« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2005-10-29 دامبلدور، دامبلدور نازنين1- از آنجايي كه ما هميشه به وجود رابطهي پيچيده و در عين حال منعطف، بين عالم مجاز و عالم واقع اعتقاد داشتهايم و از آنجايي كه همين چند سال پيش آقاي سر ريچارد هريس عزيزمان موقتاً دار فاني را وداع گفت، تقريباً و تحقيقاً مطمئن بوديم كه همين روزها است كه بلايي سر آلبوس دامبلدورمان هم بيايد كه آمد. اما فيالواقع ما هنوز هم فكر ميكنيم كه اين آخرين تير تركش دامبلدور است و سيوروس اسنيپ هنوز هم دارد بازي ميكند، يا دوست داريم كه اين طوري فكر كنيم. اما به هرحال خدا بايد ميمرد تا انسان ابرانسان شود. 2- ما معمولاً مشكل زيادي با فيلمنامههاي آقاي كامبوزيا پرتوي نداريم فقط بدجوري گاهي دلمان ميخواهد يك چيزهايي را از توي آنها دربياوريم و دور بريزيم. در ديشب باباتو ديدم آيدا هم كل نريشنهاي آيدا بهتر بود حذف شود خصوصاً سكانس بعد از ملاقاتاش با خانم ابتكار كه با آن ايجاز خوب تمام شد (آيدا موقع بيرون آمدن از خياطخانه، با صداي خانم ابتكار در را بست و به داخل برگشت) كه آيدا در اتوبوس نشسته بود و تمام چيزهايي را كه به قول خانم مارانا تخيل بيننده داشت براي خودش ميساخت، با مونولوگاش خفه كرد و تمام آن حس خلاصهگي و فشردهگي را از بين برد. بعد از آن هم كل آن سكانسي كه ماجرا را براي ساناز تعريف كرد بايد حذف ميشد. به جاي همهي اينها همان يك سكانس سيگاركشيدن پدر در آشپزخانه و بستن در اتاق خواب، كافي بود. ديگر چه نيازي بود به اين كه كيكاش را بردارد و براي پسرك همسايه ببرد و او را دختر ديگري ببيند (آن هم وقتي كلي از ماجراي آيدا و پسرك از فيلم درآمده) و از همه اضافيتر، هنگامي در پايان فيلم آيدا به دوربين خيره شده، لباش به خنده باز است و دارد كيك خوشمزهاي را با لذت ميخورد، همهي اين چيزها با صداي بلند دارد سرخوشي و آرامشاش را فرياد ميزند. چه نيازي به آن توضيح واضحاتي كه با نريشن آيدا بيان ميكرد؟ شايد ما زيادي از سينماي خودمان انتظار داريم. زماني دوستي داشتيم كه اعتقاد داشت تمام فيلمهاي سينماي ايران، آخرشان اضافه دارند و بايد بيست دقيقهاي زودتر تمام شوند. راست ميگفت. ما هنوز كه هنوز است تا خيالمان راحت نشده كه آن تماشاگر با آيكيوي 5 هم كل پيام و قصه را گرفته، راضي به تمامكردن فيلممان نميشويم. فقط ما ماندهايم كه چهطور اين وسط ماهيها عاشق ميشوند، يك استثناي گرانقدر درآمده بود و اين همه مختصر و مفيد بود. 3- حالي به خودمان داديم و نسخهي دوبلهي ساعتها و ازنفسافتاده را ابتياع كرديم. 4- آن آهنگي كه گفتيم در جادهي هراز هم ميچسبد نافرم!! Labels: سینما، کلن |
Post a Comment