« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2005-05-03 ... All Things That Begins with JUST IMAGINE1. البته ما درعين حالِ اين كه از مقامِ شامخِ هرمس ماراناييِ خود حتا اندكي هم كوتاه نميآييم، همين جا، پيشاپيش از جناب آقاي فاكنر و حضرتِ دريابندري عذر ميخواهيم كه كتابِ مستطابِ گوربهگورِ ايشان را كماكان در جايگاهِ قدسيِ سرويسِ بهداشتيِ منزل، مشغولِ مطالعه هستيم و بهِمان سخت دارد خوش ميگذرد. فقط اگر امكاناتش را داشتيم كه در همين مكانِ متبرك وبلاگ هم مينوشتيم، چه شاهكارهايي كه در اين جا نوشته و خوانده و پسنديده نميشد! جملهي كليديِ گوربهگور (عنوان اصلي: همين طور كه دراز كشيده بودم و داشتم ميمردم) در صفحهي 63 چاپِ اخير از زبانِ پيباديِ پزشك آمده كه دربارهي منطقهاي كه داستان در آن ميگذرد، يوكناپتوفا، منطقهي خياليِ ساختهي فاكنر، ميگويد: اين مملكت بديش به همينه. همه چيش، هواش، همهش، زياد طول ميكشه. زمينمون هم مثل رودخونههامونه، كدر، كُند، خشن؛ زندگي آدميزاد رو هم به صورت خودش سركش و غمگين آفريده. ما هم مثلِ آقاي دريابندري باور نمي كنيم كه رماني به اين دقت و با اين جزييات و ساختارِ پازلگونه، همينطور پشتِ سرِ هم و در چندهفته نوشته شده باشد. به قولِ آقاي جوليا عرقريزي روح دارد نوشتنِ اين داستان! نكتهي رمان در اين جا است كه هر فصل راوي جداگانهاي دارد كه يكي از شخصيتهاي داستان است. حتا خودِ اَدي باندرن كه در ابتداي داستان ميميرد، در فصلهاي بعدي وظيفهي روايت برشهايي مهم از زندگيِ خودش را بر عهده دارد. بهترين توصيف را خودِ آقاي دريابندري از رمان ارايه داده كه ميگويد: سادهگيِ آن تا حدي فريبنده است و دقايق و ظرايفِ آن غالباً در نگاهِ اول آشكار نميشود. 2- ما همين جا از همهي حضار خواهش ميكنيم هر روز قبل از ساعتِ 8 شب به منزلِ ما زنگ بزنند و بر روي انسرينگ پيغام بگذارند. نميدانيد چقدر دوست داريم وقتي از راه ميرسيم، پيغامهاي ضبطشده را گوش كنيم! يك حالي ميده!! 3- راستي از مثلثِ برمودا چه خبر ؟! 4- SkyCaptain and the World of Tomorrow اگرچه ساينسفيكشن است و قاعدتاً دربارهي آينده اما انگار نگاهِ آن به آينده از دههي پنجاه ميلادي ميآيد. جنسِ تخيلِ آن عجيب نوستالژيك است خصوصاً با پرداختِ مينيماليستي از فضاها و آدمها با كاراكترهايي محدود و عمقدار. فيلمبرداري و نورپردازيِ خيرهكننده و جلوههايِ ويژهاي كه آنقدر حرفهاي و ظريف انجام شدهاند. با حال و هوايِ نوآري كه به فضا بخشيده شده، فيلم خودش را خيلي راحت يك سر و گردن بالاتر از خيلِعظيمِ فيلمهاي ساينسفيكشنِ اين روزهاي هاليوود قرار ميدهد. اين كري كنران را تا حالا نميشناختيم ولي گويا بايد بعد از اين نوشتهها و فيلمهايش را دنبال كنيم! 5- يك زماني يك بابايي به نامِ اريك فون دانيكن حرفهاي جالبي دربارهي سرچشمههاي حيات در كرهي زمين و ارتباطِ موجوداتِ فرازميني با توسعه و اصلاحِنژادِ بشر در مقطعي از تاريخاش ميزد كه زمانِ خودش طرفداراني داشت و موجهايي ايجاد كرد. همين حرفها دستمايهي كلارك شد كه اوديسهي 2001 اش را بنويسد و بعدتر كوبريك شاهكاري از آن دربياورد. يادش بخير. يك زماني چقدر اين حرفها خريدار داشت و جالب بود. تئوريها به جايِ خودش هنوز باقي است و شواهد موجود، اما آنقدر اين هاليوود طبقِ معمول شورش را درآورد كه اگر همين امشب ما يك موجودِ فضاييِ هشتچشم را رويِ بالكنِ خانهمان ببينيم، به او سيگاري تعارف خواهيم كرد و دستي به پشتاش خواهيم زد و آخرين جوكي را كه شنيديم براياش تعريف خواهيم كرد و دو نفري كلي خواهيم خنديد! 6- هوشنگِ گلمكانيِ عزيز آنقدر از وجدانِ زنو در ان سفرنامهي اسپانيااش تعريف كرد كه رفتيم كتاب را خريديم و شروع كرديم به لذت بردن! Labels: سینما، کلن |
mamnum misham
hatman bayad bebinamesh ,mercy
Post a Comment