« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-11-15 خدا یک وودی آلن گنده است!*![]() (* کپیرایتِ خانمِ کپیلفت!) (عکس فوق را هم تا جایی که یادمان میآید، خانم زندی باید اخذ کرده باشد!) 1 این که ناف سر هرمس مارانای بزرگ را با آقای وودی آلن کبیر بریده باشند البته موضوع علاحدهای است اما چهطور میتوانیم طاقت بیاوریم و این حرفهای وودی عزیز را از مجلهی فیلم برایتان کپی/پیست نکنیم که آه از نهاد ما برآورد از بس که حرف خودمان بود؟! «من همیشه اعتقاد زیادی به وجود شانس و اقبال داشتم. فکر میکنم مردم دوست ندارند نقش بزرگی را که شانس در زندگی ما بازی میکند، بپذیرند. چون معنیاش این میشود که بخش زیادی از زندگی، از کنترل ما خارج است و قبول این ماجرا برایشان سخت است. همیشه به آدمهایی برخورد میکنید که میگویند «من شانسام را خودم میسازم» و مطمئنن سختکوشبودن مهم است. ولی در نهایت باید خوششانس باشی. در روابطت، در کارت، برای سالمبودن؛ و میلیونها راه مختلف برای تغییر و جهتدادن به زندگی وجود دارد: تحقیق، کار، تمرین، دعا یا هر کار دیگری که آدم میکند تا بتواند تاثیری در زندگیاش بگذارد. ولی تغییر به نظر من در یک حدی بیمعنا است. چون آن ارادهی فراتر به هر حال هست...» 2 فکر کنید که آن سفر کذایی درست دو روز بعد از آن ماجرای کذایی اتفاق نمیافتاد. (اتفاق خودش نمیافتد که!) و فکر کنید که آن پسر طفلک اسهال نمیشد و فکر کنید که آنها در خانه نان خامهای نداشتند یا چه میدانیم، محسن آن عقب ننشسته بود یا جوکای یادمان نمیآمد در آن چند ساعت که دخترک شاد و پرامید و بشاش و جذاب و مطمئن را بخندانیم یا حتا نمیپرسید که تولدت کی است تا برایات جوراب بخرم – و بعد فهمیدیم که ریشهی اینگونه ملایم و شیرین طعنهزدناش از کی و کجا میآید!- یا حتا آسمان بهاری نبود تا روی آن نیمکت خانهدریا دوتایی بنشینیم و از سرنوشت محتوم دوست نامرییمان بپرسد و ما فکر کنیم که دامان این دختر اطمینان است و آرامش و بعد به دریای آرامی نگاه کنیم که همان لحظه اگر طوفانی بود لابد نمیفهمیدیم که مهمترین چیزی که این دختر به مردش میتواند بدهد، قرار است. میبینید که! 3 به زئوس اگر این بار این فایرفاکس لعنتی شما جملهی آخر نوشتههای ما را درشت کند، برمیگردیم به ابتذال مداوم اکسپلورر ها! حالا گاس هم که برنگشتیم! 4 سر هرمس مارانای بزرگ اصولن یکی دو سالی است که عطای مجلهفیلمخریدن را به لقایاش بخشیده اما این باعث نمیشود که ویژهنامههای هنوز خوب این مجله را از دست بدهد. نقدن این شمارهی ویژهی پاییزش چیزهایی دارد که اصلن قابل ایگنور نیست! یکی همین چند مطلبی که دربارهی وودی آلن و match point اش نوشته و طبعن نوشتهی امیرخان پوریا اگر چه خیلی هم با ایشان دربارهی مصادیق مقایسهی آلن امتیاز نهایی با آلنهای قبلی، موافق نباشیم. دوم هم پالین کیل افسانهای که همیشه مورد لطف و عنایت سر هرمس مارانا قرار داشته است. چه قبل از مرگ و چه بعد از آن! فقط کسی به وسعت نظر و اعتماد نفس خانم کیل میتوانست این گونه سینما و زندهگی را در نقدهایاش در هم بیامیزد. بهتر بگوییم: خودش و سینما را در هم بیامیزد. نوشتههای کوتاهاش معمولن چیزی بین نقد و ریویو هستند و این همان فرمتای است که ما هم خیلی دوستاش داریم! مصاحبهاش و نقدی را که برای پدرخوانده نوشته است، از دست ندهید! (حالا این وسط این آقای امیرخان قادری ما هم البته شایستهی تشکر و این ها میباشند به لحاظ زحمت!) 5 بیربط بگوییم و برویم سراغ 6 : یک راه باحالای پیدا کردهایم برای خواندن وبلاگهایی که فیلتر شدهاند. حالا گاس هم که برای باقی سایتها هم جواب بدهد. از قسمت ترجمهی گوگل استفاده کنید! یعنی آدرس صفحه را بزنید تا مثلن گوگل برایتان به یک زبان دیگری ترجمهاش کند! البته قبول داریم که استفادهی بیشرمانهای از جناب گوگل است اما جواب میدهد! 6 داشتیم فکر میکردیم این ترس موهوم آمریکایی از آیندهی محتومی که در چنگال سوسیالیسم مفرط از نوع کمونیستی دچار شده هم عجب کیچای بوده و هست برای خودش! نگاه کنید که عموم فیلمهای فوتوریستی آمریکایی جامعهای یکسان و همآهنگ را تصویر میکنند که آدم/قهرمان ایدهآل آمریکایی، همان انسان تکرو و فردیتگرایی است که قوانین یکسانگر را میشکند و حالا، یا شکست میخورد از سیستم یا سیستم را به زانو درمیآورد که ایناش خیلی مهم نیست! مهم این جا است که آنقدر از بلوک شرق واهمه بوده که حتا روشنفکران و نویسندهگان هم در تخیلاتشان آینده را به چشم یک جامعهی سیستماتیک و تکحزبی میدیدند و بعد از آن میترسیدند! بیخود نبوده که میگویند هرکس که در جوانی چپ نبوده، دل ندارد و هرکس که در میانسالی، راست نشده، عقل ندارد! (چه ربطی داشت سر هرمس؟!) 7 از این پرویز نوری هم با آن نظرات مزخرف و بیارزشاش خیلی بدمان میآید ها! 8 چیزهایی هستند که وقتی زمان از رویشان عبور میکند، تازه در درونات به بار مینشینند و جا میافتند. فیلم تقریبن گمنامی بود به نام تقریبن مشهور(!) – almost famous – که ما و خانم مارانا آنقدر از تماشایاش سرکیف شده بودیم که باور نمیکردیم این فیلم قدر و اعتبار درخورش را تا حالا نیافته است. دیدیم آقای پوریا از این فیلم یادی کردهاند. گفتیم شما هم فیضی برده باشید! دربارهی شهرت و fan (علاقهمند) بودن و بلوغ اجتماعی و اینها. (از کاراکتر اصلی این فیلم همینجوری کترهای یاد همین آقای بامدادخان خودمان افتادهایم و نمیدانیم چرا!) 9 خوشحالایم که هر مجلهی نیمهمعتبر و معتبری که درمیآید چیزکی هم دربارهی این شاهکار معرکهی آقای کراننبرگ، یک تاریخچهی خشونت، نوشته است. قدرش را که میدانید؟! 10 بیخود نیست که آقای کیارستمی را این همه دوست داریم. نگاه کنید: «من به سادهگی کار خودم را انجام میدهم. سعی میکنم احساساتی را به وجود بیاورم و منتقل کنم. ... سینما برای من، به سادهگی، یک کار است.» حالا فلان کارگردان دیگر وطنی، به محض ساختن یک نیمهچه فیلم یا سریالی که شونصدتا مشتری بیمایه و کممایه و میانمایهی تلهویزیونی هم دارد، لم میدهد روی صندلی و سرش را عقب میدهد و صدایاش را تودماغی میکند و با همهی بیاستعدادی و نابلدی و میانمایهگیاش، از سینما و هنر و مردم و مخاطب و ارزشها و هزار جور اراجیف دیگر حرف میزند. شما زور نمیآید بهتان؟! 11 داریم در نور ملایم هواپیما، فیلممان را میخوانیم. آقای بغلدستی میپرسد: الان آقای کیارستمی کجا است؟! ما خوف میکنیم! مرتیکه سلامی، علیکی، چیزی! سرمان را بالا میآوریم که: یعنی دقیقن الان کجا است؟! ما از کجا بدانیم؟! آقای بغلدستی با قیافهی یک آشنای قدیمی و مطمئن و اینکاره: نه که الان! یعنی ایران زندگی میکنند یا اروپا؟ میگوییم: خانهشان که ایران است. حالا ممکن است کاری هم آنورها داشته باشند و بروند و بیایند. چهطور مگر؟ ایشان: آخر ما چند بار ایشان را دعوت کردهایم به شمال خراسان. خیلی کارگردان بزرگی هستند. بردیمشان سر زمینهای کشاورزی. شاید باز هم بیایند. آخر، میدانید، من حقوق خواندهام. لیسانس حقوق بینالملل دارم و فوق لیسانس فلان. از آقای کیمیایی چه خبر؟! ها! طرف از آن جور آدمها است. نکتهاش را گرفتیم. جواب میدهیم: حالشان خوب است. گویا دارند با خانم تهرانی ازدواج میکنند! طرف سعی میکند خیلی کنجکاویاش را بروز ندهد: جدی؟! ایشان هم معرکهاند. سربازهای جمعهشان را دیدهاید؟ من خیلی سینما میروم. هیچ فیلمی را از دست نمیدهم. ملاقلیپور هم از آدمهای ارزشمند سینمای ما است. حاتمیکیا هم فوقالعاده است. شما چی خواندهاید؟ میگوییم معماری اما فیلمنامهنویس هستیم. فیلمنامههای بیضایی را ما مینویسیم! باز سعی میکند عادی باشد: چه خوب! من یک پسرخاله دارم که دارد در شهری نزدیک پاریس دکترای معماری میخواند. میدانید که آنجا تنها جایی است که دکترای معماری را با مهر رسمی میدهند! به این آدم داریم علاقهمند میشویم: بعله اتفاقن یک ماه دیگر داریم به همانجا میرویم که دربارهی دکترهای معماری یک فیلمنامه با آقای کیارستمی بنویسیم. میشود آدرس پسرخالهتان را به ما بدهید؟! ایشان: اممم... الان همراهام نیست. شانس میآورد که هواپیما به زمین مینشیند. تلفناش را درمیآورد و به هفتاد نفر خبر میدهد که رسیده است به مهرآباد. میشود حدس زد که برای شصت و نه نفرشان رسیدن ایشان اصلن مهم نبوده است! 12 آقای کالوینوی عزیز یک کتاب ارزشمندی دارند به نام: چرا باید کلاسیکها را خواند. حالا ما داریم به عنوان فرزند معنوی ناخلف ایشان فکر میکنیم که چرا کلاسیکها را نمیخوانیم/ نمیبینیم؟ گاس که فکر میکنیم چون همیشه همانجا هستند. در همان پانتئون امن و ابدی خودشان. خیالمان راحت است که همیشه میشود رفت سراغشان. پس هی نمیرویم! هی از این ادبیات و سینمای معاصر و نیمهمعاصر میخوانیم و میبینیم. شاید میترسیم آنقدر آثار خوبی نباشند که ماندهگار بشوند و کلاسیک و بشود که بعدها همیشه به سراغشان رفت. 13 نه آقای سانسورشدهی عزیز! هنوز یادمان نرفته است که یک بطری شامپاین فرانسوی اصل به شما بدهکار هستیم پسرم! 14 راستی در هزارتوی تصویر، نوشتهی آقای امیرپویان را از دست ندهید که میگوید: هرجا که تصویری هست، اخلاق نیست. (یا یک چیزی در همین مایهها!) راستاش چند روز پیش همین آقای سام جوانروح، که فوتوبلاگ دیلی دوز آو ایمجینری را دارند، عکس زیبایی از یک آقای هوملس کنار چند تا دوچرخه چاپ کرده بودند. یکی بندهخدایی هم برای ایشان کامنت جالبی به این مضمون گذاشته بود که بابا شما عکاسها چرا به این هوملسهای (بعله شما گیدی بیخانهمان!) گیر میدهید و تا یک بدبختی را کنار خیابان میبینید از او عکس میگیرید و این حرفها. حالا آقای پویان هم همین بحث را جامعتر مطرح کرده است. که مثلن اگر آن عکاسِ عکس معروف اعدام ویتکنگی را که در همان لحظهی مقدس فشردهشدن شاتر، دارد به مغزش شلیک میشود، در آن لحظه به جای این که عکس به این ارزشمندی را بگیرد، تمام دوربین و داراییاش را میداد تا جان آن ویتکنگی را نجات دهد، چه میشد. یعنی جان انسانی در برابر یک عکس تاریخی. مسالهی جالبی است. اصل مقاله را در هزارتو بخوانید. 15 میبینید؟! سفر کاری برایمان جور کنید تا خوراک برای بارگاهمان جور شود! 16 باور کنید خانم ماراناجان تقصیر این آقای دن براون است و این کتابهای تریلر جذابی که این همه خامدستانه مینویسد! ترجمهی شیاطین و فرشتهگان در حد آبروریزی است اما بالاخره آدم، آدم است و کنار میآید و جلو میرود و بعد، درگیری است دیگر. سر هرمس مارانای بزرگ را هم که میدانید، کتابهایاش را در توالت میخواند! در همین راستا قول میدهیم به خانم مارانای دوستداشتنیمان، که با تمامشدن این کتاب، زمان سپریشده در آن جایگاه مقدس تفکر و تامل، کوتاهتر گشته و از خجالت جناب مارانای جونیور هم که هی میآیند و جلوی کس و ناکس، دمِ درِ توالت میایستند و بابا بابا میکنند، دربیاییم! 17 این همه جدی نوشتیم (!) این لینک را هم خانم انار در وبلاگشان گذاشته بودند که باعث و بانی مسرت خاطر شد در این صبح چهارشنبهای! 18 گفتیم که مفصل برمیگردیم! 19 به قول جناب کلاغ سیاه، آی ملت اگر کسی با سرچ یک کلمهی خیلی بدی به بند شانزده ما رسید، تقصیر از گیرنده است ها! 20 ساعت یک بامداد است. یواشکی و آرام میخزیم در تختخواب. اول کمی، آنقدر آرام که خانم مارانایمان از خواب نازش نپرد، ایشان را نوازش میکنیم. بعد میرویم کنار جناب جونیور دراز میکشیم. کف پایاش را در دستمان میگیریم. گرم است. کلهاش را با چشم بسته بلند میکند و روی سینهی ما میگذارد. پاهایاش را در دستمان نگه میداریم تا خوابمان ببرد. چند وقت است که کابوس ندیدهایم؟ 21 داشتیم فکر میکردیم چرا علارغم نظر آقای بامداد، وبلاگ شبیه کتابفروشی نیست و گاس که شبیه کتابخانه باشد. وقتی وارد وبلاگ یک مادرمردهای میشوید، کاری را که صاحب وبلاگ میخواسته، انجام دادهاید. چون به هر حال آدم وقتی وارد یک وبلاگی میشود، ناخودآگاه و حداقل جملاتی از آخرین پست نویسنده را میخواند. اما وقتی وارد کتابفروشی میشوید، نیت کنابفروش، با صرف ورود شما برآورده نمیشود. باید کتابی بخرید تا مخاطب آن کتابفروش به شمار بروید. بعد داشتیم فکر میکردیم اصولن احترام به مخاطب در وبلاگستان دقیقن چه جایگاهی دارد. این که مرتب و تمیز و درست بنویسید و رفتار کنید و... . کسی که با واردکردن آدرس وبلاگ شما، صفحه را باز کرد، وارد وبلاگ شما شده است و کاری را که میخواستید انجام داده است. حالا گیریم که دوباره برنگردد. یعنی اگر نویسنده را با فروشنده قیاس کنیم، که نمیشود، فروشنده نه تنها باید برای بازگشت دوبارهی مشتری به مغازهاش تلاش کند تا احترام مخاطب/مشتری را جلب کند، بلکه باید کاری بکند که در همان لحظه هم مشتری/مخاطب جنسی از او بخرد. این اتفاق در مورد وبلاگ نمیافتد. یعنی نویسنده میتواند هیچ احترامی برای مخاطباش قایل نباشد و همیشه مشتریِ یکباربرایهمیشه داشته باشد! 22 گاهی فکر میکنیم به جای این که در لابهلای زندهگیکردنمان، چیزهایی بنویسیم، داریم لابهلایِ نوشتنهایمان، کمی هم زندهگی میکنیم! 23 آقای پل آستر را نویسندهای نیویورکی به معنای تمام آن میشناسند. شاید کمتر کسی این همه در قصههایاش از نیویورک نوشته باشد. یکی از شگردهای آقای آستر، آدرسهای دقیقی است که میدهد. نه فقط برای اتفاقهای مهم یا لوکیشنهای بامعنی؛ که هر چه مینویسد و هر اتفاقی که در به هرحال دارد در یک مکانی اتفاق میافتد، آن مکان را تقریبن دقیق معلوم میکند. با ذکر نام کوچه و خیابان و شماره گاهی. داشتیم فکر میکردیم آدمها و محلهها (حالا نمیگوییم شهرها چون بدیهی است) خیلی بیشتر از آن چیزی که به نظر میرسد، به هم وابستهاند. در کلانشهرهای امروزی، این محلهها هستند که نقش فرهنگی خود را به آدمها تحمیل میکنند. پس برای معرفی یک شخصیت که البته دارد در یک بستر واقعی ساخته میشود، این که آدرس دقیق محل کار و سکونتاش را هم بدهیم، از آن نکتههای ظریف شخصیتپردازی است. از همان کدهایی که آقای سکوت سنگین به درستی اشاره میکند که به جای اشارهای مستقیم – مثل زومکردن روی کتابی که شخصیت اصلی دارد میخواند یا برخی اسامی شخصیتها- بهتر است از آنها استفاده شود. 24 سر هرمس مارانای بزرگ اصولن اعتقادی به ورزش ندارد. یعنی نسبتی معلومی با آن ندارد. حالا مرادمان بیشتر فوتبال است. البته جوگیر میشود و Hpdgعرقاش را میخورد و های و هویاش را راه میاندازد و طرفدار تیمهای خاصی هم هست. اما خودش میداند که اینها همه مقطعی و زودگذر است. همین که اگر سالها بگذرد و رفیق ناباب و ذغال خوب در دسترساش نباشد، هیچ وقت دلاش برای فوتبال تنگ نمیشود یعنی سر هرمس مارانا و ورزش – بخوانید فوتبال- اصولن کاری به کار هم ندارند. یک زمانی هروق با جمعی از رفقا قراری داشتیم و میدانستیم بالاخره بحث به فوتبال کشیده خواهد شد، قبل از رسیدن به قرار، حتمن کنار کیوسک روزنامهفروشی توقفای میکردیم و نگاهی به تیترها میانداختیم. تیترهای زردِ درشت! و همین کمکمان میکرد که لابهلای بحثِ دوستان، ما هم گاهی چیزهایی بپرانیم که ملت کف بنمایند از عمق اطلاعات بهروز و احساسات! تا این که این تریکمان لو رفت! این روزها مجبوریم – مجبور؛ میفهمی؟! – صفحهی ورزشی روزنامهمان را بخوانیم و آن هم تازه تا یک جایی میشود با آن در بحث بود. مثلن اگر بیش از نیم ساعت دربارهی فوتبال صحبت شود، حرفهایمان تمام میشود و دوباره هرچه گفتیم مجبوریم از اول تکرار کنیم! 25 این را میشد البته در همان بند بیست و چهار گفت اما فکر کردیم کنتور که نمیاندازد! اصولن سر هرمس مارانای بزرگ فکر میکند از آن جایی که متنِ ورزش در میادین ورزشی اتفاق میافتد نه جای دیگر، پس تمام حرفهایی که دربارهی آن زده میشود، از سخنان کارشناسان حرفهای بگیر تا حرف مردم کوچهبازار و شایعات و داستانهایی که دربارهی ورزشکاران نقل محافل میشود، همه حاشیه است و لاجرم، زرد! یعنی روزنامههای ورزشی همه حاشیهاند، میزان و غلظت زردیشان متفاوت است. و این دقیقن یعنی همان قسمتی از ورزش که سر هرمس مارانای حاشیهدوست، از آن خوشاش میآید! 26 چرا ما مدتها است که تایپکردن را به نوشتن ترجیح میدهیم؟ بعید میدانیم سرعت تایپکردنمان از نوشتنمان بیشتر باشد. گاس که لذت دیدهشدن نوشته به صورت چاپی، گیریم روی مونیتور، از جنس همان حروف سربیای باش که دل میبرد. انگار یک جوری وقتی متنی تایپ میشود، استوارتر است. برای هر کلمهاش، بیشتر فکر میشود. راحتتر خط میخورد و اصلاح میشود و ناخودآگاه، قوامیافتهتر است. اصلن تصورش را هم نمیتوانیم بکنیم که داستانی را اولبار روی کاغذ بنویسیم و بعد پاکنویس کنیم. اصلن پاکنویسکردن از آن کارهای کشندهی خلاقیت است. پاکنویسکردنای که حک و اصلاح در آن نباشد، عملهگی است! 27 این را گاس که آقای ونگز عزیزمان باید باز کنند اما جالب نیست که قارهی آمریکا از همان زمان آقای کریستف کلمب، مهد آزادی، بهشت موعود و سرزمینی فارغ از قوانین عرف و محدودکنندهی انسانی شناخته میشده است؟ یعنی این تصوری که عمومن در پس ذهن عامهی مردم دنیا از آمریکا موجود است، ریشهای حدودن چهارقرنی دارد. 28 «یک وظیفهی آدم در باغ بهشت، اختراع زبان، نامنهادن بر هر مخلوق و هر شیئی بود. در حیطهی آن معصومیت، زبان او حقیقت دنیا را بیان میکرد. کلماتی که او میساخت فقط به چیزهایی که میدید اطلاق نمیشدند، بلکه اصل آنها را نیز بیان میکردند، یعنی به راستی آنها را حیات میبخشیدند. یک چیز و نام آن جانشین هم بودند. بعد از هبوط دیگر چنین چیزی حقیقت نداشت. نامها هویتی جداگانه از چیزها یافته بودند؛ کلمات به مجموعهی علامات اختیاری تقلیل یافتند؛ و زبان از خدا جدا شد. بنابراین در داستان باغ بهشت، نهتنها سقوط انسان تقریر میشود، بلکه روایت سقوط زبان نیز گفته میشود.» پل آستر شهر شیشهای شهرزاد لولاچی نشر افق 1384 29 « اغلب مردم به این چیزها توجه نمیکنند. فکر میکنند کلمات مثل سنگاند، مثل اشیای بزرگ بیجان، غیرقابل حرکتاند، مثل چیزهایی هستند که هرگز تغییر نمیکنند.» همان قبلی! 30 امروز هم اگر مثل تمام هفتهی گذشته، اینها را آپلود نکنیم هیچ بعید نیست به عدد چهل هم برسد! Labels: سینما، کلن |
بعد هم لطفن لطفن تا اطلاع ثانوی هی اسم کتاب ننویسین تو وبلاگتون پلیز! چون من واقعن نمی فهمم چرا وقتی از شهر کتاب بر می گردم باید دوباره عشق سال های وبا (از اسم عشق در زمان وبا بدم میاد خوب!) با ترجمه ی بهمن فرزانه رو خریده باشم با دن کامیلو و فانتوماس و الخ!! بعد تازه آدم بغل دستیه تو مطب دکتر عاقل اندر سفیه نگام کنه که با این خرس به این گندگی م دارم کمیک استریپ به این بی ریختی می خونم!
یه کم مینوشتی تو رو خدا!
در ضمن با عطای مجله فیلم شما چیکار داری؟
اینجارو چک کید http://ankabut.blogspot.com/2006/10/blog-post_16.html
خیلی خوبه چیزی که معرفی کرده. از شاهکارهای گوگل برای وبلاگ ها و سایت های آپ دیت و فیلتر شده:)
قبول داریم خب که شما در مدت یک هفته اینا رو نوشتی!!
"نیمکت" نوشتن هم کاریه ها!
تقصیر من نیست اینا همه جزیی از
پرسونای مکین بود!
من باب 12 هم بورخس کبیر ( حتی از شما هم بزرگ تر) گفته اگر نمی توانید کمدی الهی بخوانید ناراحت نباشید. لابد برای شما نوشته نشده است. بگردید کتابتان را پیدا میکنید
پ.ن. نقل به مضمون
2- راستی من چند باری بود که خانم مارانا را دیده بودم با خودم فکر می کردم بعضی آدما فقط در مورد زندگی حرف می زنن می تونن ساعتها در موردش فلسفه ببافن یا سخنرانی کنن ولی تعداد کمتری از آدما هم بدون این که احتیاج به این مقدمه چینی ها داشته باشن واقعا زندگی می کنن و به دیگران هم انرژی زندگی می دن. به نظرم خانم مارانا به شدت یکی اون آدمای منحصر به فردیه که بدون هیچ طرح و نقشه قبلی در اطراف خودش انرژی حیاتی ایجاد می کنه.
4- منم چند وقت پیش یه مقاله راجع به نقد فیلم و این که این روزها چقدر نقد فیلمها سرهم بندی شده و بازارین می خوندم تو مقاله نوشته بود که منتقدان بزرگ تاریخ سینما عاشق سینما بودن و این عشق شدید براشون سرمنشا روشن شدن زندگیشون با سینما این فانوس خیال بود.
6-اون موقع کمونیسم بود حالا القاعده و اسلام پس فردا هم یه چیز دیگه. ظاهرا این سیستم آمریکایی(البته دور از جون معظم له)بدون دشمن نمی تونه دوام بیاره و باید چپ و راست برا خودش دشمن دست و پا کنه.
8- همین احساس به من موقع دیدن دوباره فیلم Good Will Hunting دست داد یعنی فکر کردم به قول معروف پیام این فیلمو دقیقا تو سن سی سالگی بعد از تجربیاتی که تو زندگیم دارم می تونم بگیرم.
ببخشید هرمس عزیز ما این همه خودمونو کشتیم تونستیم تا این بند کامنت بذاریم بقیشو باید چند ساعتی نفس تازه کنیم و یک چایی بخوریم ایشالا بعدا به عرضتون می رسونیم.
اما نمی دونم چرا کیارستمی عکاس ، شاعر و مدل و ... هم اینقدر جذابه
با اینکه دیر به دیر تقریبا نو می شید ، خوبیش اینه که می شه سریالی خوند
خوراک برای دو روزی مهیاست
من یکی انتظار داشتم که هر سی بند را درباره آن بنده خدا بنویسید.
be khosus ketabe bi bal o paresh ro kahili shust dashtam hamishe
in mofasaletun vaghean mofasal hast ha!
دوم که حداقل یه مارتینی قرمز هم بهش اضافه کن!
سوم این که برای دیدن هر وبلاگ یا اصلا هر صفحه ای کافیه قبلش یه بار لغت فیلترینگ عزیز رو روی گوگل عزیز جستجو کنی. شک نکن که توی یکی از دو سه تا لینک اول، کلی سایت های پر وکسی خوب پیدا می کنی که هر صفحه ای رو برات باز می کنن. یادمون نره که همیشه دزدان عزیز سه قدم، بلکم بیشتر، از پلیسان عزیز جلوترن.
پی نوشت اول: در پاراگراف فوق آگاهانه از لغت گاس استفاده نشده است!
پی نوشت دوم: در مورد این که دزد و پلیس چه کسانی هستند، شاید حق با شما باشه!
و اما بعد می بینیم که برادر براون با دودهای سیاه و سفیدشون اوقات خوش استراحت - به معنای خاص آن - شما را تسخیر کرده ان. آخ چی می شد اگه هنوزم این ادبیات در شکل عالی و متعالی خودش ادامه پیدا می کرد. چی می شد اگه بازم کسایی مثل کریستی یا فورسایت می نوشتن. دیگه حتی دوران کلارک و آسیموف هم تموم شده انگار. هرژه و گوسینی هم همین طور. بابا آخه چقد آدم کالوینو و مارکز بخونه؟ آخه یه مقدار کاکافونیکس و وایتال استاتیستیکس هم لازمه نه!
نمابه ها
یک این که اگر به گالری خانم گلستان به شیوه ی پیاده یا سواره سر می زنید، این گالری اعتماد را هم از دست ندهید که در کوچه ظفری، مابین خیابان صالح حسینی و یارمحمدی است و عکس های خوبی از آقای بانکی و نوبخت دارد.
دو این که طبق اخبار واصله این فیلم جدید آقای کیارستمی که دارد از 90 تا هنرپیشه ی زن ایرانی در حال تماشای رومئو و ژولیت و گریه کردن شان فیلم می گیرد، چیز معرکه ای خواهد شد!
سه این که از این که اتفاقی توسط آقای مد رویت شدیم خوشحالیم!
چهار این که چه عجب از این طرف ها آقاسانسوری! صفا آوردید! بعله آن سیستم ضدفیلترینگ را خودمان هم بلدیم فقط خیلی از همان سایت های پروکسی دار هم خودش فیلتر است! و این که ما هم ناغافل دل مان برای همان هایی که شما گفتید تنگ شد. برای همین غصه می خوریم که آقای براون چرا این ایده های تریلر خوب اش را نمی دهد یک نویسنده ی حرفه ای برای اش قلمی کند تا شکل این پاورقی های چیپ مجله های خانواده در نیاید.
همین فعلن!
(راستاش از زئوس پنهان نیست، از شما چه پنهان دخترم ما و این خانم مارانایمان اصولن عمدهی آدرسهایی که به ملت میدهیم، بر اساس بنچمارکهایی از جنس شکمچرانی و اینها است!)
----
مکینش کجا رفت پس؟
گاسم قانون اینه که هر خانواده ای از یکی از اعضاش این جا نامبرده میشه.
در این صورت، آقای بامداد این جا چیکار می کنن؟ یا قانونِ بالا شامل فامیل های دورتر نمیشه یا چی و اینا؟
راستش ما این پستتان را همان اولش (به مویتان قسم) خواندیم، اما ترسیدیم کامنت بگذاریم... یعنی فکر کردیم ما که برای چهار خطتان جامهدران راه میاندازیم سی خط کامنت میگذاریم (البته این علیالظاهر عادت ماست از سر ارادت به دوستان. شما که خدای مائید و جای خود دارید)، گفتیم برای سیبندتان لابد خودمان را بند بند میکنیم، آنوقت به نظر میرسد لابد ما هم مولی پولی چیزی میگیریم P:!!! اما اتفاقا آمدیم دیدیم دختر گرامی آقای آیدین فرمودهاند ما هنوز چیزی نگفتیم، گفتیم شاید اگر نگوئیم بد باشد و به نظر بیاید زبانمان لال ناشکری کردهایم بر درگاه شما (زئوس آنروز را نیاورد که ما به درگاه یک خدای معمار پرّان ازین غلطها بکنیم!).
عرض شود از شما که پنهان نیست، از شما چه پنهان، الهی این آقای آلن هزار سال عمر بکند (راه ندارد با آقای هادس یک صحبتی بکنید؟) و داغش مثل آقای آلتمن و دیگر اساتید به اینزودیها به دلمان نماند. ارادهی فراترش را بیخیال البت (جسارت نباشد، ما فقط میگوئیم جبر اتفاق) اما هرچه گفته این آقا را گاس که دلمان میخواهد طلا بگیریم. مثلا آن جملهی محشرش در پلی ایت اگین سم که میگوید "ازم خوشش اومده!" و اینا! / بله حضرتا! همین است که در 2 فرمودهاید. گاهی پشتمان میلرزد وقتی فکر میکنیم اگر فلان روز فلانطور نمیشد که بهمان روز بهمانطور بشود که بیستار روز بیستاری که جانمان گاس بهش بسته میشود! دنیائیستها!/ الاها! این هراس آمریکائیها جوکی است برای خودش انصافا! یاد یک تصویری افتاده بودیم که نوشته بود هرکسی امپیتری دزدی دانلود میکند، دارد کمونیسم دانلود میکند (می]واستیم بگذاریم وبلاگمان، نشده هنوز!). بعد فکر کردیم، ما داریم پیر میشویم یعنی؟ به این زودی؟ ای زئووووس! ما قدیمها خیلی چپ بودیم انگار، گاس که بوی قرمهسبزی کلهمان داشت بلاهائی هم سرمان میآورد، بعد الآن آی داریم روز به روز محافظهکارتر میشویم که بیائید و ببینید... بگذریم ازینکه نه دل داشتیم و نه عقل داریم... فکر اینیم که نکند پیر شدهایم خبر نداریم، آنهم در عنفوان جوانی!/ شما از هر کسی بدتان بیاید، ما هم بدمان بیاید. تمّت!/ بزرگا! ما این تاریخ خشونت آقای ننبرگ! را اتفاقی دیدیم، با آن شاه انسانهایش، عجب فازی داد! عجب فازی! قدرش را میدانیم، آنقدر که دربدر دنبالشیم باز ببینیم اگر شد./ زور قربان؟... ما راستش پ... ببخشید! راست است که میگویند میمان هرچی زشتتر، بازیش بیشتر! اینهائی که میگویند ما خاک پای مخاطبیم و ما ملت و ما وطن و ما سینما، که آدم را میکشند بدمصبها! بله... آنی که کارش را بلد است، نیازی به گندهگوئی ندارد. بزرگا! اگر اشکالی نداشت، با اقای هادس یک صحبتی هم راجع به آقا کیارستمی بکنید. تاب داغ ایشان هم سخت است./ بزرگ! ما این 11تان را برای زمین و زمان خواندیم و همه گفتند "ایول! خدا بود" و ما گفتیم: "خدا هست!". آن فیلمنامهی بیضائی که پوز زئوس را هم میزد. سایهتان از سر ما کم نشود. / بعد از آنکه قربان آقای کالوینو بروم (کاش شما را زودتر میشناختیم میگفتیم با آقای هادس راجع به ایشان هم... بغض امانم نمیدهد!) حقا که وقتی خدا حرف بزند، هرجملهاش درخشان است و آنچه دربارهی چرا خواندن کلاسیکها را عقب میاندازیم گفتهاید، آی طلائی بودها! سپاسگزاریم بسیار./ ما جسارت کردیم، یکچیزهائی راجع به 14 گفتهایم. زئوس ببخشدمان اگر میل به ناحق کردهایم!/ کابوس... صبحهائی بیدار میشوم و فکر میکنم "ئه! امشب کابوس ندیدم" و میفهمم هنوز بیدار نشدهام و تا صبح مانده دو دانگی.../ در 21 واقعا عالی گفتهاید. در ذهن نگهش میداریم و مزمزه میکنیم، با اجازه، این تعبیر هوشمندانه و درخشان را (البته میدانیم که نیاز نیست ما بگوئیم درخشان است و امر بدیهی و معلوم است. اما گفتیم بگوئیم، خودشیرینی کرده و مطرح شده باشیم P: ؛) / گمانم من نظرکردهام... وگرنه چطور ممکن است با خدائی چون شما تلهپاتی داشته باشم؟ مردیم از هیجان... ما اوائل امسال داستانی نوشته بودیم که بخشی از آن تا حدودی شبیه آنچهست شما در 22 نوشتهاید. D: / ما به ورزش اعتقاد داریم، ولی ورزشکاران را دوست نداریم و نمیدانیم چه میشود که جناب رضازاده قهرمان ملی است و آقای زندهیاد شاملو نیست. چه میشود که علی دائی افتخار ملی است و آقای علیزاده نیست. چه میشود که فوتبالیست بودن شغل است، ولی تو سر ما میزنند که نویسنده بودن شغل نیست. چه میشود که... خداوندگارا! چه میشود آخر؟ / با اینحال، ورزش از زبان یک خدا رنگ دیگری میگیرد و 25 رنگی بود جذاب واقعا./ دربارهی 26 هم بدیهی است که به عنوان یک فانی با شمای باقی شدیدا موافقیم. شدیداً شدیداها!/ ما که عرض کردیم ترسیدیم طولانی بنویسیم. چه کنیم... مگر روزی چند بار آدم میتواند با یک خدا حرف بزند؟ خلاصه برما ببخشائید، که بخشش کار خدایان است (هر چند آن آقای زئوس کینهای است. اما ایمان دارم که شما از مهربانترین خدایان هستید. حتی از حضرت آپولون باحالتر. ما سالهاست ارادتمندیم)./ عظمت خدائیتان مستدام و سرخوشی الوهیتان مدام.
دو هم این که انصافن اگر این آقای عاصی عزیزمان نبود کامنتدانی بارگاه ما – حالا زندهگی به کنار- جدن یک چیزی کم داشت!
رمان تیمبوکتو، نوشتهی همین آقای آستر هم دارد وارد بازار میشود. ناشرش افق است و ترجمهی خانم لولاجی. اینجور که میگویند رمان خواندنی و خوبی است. ما که نخواندهایم البته
Run Lola Run
خوب مدلی با این حرفها می خوره حالا نه به مفهوم شانس اما به این مفهوم که کوچکترین تغییر در فکری که داری یا کاری که می خوای بکنی می تونه تغییر زیادی ایجاد کنه حتی در چند ثانیه زودتر یا دیرتر
2-به همون خدایی که می پرستی
یا زئوسی که می پرستی نری سراغ اکسپلوررهای مبتذل ها . نریااا
tavalode pesar mobarak.
P.S: halam az pengelishi be ham mikhore.
Post a Comment