|
« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
|
Don't be so gloomy. After all it's not that awful. Like the fella says, in Italy for 30 years under the Borgias they had warfare, terror, murder, and bloodshed, but they produced Michelangelo, Leonardo da Vinci, and the Renaissance. In Switzerland they had brotherly love - they had 500 years of democracy and peace, and what did that produce? The cuckoo clock. So long Holly.
اینا رو هری میگه، هری لایم تو فیلم «مرد سوم»، وقتی رفیق قدیمی و کنجکاو و آزردهش، هالی مارتینز رو میبره بالای چرخوفلک، بعد از اون بالا بهش نشون میده چقدر همهچی بستگی به نقطهی دید آدم داره. که از کجا نگاه کنی. که چطور از اون بالا آدمها اونقدر ریز دیده میشن که دیگه جون تکتکشون اونقدر اهمیت نداره که به خاطرش هالی اونقدر ناراحت باشه و هری رو شماتت کنه به خاطر این که وسط اون شرایط نیمهجنگی داروی تقلبی فروخته و باعث مرگ ملت شده و پول کلانی به جیب زده.
صحبت اوضاع اقتصادی این روزا بود. این که چهطور همه وضعشون داره بدتر میشه. گفت «همه» البته وضعشون بدتر نمیشه. تو این جور وقتا همیشه یه درصدی هم هستن که وضعشون بهتر میشه. معالاسف. معالاسف رو من گفتم.
Labels: از آرشیوخوانیها, سینما، کلن |
|
جهت نوشتن یه سری متن دنبال یه وبلاگنویس میگشتن که طناز باشه. یه رفیقی هرمس رو معرفی کرده بود. که به جای خود جلالخالق داره. زنگ زده بود که برام نمونهکار بفرستین خودتون. گفتم از چی آخه مومن؟! چهجور طنزی از من انتظار دارین؟! گفت یه جوری که هم طنز باشه هم جدی. گفتم ناقلا دنبال وودیآلنِ وطنی میگردیها. گفت آخ آره به خدا. گفتم خدا قوت، نیستم خب من. گفت حالا شمام بگردین بلکه یه چیزی پیدا کردین تو همون مایهها، لای پستهاتون. با خودم فکر کردم حالا چه ضرر داره، بگردم، ببینم کجاها یه چی نوشتم که نیشبازکن هم بوده حالا. گشتم. نیافتم. لااقل تو این چندسال اخیر که خبری از نیشبازکنی نبود. اومدم براش توضیح بدم که بابا من دیگه بعد گودر اون آدم سابق نشدم - سلام نوروظی، میدونم خوشت نمیاد بنویسمت نوروظی، اینجا ولی همیشه نوروظیای، روم سیا- که نشدم. بعد دیدم قبل گودر هم همچی خبری نبود اینجا خب از اون لحاظ. از لحاظای دیگه هم. «ال» رو یادتونه راستی هنوز؟
Labels: از آرشیوخوانیها |
|
نمیدانم اگر قرار باشد یک قرابتهایی بمانند به سال و ماه و تو بخوان ایام؛ تکلیفِ آدمها با ما-زنانِ نافراموشکار- چیست؟ چگونه است؟ مهم نیست کجایِ هرمِ بلندبالای «نوع»/»تایپ»/»مدل» ایستادهایم. مهم این است که چیزهای مشخص و حتی نامشخصی را بهطوری غریزی در یاد نگهمیداریم. نه مایهی خشم و نه مایهی انتقام و نه مایهی فخر(حتی). مایهی لحظههای جانکندنمان شاید…اینجوری ست که من درد را؛ این درد را میشناسم. من آن زبان را که محکم میانِ لبان میچرخد و بزاقی را فرو میدهد و گازی که میماند رویِ لبِ پایین را و فرارِ به روزِ شلوغ یا خلوتِ ایوان را میشناسم. من آن پلکی را که یک آن محکم بههم میخورد و زهرخندی را که به لب هم دیگر شاید نرسد؛ میشناسم. من آن پایی را که زیر میز بسیار آرام و بسیار دردمند جابهجا میشود حس میکنم. من آن «انی وی» را از حفظم.
سرکار خانم لیمان
Labels: از آرشیوخوانیها |