« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-12-16 از هوا و آبراههای موازی البته نه اين كه خدايِ نكرده فكر كنيد آقاي هرمس ماراناي بزرگ از دارِ دنيا غافل مانده و سر در پيلهي تنهاييِ طربناكِ خويش فرو كرده و فقط فيلم ميبيند و ديگر هيچ، نه! فقط فيلم ميبيند و ديگر هيچ!! ما امشب يك ايدهي وبلاگيِ خوب داشتيم كه آنقدر اين پدرزنِ گرامي عرق به خوردمان داد كه يادمان رفت! خبر بد اين كه گذرِ پوست به دباغخانه ميافتد زميجان! از الان كلي برايت نقشه كشيديم كه دمار از روزگارت درآوريم به وقتش! پولِ ما را نميدهي پدرسگ؟! خبرِ خوب اين كه در مناقصهي برجهاي مسكونيِ تبريز برنده شديم! نزديك به 5 ميليارد تومان فقط تا مرحلهي سفتكاري (كه اميدوارم تا همين مرحلهي بيدردسر تمام شود!) بايد همين روزها كاسهكوزهمان را جمع كنيم برويم كانال دو ياد بگيريم! خبرِ خوبِ ديگر اين كه بالاخره آب و هوا مساعد شد و ما نشستيم و يكنفس شاهكارِ آقاي آلخاندرو گونزالس ايناريتو، 21 گرم، را ديديم و حظِ وافري برديم و كلي مشعوف شديم و از همين جا ***** (5) ستارهي ناقابل نثارِ اين اثرِ گرانبها ميكنيم تا آقاي گيلرمو آرياگا هم خوشخوشانش بشود با اين فيلمنامهي عجيب و خوبي كه نوشته. مردك آنقدر با زمان بازي كرده كه ديگر فيلمديدن به شيوهي مرسوم برايتان خستهكننده ميشود. آنقدر درونمايههاي خوب در قصهاش پرورانده و آنقدر پيرنگها قوي، پر و سفت هستند، آنقدر آدمها بكگراند دارند و ملموساند كه دلتان نميآيد فيلم – با همهي تلخياش- تمام شود. آقا اين 21 گرم را بايد حداقل 21 بار ديد! تا يادمان نرفته بگوييم كه اين آقاي شون پن با آن دهانِ كوچكِ دفرمهاش و آن چشمهاي ريزِ حساس، بدجوري دارد خوب بازي ميكند. آن دوشيزه نوامي واتس هم كه براي خودش آدمي شده است در قد و قامتهاي خانم مريل استريپ. آقاي بنيسيتو دل تورو هم كه با آن شباهتِ غريبي كه به بهروز وثوقيِ خودمان دارند، از دلبردههاي آقاي ماراناي بزرگ هستند. ايشان از فيلمِ ترافيكِ آقاي سودربرگ توسط آقاي ماراناي بزرگ موردِ مرحمتِ ويژه قرار گرفتند. ما همينجا قول ميدهيم كه بعد از 2-3 بارِ ديگر ديدن 21 گرم، حتماً صفحهها در مدحاش قلمي خواهيم كرد. (مثلِ باقيِ قولهايمان كه به آنها عمل كرديم ديگر!) خبرِ خوبِ آخر اين كه باز هم بالاخره موهبتي نثارِ ماهي بزرگِ آقاي تيم برتنِ دوستداشتني شد و آقاي مارانا بالاخره اين شاهكارِ 5 ستارهاي را به طورِ كامل رويت فرمود. گرچه خيلي با شاهكارهاي ديگرِ آقاي برتن متفاوت است و از درونمايههاي حزنآلودِ آنها در اين يكي اثري نيست و فيلمي سرحال و شاد و سرخوش و شهرزادي از آب درآمده اما باز هم ديدني و لذت بردني و كيفكردني و اينها است. اين كه شخصيتِ اولِ فيلم هميشه بينِ خاليبندي و واقعيت در رفتوآمد باشد خودش كافي است تا آقاي ماراناي بزرگ با آن منشِ هميشهگياش، كلي كيفاش كامل شود چه رسد به اين كه فيلم امضاي آقاي تيم برتنِ بزرگ را هم داشته باشد. آنقدر آقاي مارانا از ديدنِ اين فيلم حالاش خوب شد كه تصميم گرفت براي 2-3 روز حالِ آقاي زمي را نگيرد! Labels: پرشینبلاگ, سینما، کلن |
Post a Comment