« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2004-12-08 Two English Girls ** ديدنِ اين فيلمِ آقاي تروفوي مرحوم فقط به دوستاني توصيه ميشود كه كمي تا قسمتي صبرِ ايوب دارند و از آن دسته آدمهاي بيكاري هستند كه 2 ساعت فيلمِ كند و يكنواخت را تو رودربايستيِ آقاي تروفوي مرحوم تحمل ميكنند بلكه چيزِ خوبي تهاش دربيايد! ماجراي جواني فرانسوي (ژان پير لويي) كه با دو دخترِ انگليسي معاشرت ميكند و عاشقِ هردوتاشان ميشود (البته يكي يكي!) و ترتيبِ هردوتاشان را به طرزِ عاشقانهاي ميدهد (باز هم بيردانه بيردانه!) و خلاصه درگير است! آقاي مارانا فكر ميكند يكي از علتهايي كه آقاي تروفو از اين آقاي ژان پير لويي خوشش ميآيد اين است كه اين آقاي شباهتِ ظاهريِ نامحسوسي به آقاي تروفو دارد. پس طبيعي است كه جوانِ اولِ خيلي از فيلمهاي آقاي تروفو ميشود. دوم اين كه اين داستانِ عاشقانهي غريب (براي سالهاي پايانيِ دههي شصت البته) خيلي آرام و ملايم و يكنواخت و كند تعريف ميشود و پيش ميرود و بازيگران يكجوري بازي ميكنند انگار دارند تياتر درميآورند. پس هيجانِ خاصي را منتظر نباشيد! سوم اين كه عكسالعملها كمي غيرعادي است پس خيالِ قضاوتكردنِ شخصي را از سرتان بيرون كنيد! (شما با دنيايِ خصوصيِ آقاي تروفو سر و كار داريد كه البته زن و مرد و روابطشان، جزئي اساسي از اين دنيا است) و آخر اين كه در سكانسِ ماقبلِ آخر، هنگامي كه ژان پير لويي بالاخره با دخترِ جوانتر ميخوابد و ايشان حامله ميشوند، دختر، لويي را از زندهگياش حذف ميكند (دلايلاش را فعلاً بيخيال شويد!) دفعتاً 15 سال ميگذرد. تروفو براي نشاندادنِ اين گذشتِ زمان، لوييِ حالا اندكي پيرشده را به موزهاي در پاريس ميبرد و ميانِ مجموعهاي از مجسمههاي يوناني ميگرداند. مجسمههايي كه همهگي در اثرِ مرورِ زمان و تغييراتِ جوي و فضولاتِ پرندگان، در فضاي باز، طراوت و تازهگي و رنگِ طبيعيِ خود را از دست دادهاند. با اين كه ميدانيم اين مجسمهها دهها سال از عمرشان گذشته تا به اين روز افتادهاند، اما خيال ميكنيم همان 15 سالي كه بر قهرمانانِ فيلم گذشته، بر آنها گذشته تا چنين طراوت و تازهگيِخود را از دست دادهاند. پس دخترها و لويي هم چنين پير شدهاند. دختران را نميبينيم اما لويي در آخرين ديالوگِ فيلم، وقتي خودش را در شيشهي يكي ماشين نگاه ميكند، به خود ميگويد: امروز چه پير شدهام! دغدغههاي تروفو را در اين فيلم دوست دارم، زن و مرد، عشقِ فيزيكي، جدايي و روايتِ يك داستانِ عاشقانهي كمي عجيب. Labels: پرشینبلاگ, سینما، کلن |
Post a Comment