیست.) این که چطور جریان رسانه طوری شده که صرف طرح اتهام آزار جنسی، زندگی متهم رو نابود میکنه، حتا قبل این که چیزی ثابت شه یا خودش اتهامش رو بپذیره. یاد ماجرای رفیقم افتادم که چطور مدتها سوژهی رسانه بود به خاطر اتهام آزارجنسیای که یه رفیق دیگهمون بهش زده بود و دردسرهای بعدیش. که چطور یه پیشنهاد «با هم بخوابیم؟» تو یه شب مستی و هایای و سرخوشی و شادخواری تبدیل شده بود به تیتر «شکایت» و «پروندهی تجاوز جنسی» داشتن در رسانه و آزارهایی دیده بود نامتناسب با آزاری که یحتمل داده بود. یادم هست که صرف طرح این اتهام، قبل از هر استناد و واکنشی، موجب شده بود که رفیقمان به زعم بعضیها «توزرد» از آب دربیاید. طبعن بعدها هم نه خبر تکمیلیای از «پروندهی تجاوز» درآمد و نه از سوءاستفادههای دیگر نامبرده.
جمع ببندم و برم. با همهی خطاها و حقکشیها و کاسبیها و نونبهنرخروزخوریهایی که «ممکنه» بشه وسط این موج غالب، باز هم تو تیم افشاگریهام بالطبع و معتقدم خیر این موج بافاصله بیشتره از شرش. این که همزمان هم جرئت بیان/پیگیری/شکایت بده به آزاردیدهها و هم بترسونه آزاردهندهها رو از این برافتادن پردهها و بیآبروییها و تاوانهای بعدی.
Post a Comment