« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2005-11-15 آقای سینِ شومبول طلایِ خانمِ شین و آقای الف1- در طی یک اقدام بی سابقه از آقای سر هرمس مارانای بزرگ، نشستیم پای یک قسمت از سریال Monk. فکر می کنیم این سریال و فیلم نامه ی آن می تواند یک الگوی خوب برای سریال های کم خرج وطنی باشد. حتی می توان این قسمت آن را در کلاس های متعارف آموزش فیلم نامه نویسی، تحلیل کرد. ناچاریم خلاصه ی داستان را بنویسیم: مردی در رستورانی نشسته و به همراه زنی شام می خورد. ناگهان توسط فردی سیاه پوش که صورت اش را پوشانده به قتل می رسد. مانک در تحقیقات اش به سیرکی می رسد که همسر سابق و کینه جوی مقتول در آن بندباز است و به ترین انگیزه را برای قتل دارد اما مانک هیچ سر نخی ندارد. هم ما و هم مانک می دانیم که بندباز قاتل است و تمام داستان حول پیداکردن سر نخ ها می گردد. داشتیم فکر می کردیم که این قصه چه خوب از پند معروف آقای چخوف استفاده کرده که هیچ چیز اضافی ای را در قصه نیاورد و هرچه در قصه هست، جایی کاربردی مرتبط با داستان دارد. همه چیز نشان از یک داستان تمیز و کلاسیک پلیسی دارد. ما زمانی فکر می کردیم اگر روزی شخصیت کارآگاهی خلق کنیم (یا معادل وطنی اش، یک افسر تجسس اداره ی آگاهی) حتماً یکی از مولفه های ظاهری رفتارش را وسواس شدید به نظافت یا نظم یا هر چیز دیگر می گذاشتیم یا وادارش می کردیم دایم در حال تخمه خوردن باشد! حالا این مانک هم وسواس شدیدی به نظافت دارد و موضوع این جا است که این وسواس کاملاً در قصه کارکرد دارد و حتی گاهی آن را جلو می برد. یک سکانس ظریف و کاملاً منطبق بر قواعد موقعیت آفرینی کلاسیک هم در این قسمت از سریال مانک بود که همان سکانس له شدن کله ی مربی فیل زیر پای فیل بود. از آن موقعیت های چندلایه که یک کنش به چند زمینه چینی ظاهراً متفاوت، پاسخ می دهد. توصیه می کنیم چند قسمت از این سریال را ببینید. گویا Channel 4 (ماهواره ی NileSat) پخش می کند. 2- یک طنز آماده ی دیگر: این را دو سه هفته پیش از قول یکی از مسوولین مخابرات در جواب خبرنگاری که از وضعیت اسف بار SMS ها گلایه کرده بود، نقل می کنم (روزنامه ی شرق): البته الان وضعیت SMS ها به حمدالله مرتب و خوب است فقط هفته ی پیش به علت تراکم بسیار بالای ارسال و دریافت SMS ها، که به علت حجم بالای تبریکات مردم به هم دیگر به خاطر شب قدر بود، شبکه مدتی کند شده بود! 3- دیشب نشستیم و با شکم سیر و دل راحت این مستند بی نظیر مارش امپراتورها (ظاهراً در انگلیسی اش شده مارش پنگوئن ها) را دیدیم. روایتی مستند از سفر طولانی یک گله پنگوئن که در آن رقص و جفت گیری و تخم گذاری و بچه دارشدن و مرگ و زیبایی و عشق و موسیقی و دریا و همه چی بود. با تصاویری حیرت انگیز از قطب و کوه های یخی و خورشید قطبی و طبیعت مینی مالیستی قطب. با موجوداتی در میانه ی پرنده و ماهی که تلوتلوخوران راه می روند (انگار نه ماهه حامله اند!) و گاهی روی شکم سفید و قلمبه و دوست داشتنی شان لیز می خورند و در آب، همچون شناگرانی ماهر، به سرعت جلو می روند. معمولاً متفکرانه و فیلسوفانه سکوت می کنند و به نقطه ای در دوردست خیره می شوند. فصل تولد جوجه ها و دوران بلوغ شان از زیباترین و خیره کننده ترین فصل های فیلم بود فقط یادتان باشد اگر خانم حامله در منزل دارید آن سکانس مرگ جوجه ها را نبیند. 4- ما اصولاً فکر می کنیم چون زنان قابلیت فوق العاده ی خلق کردن و زایش را دارند، نیازی به فلسفه ندارند! 5- خانم مارانای دوست داشتنی مان این روزها، زیباتر شده است. مهربان تر و آرام تر و عاقل تر. گرمای آغوش اش لذت بخش تر شده و ما فکر می کنیم برای مادرشدن هیچ گاه این همه آماده نبوده است. شب ها خرخر ملایمی می کند و صبح ها شیفته ی تکان های ریز و درشت جناب مارانای جونیور است. داریم فکر می کنیم که مادرشدن چه حجم وسیعی از آگاهی در خود دارد. تجربه ی عجیبی است شریک شدن در راز آفرینش و به وجودآوردن موجودی زنده. تجربه ای که ما مردها هیچ وقت، هیچ وقت سر از آن درنخواهیم آورد و این حسرت بزرگ ما است. شاید برای همین است که مردها عالم و فیلسوف و تاجر و... می شوند و زنان تنها به ما آغوش و آرامش و لذت می بخشند و سخاوت مندانه پر و بال مان می دهند و نظاره مان می کنند و به روی خودشان هم نمی آورند که همه ی این موفقیت ها و پیشرفت ها و علوم و فنون و...، چقدر در برابر قدرت زاینده گی آن ها کوچک و حقیر و کودکانه است. 6- جناب هرمس مارانای بزرگ گویا می خواهد خودش را در کتاب رکوردهای گینس خدایان ثبت کند که تقریباً هفته ای یک فیلم از آقای وودی آلن عزیزمان می بینیم! دیشب شب آرامی بود و ما گردو می شکستیم و با خانم مارانای مان می خوردیم و Everyone Say I Love You را می دیدیم که یک کمدی موزیکال مدرن بود درباره ی (واقعاً گاهی وقت ها سخت است که بشود گفت فیلم های وودی آلن دقیقاً درباره ی چیست. معمولاً فیلم هایش مثل فیلم های هر فیلم ساز مولف دیگری، همه درباره ی همان دغدغه های همیشه گی وودی آلن است و مدام انگار به قول لوئیس بونوئل بزرگ، فقط همان یک فیلم را می سازد). شخصیت ها هم همه انگار وجوه مختلفی از کاراکتر خود وودی آلن هستند که فقط صدا و سیمای شان با هم فرق می کند. می توانید همین فیلم را جوری تصور کنید که تمام بازیگران خود وودی آلن هستند که گریم های مختلف شده اند و صداهای مختلف دارند. یاد آن حرف آقای کوندرا می افتیم که زمانی می گفت: همه ی شخصیت های داستان هایم، جلوه ای متفاوت از خود من هستند. لایه هایی از من که گاه از حدود تجربه های محدود من پای شان را فراتر گذاشته اند و به دنیاهای دیگری سرک کشیده اند. (البته آقای کوندرا دقیقاً همین ها را نگفته طفلک، ما دوست داریم که حرف های آن بابا را این جوری به یاد بیاوریم الان! مگر نه این که یادآوری خودِ فراموشی است؟) 7- جناب آقای جولیا (بولتس کبیر) کماکان پیگیر به دنیاآمدن جناب مارانای جونیور (ابوالفضلِ سابق) است. پسرم! به جای این کارها و بساط آشپزی راه انداختن، به فکر تعمیر اجاق مبارک باش جانم! 8- یکی از دوستان و اذناب لطف کرده بودند و وقت گذاشته بودند و یکی چیزهایی از نوشته های قدیمی ما در وب پیدا کرده بودند که ما خودمان فکر نمی کردیم هنور هم باقی باشند. کلی سیاحت ایام ماضی کردیم و خوش گذشت. 9- ما منتظر دوم ایش هستیم!! Labels: سینما، کلن |
Post a Comment