« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-03-01 خانهام بارانی است.1. ماندهایم جواب کی را اول بدهیم! دوستان و اذناب به هرحال لطفشان همیشه شامل است و از فحش و پند و متلک و ناز و نوازش و کنایه و خواهش، ما را مستفیض فرمودهاند و میفرمایند. این را قبلاً هم گفتهبودیم البته که این آقای سر هرمس مارانای بزرگ – آن یکی را نمیدانیم هنوز – اصولاً شلکن سفتکن و بگیرنگیر دارد. در این چندین و چند روز هم دلاش خیلی میخواست که بگیرد و سفت کند و مدادش را بتراشد و بنشیند و بنویسد اما به هزار دلیل و مصلحت الهی و زمینی، نشد. این که از این! 2. حالا هم باز میخواستیم برویم سر کار و زندهگیمان که این جناب BEX با آن کامنت روکمکنیشان، حال ما را جا آوردند و در لحظه همهی پروندههای باز روی میزمان را یکهو و بیهوا بستیم و سپردیم که تلفنهایمان را وصل نکنند و برایمان هی پشت سر هم قهوهی تلخ با شکر و شیر (!) بیاورند و سیگارمان را دم دستمان بگذارند و شراب و کبابمان را بار بگذارند و لای پنجره را هم باز کنند تا مگر مارانای بزرگ همت کند و از این همه حرفی که در این مدت انباشته کرده در صندوقخانهی بارگاه متبرکاش، چیزهاییاش را اینجا قلمی کند. گاس که از این همه طرفه هم که بستیم چیز دندانگیری بیرون نیامد که نیامد! ها! 3. و اما حکایت آن مجموعهفیلمهای تبلیغاتی بِ ام و. وقتی آقای دیوید فینچر عزیزمان پشت یک قضیهای باشند، آن قضیه حکماً چیز جالبی از کار درخواهد آمد. Hire شامل هشت قطعه فیلم کوتاه هفت-هشت دهدقیقهای است از نامهایی که بعضی را میشناختیم و رفاقتی به هرحال بود و بعضیها که کشف شدند و مورد مرحمت ویژهی سرهرمس مارانای بزرگ قرار گرفتند. آقایان جان وو، جو کارناهان، تونی اسکات، جان فرانکنهایمر، آنگ لی، وونگ کار-وای، گای ریچی و آلخاندرو گونزالس ایناریتو. با جناب آقای کلایو اوون نازنین – عجب صدای گرم و گیرا و دلبرکشی دارد این جوان- در نقش رانندهی بِ ام و هایی که در اپیزودهای مختلف حضور دارد. این وسط بهترین فیلم تبلیغاتی را البته آقای کارناهان ساخته بودند که ایده و اجرای بینظیری داشت. آقایان جان وو، تونی اسکات و فرانکنهایمر و آنگ لی هم به نسبتهای مختلف بین سفارشدهنده و حال و هوای شخصیشان تناسبی اختیار کرده بودند به هرحال و این وسط بیربطترین قسمت را آقای ایناریتو (زندهگی سگی و 21 گرم) ساخته بود که فیلم تبلیغاتی را با شعار سیاسی و ضدجنگبازی و اینها اشتباه گرفته بود. آقای وونگ کار-وای هم که بیشترین شعف را برای سر هرمس مارانا به ارمغان آورده بود با آن قصهی باریک عاشقانهاش و موسیقی زهی کلاسیکی که بر روی تعقیب و گریزهای کلایو اوون و دخترک گذاشته بود و آن رنگ نوستالژیکی که به فضا زده بود. میماند این تعلق قدیمی و جاندار خانم مارانای دوستداشتنیمان به کمپانی معظم بِ ام و و محصولاتاش که تماشای این مجموعه را دلنشینتر کرد برایمان. البته جناب مارانای جونیور شخصاً از اپیزود آقای تونی اسکات که دربارهی مسابقهی سرعت بین انسان و خدا بود – کلایو اوون با بِ ام و رانندهی انسان بود که خدا/شیطان را پشت سر گذاشت! – بیش تر خوششان آمد. (میزان خوشآمدن جناب جونیور معمولاً با لیتراژ تفای که هنگام تماشا تولید میفرمایند، سنجیده میشود!) 4. این وسط خانم انار را هم به وبلاگهایی که معمولاً سر میزنیم اضافه کردیم که متنوع و روان و خوب مینویسد و متن و حاشیهاش درهم است فقط اگر آن قضیهی جاگینگاش را اگر کم کند، وبلاگ خوبی دارد. 5. یک بندهخدای بینوای کمخوانندهای را هم پیدا کردیم که سکوت سنگینای دارد و فقط از سینما و فیلمهایی که دیده مینویسد و خوب مینویسد و نگاه کلیبین و تحلیلگری دارد. ارژینال مینویسد و ایناش خیلی خوب است. 6. داشتیم فکر میکردیم این بارگاه الهی ما، خودش حاشیهای است بر متن زندهگیمان! یعنی اصلاً سرهرمس مارانای بزرگ اصولاً حاشیه است! چه بخواهد و چه نخواهد. (فکر کنیم میخواهد!) 7. اگر دلتان برای یک اکشن خوب، خوب به معنی واقعی کلمه تنگ شده، حتماً Transporter 2 را ببینید تا وقتی میگوییم اروپایی هر چیزی از آمریکاییاش بهتر است، موضوع درست جا بیفتد. نمونهی این مایه و فضا و اکشن را هالیوود بارها ساخته اما وقتی لوک بسون بزرگ پشت کار قرار میگیرد، گیریم که تهیهکننده و نویسنده باشد نه مجری، فیلم بامزه و جاندار میشود. رندی میشود حال و هوای غالب. یک لحظه افت نمیکند ریتم و ابداعات و ایدهها بکرتر می شوند. هرچند که تاثیر سینمای هنگکنگ هم خودش را نشان بدهد و شما را یاد شیرینکاریهای آقای جکی چان هم بیفتید. (یکی سکانس معرکهای دارد این فیلم که آقای قهرمان یکتنه فکر کنیم پنجاه نفری را بدون سلاح و فقط با استفادهی خلاقانه از ابزار و وسایل موجود در یک پارکینگ/ انبار ، مثل شیلنگ آتشنشانی، از میدان به در میکنند) مهم این است که این روحیهی شوخی و ذات سینماگونهگی فیلم را بگیرید، آن وقت خالیبندی اذیتتان نمیکند و حسابی سرگرم میشوید! 8. ما اصولاً سالادپسندیم! 9. خیابانهای پایینشهر آقای اسکورسیزی را دیدیم و دلمان نمیخواهد که هی تکرار کنیم و آه بکشیم از آن چیزی که به سر این بدبخت مادرمرده آمده این روزها. (مارتی اگر رفیقمان نبود این همه دلمان نمیسوخت) انرژی خاموش و همیشه منتظر تلنگری برای انفجار، چیزی است که در آقای هاروی کایتل به وفور هست اما انگار آقای رابرت دنیرو در همین نقش دومی که در این فیلم دارند، چنان سیل انرژیای درونیشان را به رخ آقای اسکورسیزی میکشند که تا سالها میشوند پای ثابت – کم است - ، ستون اصلی فیلمهای ایشان. 10. اسم خانم زیتون را البته زیاد شنیده بودیم اما چند صباحی است که وبلاگشان را هم مورد مرحمت قرار میدهیم. دغدغههای سیاسی جالبی دارند و متنوع مینویسند و فحش زیاد میخورند و صبورند و شعور خوبی دارند. خود ما به شخصه چیزهای خواندنی زیادی در وبلاگشان پیدا میکنیم که بعداً همان را اینجا، این بالا، میدهیم به خورد همین آفرودیت به اسم خودمان! یکیاش وبلاگهای دو سه تا ایرانی در اسراییل است – مثل این یکی که ارزش سرزدن و خواندن دارد و معلوم است طرف سرش به تناش میارزد- که خواندناش برای شما آدمهای فانی مقیم ایران –گیرافتاده البته بهتر از مقیم است!- که مورد سانسور شدید خبری دربارهی اسراییل و مردماش هستید، واجب عینی است. (وگرنه ما که از بالا از احوال همه خبر داریم و مثلاً میدانیم که آقای شارون مدتی است که مرده و مقامات اسراییل اعلام نمیکنند. یا مثلاً آن یکی دوست قدیمیمان، آقای مرحوم صادق هدایت، اصلاً بنده خدا سیبیل نداشت چه برسد به این که از نوع هیتلری باشد. فقط یک بار عکاس ناواردی از ایشان عکسی گرفت که نور درست از بالا میتابید و سایهی دماغ نهچندان نقلی آقای هدایت یکهو بیهوا افتاد بالای لبشان و بعد همه فکر کردند که مرحوم هدایت اصولاً سیبیل هیتلری دارد و آنقدر گفتند و اصرار کردند که مرحوم هدایت، دادند بعد از فوتشان، در همهی عکسهای دیگر هم برایشان سیبیل هیتلری بگذارند. حالا این آقای هدایت و دوستی ما با ایشان خودش به قول آن موسیوی ایرماخوشگله، خودش یک قصه ی دیگر است) 11. همینجا از آقای آرین هم بگوییم که طفلک آریان نیست و آرین است و بابای زحمتکشی دارد و هی مرتب فوتوبلاگاش را آپدیت میکند و مثل ما نیست که داد ملت را سر آپدیتکردن عکسهای جناب جونیور درمیآوریم! 12. داشتیم فکر میکردیم که سه نسل از خاندان مبارک ما همین الساعه دارند وبلاگ مینویسند. جناب جونیور، ما و پدر بزرگوارمان که تازه به جرگهی وبلاگنویسی روی آوردند و ایشان هم اتفاقاً بسیار ارژینال مینویسند و از چیزهایی که کمتر میتوانید در وبلاگها بیابید. (جای دیگر را نمیگوییم!) آقای پدر مشغول نوشتن خاطرات پنجاه سال پیششان هستند و اصولاً از آن جایی که قصهگوی خوبی هستند، پرداخت دراماتیک غلیظی هم میکنند ماجراها را و میتوانید مثل یک سریال تلهویزیونی خوب و گرم و گیرا، قصهی زندهگی ایشان را دنبال کنید. فعلاً تازه متولد شدهاند البته! 13. این که بابای آدم وبلاگ داشته باشد، پسر آدم هم وبلاگ داشته باشد، چه تجربهی وجودی عجیبی است! اما این که بابای آدم آنقدر گشادهگی سینه داشته باشد که با این همه اختلاف در مسیر زندهگی و تفکر و نگرش و ایدئولوژی و ... با پسرش، این همه رابطهی خوبی با او داشته باشد به نظرمان بینظیر است. ما از همین تریبون مقدسمان، این پدر روشنفکرمان را ستایش میکنیم و شدیداً امیدواریم ما هم اگر روزی جناب جونیور این همه در زندهگیاش و تفکراتاش و نگاهاش با ما فرق داشت، همینقدر تحملاش کنیم و به روی خودمان نیاوریم. حتی اگر امامجمعه یا موذن یا خادم حرم امامرضا شد! (غلام اهل بیت را همین الان بگوییم که نمیتوانیم تحمل کنیم. در مورد gay شدن هم مادرش باید نظر آخر را بدهد!) 14. هرچند که کمتر فیلم میبینیم اما فرصتهای پراکندهای داشتیم و چیزهایی خواندیم. حمایت از هیچ، که فقط کافی است بگوییم از بنگاه انتشاراتی آقای آرش حجازی درآمده و احتیاج به هیچ توضیحی در باب این که از مرحلهی انتخاب داستان برای ترجمه تا خود ترجمه و ویرایشاش، کوهی از غلط است، ندارد! 15. از وودی آلن عزیزمان، آقای حسین یعقوبی چندتا داستان فوقالعاده بامزه ترجمه کردهاند به اسم مرگ در میزند که البته بیشترشان قبلاً ترجمه شده بوده اما به دوباره خواندن و قهقهزدناش میارزد. از دست ندهید. 16. خروس آقای گلستان آنقدر غریب و خوب بود که تا مدتها ولتان نمیکند. این نثر موجز و خاص و قوامیافته بینظیر است. این تصویرها آنقدر سینمایی است که دل هر فیلمسازی را قلقلک میدهد. نمیشود خروس را – که چهل سال پیش نوشته شده – خواند و دوباره دنیا و ادبیات را مثل سابق دید. ناچاریم به سیاق خانم سی اف سی برویم و آن لپهای آقای گلستان را ببوسیم! 17. خودمان زودتر از خانم مکین بگوییم: لابد عنوان نوشتهی بعدیمان میشود: خانهام برفی است و بعد هم: بورانی است، توفانی است، کاترینایی است، زلزله شده، آتش گرفته، پودر شده،... ! نهخیر! خانهی ما سالم و سرحال و قبراق است فقط ما گاهی یک فکرهایی میکنیم و یک عنوانهایی مینویسیم. چه ربطی به چیزی دارد؟! Labels: سینما، کلن |
دوست شما
شادی
چه ربطی دارد؟
فقط ما گاهی یک فکرهایی میکنیم و یک عنوانهایی مینویسیم اما وقتی سرهرمس مارانای بزرگ پشت کار قرارمیگیرند،به دوباره خواندن و قهقهزدناش میارزد .
این را هم بگوییم حسابی سرگرم میشوید
.چه بخواهند و چه نخواهند اروپایی هر چیزی از آمریکاییاش بهتر است مثل شیلنگ آتش نشانی که آتش گرفته !
نهخیر! خالیبندی مااصولاً حاشیه است که از بنگاه انتشاراتی جناب BEX
درآمده و احتیاج به هیچ توضیحی در باب این که کوهی از غلط است، ندارد!
مثل سابق قلقلک نمیدهد اما توفانی است و حکماً چیز جالبی از کار درخواهد آمد.
18. ماهم اصولاً سالادپسندیم!
چه تجربهی وجودی عجیبی است که این
جناب
مورد مرحمت ویژهی سرهرمس مارانای بزرگ قرار گرفتند.
چه ربطی دارد؟
فقط ما گاهی یک فکرهایی میکنیم و یک عنوانهایی مینویسیم
اما وقتی سرهرمس مارانای بزرگ پشت کار قرارمیگیرند
به دوباره خواندن و قهقهزدناش میارزد
این را هم بگوییم حسابی سرگرم میشوید
چه بخواهند و چه نخواهند
!اروپایی هر چیزی از آمریکاییاش بهتر است مثل شیلنگ آتش نشانی که آتش گرفته
نهخیر! خالیبندی مااصولاً حاشیه است که از بنگاه انتشاراتی این جناب
درآمده و احتیاج به هیچ توضیحی در باب این که کوهی از غلط است، ندارد
مثل سابق قلقلک نمیدهد اما توفانی است و حکماً چیز جالبی از کار درخواهد آمد
ماهم اصولاً سالادپسندیم
good luck.
از چنین فرزندی چنین ابوی باید از اینکه عربی نوشتم من را ببخشیدبعضی ازحرفهای فارسی را نمی یابم
هر چند که من تقریبا سی و اندی سالی بیش ندارم و متولداستان فارس ولی از خواندن داستان زندگیتان احساس خوبی دارم بیشتر از مطالب فرزندتان شاید هم دلیل خاصی داشته باشد دوری از وطن که آن هم چندی بیش نیست شاید هم یه جورایی هم شبیه به دوران تولد من ویا اندکی بعد ازآن باشد
به هر حال زیباست
حالا بی شوخی ممنون از لینک. اصلا از این وبلاگ انتظار خواننده هم نداشتم چه برسه به لینک!
Post a Comment