« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2005-08-09 I'm Lonely1- آقاي سر هرمس ماراناي بزرگ هنوز دقيقاً نميداند چون خانم مارانا به سفر اداري رفتهاند، مجالِ نوشتن پيدا كرده يا چون ميخواسته بنويسد – يعني نوشتناش ميآمده – خانم مارانا را راضي كرده به سفر بروند! به هرحال، ما امشب در تنهاييِ باريكِ خود نشستهايم، سيگاري از سرِ كيف، گيراندهايم، فيلمي ديدهايم، شير و كورنفلكسمان را خوردهايم، روزنامهمان را تمام خواندهايم، گپِ مفصلي با خانم مارانا به مدد تكنولوژي زدهايم، پايِ راستمان را روي ميز گذاشتهايم، مسواكمان را نزدهايم، تلفنها را به جز از سوي خانم مارانا، جواب ندادهايم و همين طوري كه داريم هي دلمان براي خانم مارانا تنگ ميشود و جايِ خالياش را احساس ميكنيم، لذتِ غريبِ تنهابودن را مزمزه ميكنيم. البته لذتِ خاصي ندارد همين طوري محضِ خالينبودنِ عريضه گفتيم! گاس هم اگر خانم مارانا اينها را بعداً نميخواند، باز هم همينها را مينوشتيم! 2- راستاش نوشتنمان نميآمد. يعني ميآمد ولي حوصلهاش را نداشتيم. اول فكر كرديم آنقدر كه به آقاي گنجيِ دوستداشتنيمان فكر ميكنيم، اينجوري شدهايم. بعد فكر كرديم نكند ويروسِ آقاي يلهتوك به جانمان افتاده. گرماي هوا هم بيتاثير نبود البته. آخرش هم فكر كرديم آن قدر كه دلمان ميخواهد يك ميلهي دراز فلزي شش اينچي را برداريم و يك سرش را تيز كنيم و بعد آن سر ديگرش را تا حدِ سرخشدن داغ كنيم و بعد از سر تيزش در ماتحتِ آقاي سعيد مرتضوي فرو كنيم، ديگر ناي نوشتن نداريم. بعد كمي تعجب كرديم كه چرا وقتي گلولهاي در مخِ اين بابا خالي كردند، نه از راست و نه از چپ صدايي درنيامد و اصولاً خيلي كسي در اين گيرودار پيگير نشد و بعد سوابقِ آقاي مرحوم را خوانديم و دوزاريمان افتاد. 3- الته ما هنوز تصميم نگرفتهايم كه بالاخره نوشتنمان ميآيد يا نع! 4- در يك جلسهي داغ، شاهكارِ جمع و جور آقاي مايك نيكولز، چه كسي از ويرجينيا وولف ميترسد، را ديديم و لذت وافري برديم. بقيه را نميدانيم چون واكنشِ خاصي نديديم و برخي نسوان را ميدانيم كه كمي تا قسمتي هم اذيت شدند ولي خودمان و آقاي يلهتوك را مطمئنيم كه حال مبسوطي برديم! يك نمايشنامهي موجز و جمع و جور در زمان و مكان محدود دربارهي زن و شوهربودن و زندهگي و روزمرهگي و همهچي! يادمان آمد كه همين آقاي نيكولز قريب به چهل سال بعد، Closer را ساختهاند كه ثابت ميكند دغدغهها هماناند ولي چقدر همهچيز بيمايهتر شده است. شايد هم ما داريم دچار همان بيماريِ بدخيم نوستالژي ميشويم و خودمان خبر نداريم. كمي هم ياد آقاي كوبريك و وصيتنامهي سينماييشان، Eyes Wide Shot افتاديم كه كاري كرد كارستان با زوجِ بدبختِ تام كروز/ نيكول كيدمن. انگار كه قبل از اين فيلم خودشان هم خبر نداشتند در چه جهنمي دارند با هم زندهگي ميكنند و تازه بعد از طلاق و طلاقكشي بود كه يهو استعدادهاي بينظيرِ خانم كيدمن رو شد و آقاي تام كروز در همان جايي كه بود – و جاي خاصي هم نبود! – ماند. در چه كسي از ويجينياوولف ميترسد هم زوجِ اليزابت تيلور و ريچارد برتون انگار دقيقاً دارند زندهگي واقعيشان را بازي ميكنند. هر دو درب و داغان و در اوج اعتياد به الكل بودند و البته درست نميدانيم اين فيلم با آنها چه كرد. شايد چون نيكولز، كوبريك نبود اتفاقِ خاصي هم براي زوج كذايي نيفتاده باشد! 5- از آقاي تام كروز حرف ميزديم يادمان افتاد آشغالي به نام جنگ دنياها را هم ديديم كه ما را پاك مايوس كرد از آقاي اسپيلبرگ. هيچوقت البته ادعا نكرده بوديم كه ايشان استاد سينما هستند اما به هرحال تا حالا فيلمهايشان را دوست داشتيم و انصافاً هميشه چيزهايي خوبي در آنها كشف ميكرديم و حداقل در قدرت داستانگوييِ آقاي اسپيلبرگ هيچوقت شك نكرده بوديم. اما اين آخري مزخرفِ به تمام معني بود. در درجهي اول ما باور نميكنيم كه كسي كه ئي تي و برخورد نزديك از نوع سوم را ساخته، حالا چنين تصوير كريه و جلفي از موجوداتِ ناشناختهي فضايي ارايه دهد. دوم اين كه اين همه بي و سر و ته قصه بگويد و همهي ستونهايي را قصه بر آنها استوار است، به همين راحتي فرو بريزد. مقدمهي طولاني بگويد، شروعِ فيلم اين همه خنثي باشد، هرچه زور بزنيم نتوانيم با كسي همذاتپنداري كنيم، قصه جايي تمام شود كه انگار بايد منتظرِ جنگِ دنياهاي 2 باشيم و الخ. 6- باز خدا را شكر كه بالاخره دستمان به Slipper آقاي وودي آلن رسيد و كلي خنديديم از اين ايدههاي بكر و معركهي 30 سال پيشِ آقاي آلن. با مليندا مليندا ديگر واقعاً داشت يادمان ميرفت كه روزي روزگاري همين آقاي وودي آلن چقدر بلد بود قصههاي بامزه تعريف كند و ايدههاي بكر و خندهداري هميشه در آستين داشت. يادمان باشد برگرديم و دوباره پول را بردار و فرار كن، همهي چيزهاي كه ميخواتيد دربارهي سكس بدانيد و هيچ وقت جرئتِ پرسيدناش را نداشتيد، زليگ، افروديت توانا، ساختارشكني هري و... را ببينيم. 7- يك چيزي را مدتها است كه ميخواهيم اينجا از جناب استامينوفن نقل قول كنيم و هي يادمان ميرود. اين بهترين نوشتهي استامينوفن است: « By Robert Donner and Curt Johnson آدرسهايتان را از من نپرسيداسم خيابانها توی ذهن من مدتهاست عوض شده اند مثلا برای رسيدن به دانشگاه، صبح ها The verve را بايد تا آخر سمفونيشان پياده رفت تا رسيد به ميدانی که هنوز برايش اسم نگذاشته ام، آنجا سوار شد و رفت تا اواسط Keane، بعد ديد وقت و حوصله هست تا سه راه Fat old sun پياده رفت يا نه مثال هم آوردم تا عموی بچه ها خيال نکند دارم در مصرف کلمه صرفه جويی ميکنم » 8- ما البته مخلصِ آقاي پرويز دوايي هم هستيم و هنوز هم بازگشت يكهسوار را كه آقاي سانسورشده در آن قحطي بدوي، برايمان به سختي جور كرده بود، خيلي دوست داريم و حكماً وقتي آقاي كوندرا، آقاي بهوميل هرابال – عجب اسم هرمس ماراناييِ باحالي! – را به يقين بهترين نويسندهي امروز چك بخواند، لاجرم بايد تنهايي پرهياهو را خواند. اما راستاش اين را يواشكي بگوييم كه خيلي دوست داشتيم آقاي هرابال اين ايدهي معركهي كارگرِ كتابخردكني كه عاشق كتاب و خواندن است را در قالبِ يك داستان كوتاه فوقالعاده مينوشت تا ما اين هم زور نزنيم براي تمامكردنِ كتاب. به هرحال به خاطرِ اين كه رويِ آقاي دواييِ مترجم و آقاي كوندراي معرف را زمين نيندازيم – آخر ما قبلاً يك بار سرِ يك ماجراي ديگر روي آقاي كوندرا را زمين انداختيم و پيرمرد هنوز كه هنوز است از دست ما دلخور است و جواب تلفنهايمان را نميدهد – به شما هم توصيه ميكنيم كه تنهايي پرهياهو را بخوانيد. 9- آقاي جوليا هرچه ميخواهند بگويند اما ما به اتفاق خانم مارانا و يكي از اذناب رفتيم كاپيتان اسكاي و دنياي فردا را براي دومين بار در سينماي دوستداشتني فرهنگ ديديم و دوباره كلي مشعوف شديم. انگار كه در دههي سي فيلمي تخيلي دربارهي دههي شصت ساختهاند! تخيلي خاص و متفاوت با ظرافتهايي در دل ژانر علمي تخيلي كه اين روزها نظيرش را در هاليوود پيدا نخواهيد كرد. در وسط ماجراي سفر خانم خبرنگار، پولي، به همراه كاپيتان اسكاي به مقر فرماندهي دكتري ديوانه كه قصد نابودي جهان را دارد، پولي دوربين عكاسياش را به فقط يك فريم فيلم باقيمانده به همراه دارد. در مواجهه با هر پديدهي شگفتانگيزي، قصد ميكند از آن عكس بگيرد اما لحظهاي بعد دودل ميشود و تصميم ميگيرد آن يك فريم را براي اتفاقات هيجانانگيزتري كه در آينده با آن روبهرو خواهند شد، نگه دارد. داشتيم فكر ميكرديم اين يعني اعتماد به نفس كارگردان كه مدام دارد به ما تذكر ميدهد كه هنوز هم چيزهاي عجيبتري برايتان در آستين دارم و واقعاً هم دارد. 10- و بالاخره امشب در تنهاييِ بيهياهوي ناخواستهمان، Maria Full of Grace كلمبيايي را ديديم كه روحمان را لعاب داد! قصهي روان و زيبا و جذاب دختري كلمبيايي كه براي كسب پول، چندده تا كپسولِ كوكايين را در معدهاش ميگذارد و به نيويورك ميرود و هزار و اندي بلا سرش ميآيد. معصوميت و چهرهي هنرپيشهي ماريا ما را به ياد خانم ترانهي عليدوستي خودمان انداخته بود و مدام نگران بوديم كه مبادا كسي كاري به كارش داشته باشد. لحن فيلم هيچكجا تراژيك نشد و هيچ جا هم نميگذاشت از زندهگي نكبتبار اين نسل و ملت غافل شويد. نيويورك هم نجاتدهنده بود و هم غريبكش و خلوت. ماريا را نشسته بر درِ بستهي خانهي كلارا در وسطِ نيويوركِ شلوغ و پرازدحام و هزارملتگونه، تنها و سرد و غمگين، با ديوارهاي آبي و پلههايي كه سياهي پشتشان را نشان ميدهند، به انتظار هيچچيز، ميبينيم و يادمان نميرود. 11- دلمان ميخواست كمي جوانتر بوديم و دربارهي دو سه چيز ديگر هم برايتان مينوشتيم. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment