« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-08-26 به همین پ ر ی ش ا ن ه گ ی که میبینید![]() 1 همین یک کارمان مانده بود که برای این دو عزیزی که در تصویر فوق رویت میکنید، خطبهی عقد بخوانیم! از ما خواسته شده بود. ما هم که دلنازک و حساس، قبول کردیم. در آخرین لحظات، این آقاحسینخان پازوکی گل به داد ما رسید و خطبه را یک جور پارسی خوب و بامزهای خواند. ما هم به ایستادن کنار خانم مارانای دوستداشتنیمان و نظارهکردن کل جریان قناعت کردیم. خودتان تصور کنید که خطبهی عقد دو جوان (که بالاخره پس از 13 سال رضایت به ازدواج با هم دادند!) توسط یکی از خدایان المپی خوانده شود. آخر دیگر باطلکردنی نیست! حالا گاس که بعد از صد و بیست سال این دو تا رفیق ما زدند به تیپ و تار هم. چاره چیست؟! 2 پلوتون هم رفت! 3 آقای گلستان با آن سن نوحی که دارند، البته رفیق گرمابه و گلستان ما هستند اما این دلیل نمیشود که ننالیم از این کشداری ابدی قصههاشان. ماندهایم در عجب که این اسرار گنج درهی جنی چرا این همه طول و تفضیل بیجا دارد و چرا این همه اشارات ریز و درشت سیاسی. این همه دخالتهای پیوستشدهی نویسنده به آدمها و ماجراها. این همه تحلیل و کنایه که از آن بالا، جایگاه آقای نویسنده، بر سر و روی شخصیتها دارد هی میبارد. آن هم در فضای این داستان که جای این جنگولکبازیها نیست. وگرنه جلوی زبان و فرم آقای گلستان عزیزمان که ما سالها است لنگ انداختهایم. (زیر لنگ مربوطه شورت پایمان بود، نگران نباشید!) 4 این آقای جعفرخان پناهی ما هم حوصلهای دارد ها. گیر داده به ماجرای پخش غیرمجاز فیلم آفساید در داخل کشور. آن هم این روزها که هر بقالی و میوهفروشیای ویسیدی آفساید را دارد اما وزارت فخیمهی ارشاد ممنوعاش کرده است! ما اگر به جای آقای پناهی بودیم اتفاقن خودمان درست بعد از لغو پروانهی نمایش فیلم، میدادیم با کیفیت عالی و در تیراژ وسیع در شبکهی زیرزمینی پخش شود تا همه ببینند. آقای پناهی باید آنقدر تجربه اندوخته باشد که فیلمی که پروانهی نمایش نگرفت، حالاحالاها نمیگیرد؛ گاس هم که بگیرد، فروشاش آنقدر در سایهی پخش ناگزیر عیرمجازش نحیف خواهد بود که طرفهای نخواهد بست. حیف نیست فیلم به این سرخوشی و خوبی دیده نشود؟ این وسط نرخی هم تعیین کنیم و برویم. آخر مرد مومن تو که موضوع به این خوبی داشتی و این همه بلد بودی جوسازی کنی و بازی بگیری، آن دیالوگهای تابلوی بودار سیاسی/ اجتماعی/ انتقادیات چی بود در دهان نابازیگرانات گذاشته بودی؟ ها؟! این را هم نگوییم جعفرخان شاید ناراحت شود. آن جایی که پدر آن دخترکی که دزدانه به استادیوم آمده و دختر همسایهشان را شناسایی میکند، خیلی دوست داشتیم. همان جایی که یکهو دخترک از توی کیفاش چادرسیاهاش را بیرون میکشد و سرمیکند و تا پایان، همان چادر مشکی روی سرش است. ترکیب چادرمشکی با صورت رنگکرده و باقی دختران، عالی و کاملن فراتحمیلی بود و انرژی خوبی به فیلم داده بود. 5 واقعن چه انتظارهایی داریم گاهی ها! وقتی Break Up دربارهی جداشدن است، همین است دیگر! حالا گیریم که اورژینال همین آتشبس خانم میلانی هم باشد و خیلی هم واقعیتر و ملموستر و فاقد آن جانبداریهای گلدرشت و ایدهها و بهانههای واهی جنگ زن و شوهر فیلم خانم میلانی. حالا حکایت این نسخهی اورژینال هم همین است. فقط در حد بازکردن قضیهای که اتفاقن جنس همهچی برای تمام ملت مزدوج، آشنا است. خب که چی؟! بعدش چی؟! که چی بشود؟! چی اضافه بشود به همهی چیزها و مسایلی که میدانیم و آخر و عاقبتاش را هزار جا دیدهایم؟! آخر این قصه هم تعریفکردن داشت؟! ها...ها...ها...ها؟!! 6 گاهی وقتها سرهرمس مارانای بزرگ هم عنان اختیار از کف میدهد خب! 7 تورق مجموعه عکسهای جشنوارهی برلین امسال، تجربهی خوبی بود که به یاد ما آورد مسالهی عدم وضوح عکس، یک مسالهی ثانویه است. رنگ و ترکیببندی و سوژه آنقدر مهم است که وجود نویز فراوان و عدم وضوح تصویر به راحتی قابل تحمل است. حتا در مجموعهعکس حرفهای مثل اینی که ذکرش رفت. 8 توصیف این نوع تجربههای وجودی کمی سخت است. با این حال، گاهی وقتها دلمان نمیآید سکوت کنیم. تجربهی کنار جناب جونیور به خواب رفتن و با ایشان بیدارشدن را میگوییم. باقی لذایذ قضیه را دوستان هی دارند میگویند. همین دو ده دقیقه از زندهگی ما و جناب جونیور، به دنیایی میارزد که تا داخلاش نشدی، چیزی از آن نمیدانی مکین! 9 کابوسهای شما آدمهای فانی را نمیدانیم. گاس که روزی هوس کردید در همین کامنتدانی ما از کابوسهایتان بنویسید تا ما مرحمت کنیم و برایتان تعبیر کنیم. اما به عنوان یک خدای المپی متواضع، کابوس همیشهگی ما، ریختن و شکستن دندانهایی است که همین یکی دو سال اخیر، به هزار زور و زحمت، روکششان کردهایم! بد کوفتی است ها! 10 نشسته بودیم وسط مجلس ترحیم مادر آقای فلانی. مرد جوانی که سال چهارم معماری بود کنار ما نشسته بود: ما: علیکالسلام پسرم! ایشان: آقای مهندس به لطف شما کار خوبی پیدا کردهام. در پروژهی فلان ناظر هستم. نمیدانید چه تجربهای است کار اجرایی. ما: میدانیم پسرم. چه خوب! ایشان: راستی آقای مهندس شما نظرتان دربارهی این سبکهای جدید غربی نظیر دیکانستراکشن و هایتک چیست؟ ما: (!)... ایشان: به نظر من معماری ایران به سوی یکنواختی میرود. شما چی فکر میکنید آقای مهندس؟ ما: (جلالخالق!)... ایشان: شما کدام معمار را قبول دارید در میان معماران ایرانی؟ ما: (خدایاش بیامرزد!)... ایشان: به نظر شما آندو و رایت خدا نیستند؟ ما: (پوووف!)... ایشان: ببخشید ولی من فکر میکنم اگر در میان بزرگان معماری فقط و فقط گائودی وجود داشت، معماری چیزی کم نداشت! ما: حالا بزرگ میشوی پسرم! ایشان: من یک تزی دارم که از طبیعت برسم به معماری. نظر شما چیست؟ ما: احسنت! ایشان: میخواهم از ماهیت سلولی یک درخت برسم به ماهیت معماری. ما: (ای ناقلا!)... ایشان: ببخشید دارم زیاد حرف میزنم اما به نظر شما من کلن باید چهکار بکنم که معمار خوبی بشوم؟ ما (گفتی سال چهارم هستی؟!)... ایشان: چهجوری عکاسی باید یاد بگیرم آقای مهندس؟ ما: زئوس...ببخشید خداوند به شما عمر و سلامتی عنایت کند. با اجازه! 11 - بابا کلی شرمنده کردی ها! لینک منو گذاشتی بالای همه لینکهات! - ببخشید ولی کار بلاگرولینگه! 12 این آقای ژان رنوی دوستداشتنی ما هم که همیشه خودش است! اگر هوس یک فیلم جمع و جور و نسبتن بامزهی فرانسوی داشتید، پیشنهاد ما پروندهی کورسیکا است. 13 اوهاوه! رسیدیم به 13 ! 14 بالاخره بعد از قریب به ربع قرن، این آقای سانسورشده و مکینشان، این دورهی فیلمنامهها و نمایشنامهی بیضایی ما را پس آوردند. واقعن که! 15 شده برایتان یکهو تمام انسجام مدلل پیرامونتان در یک لحظه، فقط یک لحظه از هم بپاشد و همهی ارتباطات به ظاهر مستدل و منطقی یکباره از هم گسیخته شود و واقعیتهای اطراف به شکل یک تودهی بیخاصیت بیربط دربیاید و به همهچیز شک کنید و در عجب بمانید از این چه طور تا به حال این همه بیسامانی و بی ربطی را ندیده بودید و فکر میکردید همه چیز در رابطهی عقلانی با همهچیز جای گرفته است؟ ما که برایمان نشده! 16 جناب جونیور مرحمت کردهاند و یکی دو هفتهای است ساعت 8 شب میخوابند تا 6 صبح! آن هم عمیق (بعله عمق خوابشان به ما رفته و سطحاش که همان ساعت خواب است به خانم مارانا!) این است که برای مدت نامعلومی ما و خانم مارانای دوستداشتنیمان رخصت داریم شبها کنار هم بنشینیم، لاوی بترکانیم و فیلمی ببینیم و گاس هم که این دورهی کامل Friends را بازبینی کنیم و آخر شبی خوش و خندان به خواب برویم. حالا تو هی بگو نرگس!! 17 عجب رکودی گرفته این چهارتا و نصفی وبلاگ رفقا را که ما میخوانیم ها! بابا گردوخاکی چیزی! آن مردک سانسوری که بعد از شصت سال، عکس این مادرمرده، رییسجمهور محبوبمان را پابلیش میکند، خانم مارانای خودمان هنوز از بسکینرابینز برنگشته، آقای الف هم بند کرده به نداستت و ولکن معامله نیست، آقای بمان دارد خودش را تلف میکند بس که موجودات عجیب و غریب کشف و معرفی میکند، خانم شین در کف قالب نو است، خانم فرانکلین که با غار قرار است مزدوج شود، خانم پیاده که معلومالحال است، جناب جونیور که عذرش موجه است، باز صد رحمت به آقای شایا که یک صداهایی از ایشان در مایههای آوووووو و ماماماما و باببببببباااا به گوش میرسد، آن دخترمان خانم کپلی هم قصهی عشقولانهشان را دارند بر سر برزن داد میزنند، علیآقای ونگزمان هم فعلن جدی و عبوس در کار مهاجرت و خودشان ماندهاند، خانم 76 که همزمان با ستارهی هالی سری به وبلاگشان میزنند، خانم فرنایس که به زیارت رفتهاند شاید شفا پیدا کنند، خانم انار هم لابد در کار آموزش زبان فارسی با ایما و اشاره هستند، کودک تنهایمان هم فعلن حالاش خوب است (یا بد است) و دارد مینویسد هی، خانم المیرا هم مدتی است از آن جادوهای مخصوصشان رو نکردهاند، خانم فروغ که افتادهاند در کار عرفان و هی در عالم غیب به سر میبرند و مینویسند جوری که کسی نفهمد چی شده، کامرانخانمان هم فعلن از این قضیهی 33 روزه جان سالم به در بردهاند، میرزا هم راهی بلاد کفر شد، آقای اریکمان که تمام شده گویا و اگر خانم نقطه نبود اینجا هم اسماش را نمیآوردیم، خانم نازلی هم رویمان نمیشود بهشان گیر بدهیم، موسیو ورنوش هم بهتر است برود کشکاش را بسابد با این قصههایاش، میماند باقی رفقا که آنها هم اوضاعشان کم و بیش همین است دیگر! آیییی آدمها! 18 تا حالا 18 تا نشده بود ها! پ.ن. :(مدشده این پنها دوباره انگار!) انتظار نداشتید که به همهی جماعت بند 17 لینک درون متن بدهیم ها؟! Labels: سینما، کلن |
جالب مینویسی.چه وبلاگهای جالبی دارید شما و همسر گرامی !پسر ناز نازیتان هم همینطور! از طرف دختر نازنازیمان براش پیغام گذاشتیم!(؛
آها راستی. جناب المپی خداییش یا شایدم زئوسیش وبلاگ نفیسی می نگارید که حسودیم می شود به وقت زیاد و همت عالی شما!
سری کامل همهی فصلهای فرندز را این فیلمی ما حدود پنجاه هزار تومان میفروشد. طالب بودید خبرمان کنید تا برایتان کارسازی نماییم.
باز هم به المیراخانم:
مجیکتان کلی سرکیفمان کرد. مخصوصن متروی تهراناش!
به آقای بامداد:
فکر میکنیم ناشی از جو مسموم آن روزها بوده انگار.
عشقولانه نوشتن در نت که بد نيست ! بهتر از معتاد شدنه که ! یا حتی بهتر از نرگس بودن !
راستی خودمونيم ها ! چه حالی ميده يکی از خدايان روزگار بياد و از زن همکارش تعريف کنه ها ! ( کنايه رو که داشتی ! ) بابالی ما هم خدای فلسفه و منطقه .البته عيبش اينه که از نظر اون کامپيوتر کشک به حساب مياد ؛ بنابراين با نت ميونه خوبی نداره .پس نمی تونم باهم آشناتون کنم ولی اگه سوالی چيزی داشتی بگو ازش میپرسم . مثل تو هم نيستم که بدقولی کنم . خوبه گفتی فيلم با افسانه ۱۹۰۰ خيلی حال ميکنی وگرنه معلوم نبود که چه ميکردی .
در مورد اون زوج خوشبخت لنگ در هوا هم نظری ندارم و فقط به دعا خيری برای شفای عاجلشون بسنده ميکنم .( اميدوارم اينجا رو نخونن ! )
Post a Comment