« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-08-14 حقا که غمات از تو وفادارتر است آرتور1 این آقای شوپنهاور ما را باید طلا گرفت. (اشتباه نکنید. آقای شوپنهاور ظاهرن از جنس شما آدمهای فانی است ولی طفلک زمانی که هنوز این همه مرحوم نشده بود، سروسری با ما خدایان داشت. در همین راستا مجمع جهانی اهل المپ، به اتفاق آراء ایشان را شایستهی مقام خدایی دانستند. البته خود آرتور عزیز خیلی آدم متواضعی بود و هی تعارف میکرد: ما: بیا آرتور. خودتو لوس نکن دیگه! آرتور: نه هریجون، همینجوری بهتره. بزار فانی بمونم. بهخدا مامانام ناراحت میشه بشنفه. ما: خر نشو آرتور. بیا! آرتور: مامانام رو که میشناسی. دلاش میخواد من همینطوری که هستم بمونم. میگه جاودانهگی تو در فانیبودنات است پسرم. ما: خیلی بچهننهای آرتور! آرتور: بچهننه خودتی و هفت جد و آبادت هرمس! ما: تو که میدونی من جد و آباد ندارم آرتور. چرا مزخرف میگی؟ آرتور: به درک که نداری آشغال! ما: حقته که همون سیخ بخاری ویتگنشتاین رو بکنن تو ... (اینجای متن مذاکرات مجلس اعلای المپیهای مقیم مرکز کمی مخدوش شده است.) آرتور: نکبت الاغ! همهتون نفهم تشریف دارین! با اون زئوس زنباز مزلفتون! ما: اوهوی به زئوس توهین نکن ابنهای! آرتور: من به زئوس توهین نکردم. فقط حقیقت رو گفتم هرمس. ما: حقیقت چیه آرتور؟ جز یه مشت چرندیات که حال منو بههم میزنه و دنیای شما آدمها رو به هم ریخته. آرتور: حقیقت چیزیه که به خاطرش آدمها میمیرن هرمس. تو اینو هیچوقت نفهمیدی. ما: خود تو حاضری به خاطر همچین چیز بیارزشی بمیری؟ آرتور: نه، معلومه که نه! من ترجیح میدم برنده باشم حتا اگه دروغ بگم. ما: راستی اینی که الان داری با من میکنی همون جدل سوفسطایییه آرتور؟ آرتور: هرمس تو چرا یه چند جلسه نمیای سر کلاسهای من یخده درست بفلسفی؟ ما: شهریهاش چنده؟ آرتور: مفت! ما: توش از هگل که حرف نمیزنی؟ آرتور: قول میدم. ما: چرا یه شب شام نمیای خونهی ما آرتور؟ آرتور: آخه گیاهخوارم هرمس. ما: تو خدایی آرتور! هستمات! آرتور: من خدا نیستم سرهرمس. من یه انسان فانی خوشبختام. ما: ولی ما به تو لقب خدایی دادیم آرتور. آرتور: نمیخوام هرمس. بزار همینطوری بمونم. ما: خیلی خری آرتور! آرتور: خر خودتی قرمس! ما: درست صحبت کن ابنهای! آرتور:... ...) داشتیم میگفتیم این آقای شوپنهاور شما را باید طلا گرفت. بعد از کلی گفتار دربارهی هنر همیشه برحقبودن در جدل کلامی، که فوقالعاده است، این را میگوید: به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی. بگذار دیگران هرچه دوست دارند بگویند، زیرا هرکسی آزاد است که احمق باشد. ولتر را به یاد داشته باش: صلح و آرامش از حقیقت بهتر است. 2 گاس که حکمتی دارد این قضیه که همیشه بیشترین بازدید از بارگاه ما در روزهای دوشنبه صورت گرفته است. 3 ما خروس آقای گلستان را که خواندیم، از این همه تصاویر شگرف و متامورفهای بهجا حالمان جا آمد. از این ترکیبهای تشبیهی و استعاری بدیع که با چند کلمهی ناقابل، انبوهی از حس اتمسفر قصه را تبیین میکرد. بعد در امتداد مشعوفیتمان، آذر، ماه آخر پاییز را خواندیم که از نوشتههای دوران جوانی آقای گلستان بود و باور بفرمایید در کشداربودن رودست نداشت. پدرمان درآمد تا خواندیماش. بهتریناش هم همان قصهی پدر و پسری بود که آدمهای خان در کوه و کمر دنبالشان بودند و داشتند با شکنجهی پدر دربارهی محل اختفای پسر تحقیق میکردند. تردید هملتگونهی پسر هم دست آخر پدر را به کشتن داد. عالی بود ها! روایت غریبی بود از تردید. اینها گذشت تا از روزگار رفته حکایت که الحق و الانصاف، پدر معنوی نوشتههای نوستالژیک خانم گلی ترقی بود. با این تفاوت که نگرهی انتقادی آقای گلستان و ترکیبهای کلامی و صنایع لفظی ایشان در راستای آقای مرحوم سعدی علیهالرحمه است. این را دیگر همه میدانند؛ ارادت آقای گلستان به آقای سعدی را میگوییم. 4 جدن با این گوگلارث شما آدمهای فانی همهچیز معلوم است ها! هرچند زاویهی دید آن خیلی به زاویهی دید ما نزدیک است. یگ مدتی است دچارش شدهایم و ول نمیکند لامصب! خلاصه که خانهی شما هم از این بالا پیداست! 5 این بیماریشناسی آقای ب را از دست ندهید که دارد کولاک میکند. یک نمونهی آزمایشگاهی فرد اعلا هم دارد که همین آقای الف خودمان است. طفلک تقریبن صدی نود بیماریهای مذکور را در خودش دارد و صدایاش در نمیآید ها! گاس هم که درمیآید و گوشهای شما انسانهای فانی نمیشنود. بیچاره خانم شین و آقای سینشان! این که دارد خانهتکانی میکند هم گاس که از تاثیرات آن پست ما دربارهی وبلاگ به مثابه خانهی آدم باشد. وگرنه ما که حرفهایاش را درباب مهمانیدادن و دعوتکردن خیلی جدی نمیگیریم! (= از رو که نمیرویم!) 6 آقای شایا هم به لطف والدین گرامیشان، نات اونلی فوتوبلاگشان بات آلسو وبلاگشان هم به سلامتی راه افتاد. البته نقدن تمثال بابای آقای شایا بیشتر به چشم میآید تا خود ایشان! 7 این را هم به آقای الفمان بگوییم که دلشان ماشاالله از شیشه است و خیلی وقت بود که بهشان گیر نداده بودیم. خبر داریم که خساغورغورشان هم از همین بابت عود کرده است: گر من به غم عشق تو نسپارم دل / پس کی به غم عشق تو بسپارد دل، الفجان؟! 8 دلمان لک زده بود برای این دست فیلمهای فوتوریستی. با آن معماریهای بیزمان و بازیگوشیهای پرطمطراق طراحان صحنه. خیلی در بند علیتهای قصه نباشید. وقتی هالیوود سراغ این ژانر میآید، باید بلد باشید از چه چیزهایی در فیلم لذت ببرید. جلوههای ویژه و طراحی صحنه و دیگر هیچ! البته هالیوود هیچوقت اروتیسم و جنسیت را در این گونه از قلم نمیاندازد. داریم از سرکار خانم چارلیز ترون حرف میزنیم ها! با طراحیهایی که برای لباس ایشان شده. برای ساختن چنین فیلمهایی در هالیوود، کافی است که یک ایدهی خطی ساده و خوب (هرچند منطقاش خیلی کار نکند) داشته باشید. خیلی هم در بند گسترش درست ایده و پردازش صحیح آن نباشید. کامپیوترها با جلوههای تصویری فوقالعادهای که به تصویرها اضافه میکنند، سرتان را گرم خواهند کرد. AeonFlux را بدهید کودک بازیگوش درونتان ببیند و کیفاش را ببرد! خواستید میتوانید کیکبستنیتان را همزمان با تماشای فیلم میل بفرمایید! 9 این که برای لینککردن ملت از آنها اجازه بگیرند هم از آن حرفها است که ما خیلی در کتمان نمیرود ها! تناقضی دارد با جنس وبلاگ و اینها. 10 چَهکار مِیکِنی اَ؟! چَهکار مِیکنم، نه، چَهکار مِیکنم؟ دارم کامنت مِیگذارم. گو میخووری کامنت مِیگذاری؛ الان چه وقتِ کامنت گذاشتنهگیه؟! برو وبلاگات را بنویس مردک! اگه گفتی با کی بودیم مکین؟! Labels: سینما، کلن |
مثلن می گفتید از دوست به یادگار دردی دارم/ کان درد به صد هزار درمان ندهم یا یک عدد کاست یادگار دوست برایش می فرستادید خودش با سر می آمد خدا می شد کلی هم تشکر می کرد بعد هم به خاطر موفقیت اش در آزمون خدایابی به شما شیرینی می داد
Post a Comment