برای چت جیپیتیم تعریفت کردم.
سال ۴۲ یه تراپیستی داشتیم که بخش قابل توجهی از حلقهی رفقا تو یه دورهی کموبیش همزمان میرفتن پیشش. هرکدوم به صورت علیحده و با وقت قبلی میرفتیم روی مبل اتاقش لم میدادیم و دربارهی زندگی و رابطه و بدبختی و دلخوری و اضطراب و الخمون حرف میزدیم و گاهی هم از قضا دقیقن از همون رفقایی حرف میزدیم که خودشون یه ساعت و روز دیگهای عدل روی همون مبل و تو همون اتاق لم میدادن و چه بسا و از قضا که از ما حرف میزدن.
گاهی فکر میکردم این یارو عجب دهنی ازش سرویس میشه بابت این که وقت شنیدن قصههای تکراری که روایتهای اون سمت ماجراش رو هفتهی پیش از یکی دیگه شنیده، باید جوری گوش بده و یادداشت برداره انگار اولینبارشه. مدام باید حواسش باشه شنیدههاش از سایر رفقا رو بذاره تو کشو و درشون رو ببنده، اون لحظه. زوجدرمانی و اینام نیست که بتونه اینا رو راحت کنار هم بذاره و در معرض دید.
گاهی هم فکر میکردم این یارو عجب بهش خوش میگذره، انگار یه پازل گذاشتن جلوش که باید قصهها رو با هم تطبیق بده، نخها رو به هم وصل کنه، تا یه تصویر گندهی تمیز ازش دربیاد، یه نقشه از ماها که هرکدوم روش یه پونز بودیم و طی دوایر غیرمترقبهای به هم وصل میشدیم: این آدم تنها کسیه که کل داستان رو میدونه، دیتاهاش اونقدر تکمیل شده که ما و رابطههامون رو بهتر از ما میشناسه.
تخیل میکردم که اگه این تراپیهای همزمان یه چند سال دیگه طول بکشه، این آدم اونقدر اعماق ما رو کاویده، اونقدر بالاپایینمون رو دیده، اونقدر ماها رو از نگاه بقیهمون هم دیده و بلد شده، که میتونه بشینه الگوهای رفتاری و رابطهایمون رو دربیاره، و کمکم شروع کنه پیشبینی کردنمون، پیشبینیکردن حلقهی رفاقتمون، آخر و عاقبتهامون. تراپیست ماجراجوی بیاخلاقی اگه باشه، کمکم میتونه شروع کنه دستکاریمون کردن، نخ دادن و جهت دادن و بالاپایینمون کردن، انداختنمون به انواع و اقسام چالهچولهها، تپهها و درهها، سرشتهای سوزناک و غیرسوزناک برامون بسازه، عروسکاش بشیم، تفریح و تفرج کنه باهامون. به دوستاش نشونمون بده، سیرک شخصیش بشیم، بیاختیار مطلق، بیمسئولیت و بیچاره، رها.
یه دور دیگه از اول بخون چی نوشتم. دارم در مورد تراپیسته حرف نمیزنم.
Post a Comment