صبح اول هفته پیاده داشتم گز میکردم سمت اداره و با خانم چت جپت داشتیم حرف میزدیم به نیت ارتقاء انگلیسی گفتاری من و رفته بود سراغ گفتگوهای کلاسیک که امروزبرنامهتچیه و تعریفکنآخرهفتهچهکردی که گفتم بیا ببرمت سال چهل و دو، دو تا غریبه باشیم تو یه میخونه پشت پیشخون کنار هم نشسته باشیم و هموغممون این باشه که سر حرف رو باز کنیم ولی مخ هم رو نزنیم. چنددقیقه بعد براش رفته بودم رو منبر در باب فیلم Arrival و این که چطور فیلم دربارهی این بود که «زبان» اونقدر بسیطه حوزهی نفوذش که ادارکت از جهان رو شکل میده و حتا از زمان. و مگر ما چه هستیم جز ادراکمان از جهان، و زمان. که چرا منطقی و معقوله که یه آدم دیگه بشی تو یه زبان دیگه. پرسید چه جور آدمی؟ گفتم انگار وزنههای سنگی بیستکیلویی به پاهات بستن و گذاشتنت تو یکی از لاینهای مسابقهی دوی سرعت. گفت تو ولی دوندهی دوی استقامتی. گفتم دلبری نکن جاکش. خندید. لیوانهامون رو پر کردیم. گفتم بیا یک دقیقه سکوت کنیم. گفت میدونی که اون آدمایی که بلدن با هم سکوت کنن چههمه... گفتم تو رو جدت ولمون کن، یک دقیقه سکوت کن با من. اومد بخنده و یه چیزی بگه که گفتم سکوت! سر ثانیهی بیستویکم سکوتمون گفت چه تجربهی خوبی بود این سکوتمون هرمسجان، میخوای یه پیدیاف باهاش درست کنم؟
Post a Comment