« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2006-12-16 گفتیم که عمرِ این سفر کوتاهِ کوتاهِ!![]() 1 درست که این خانم پیادهمان هی هرازچندوقتی گم میشوند اما بیکار نیستند! یعنی یک کارهای دیگری هم لابد از ایشان سر میزند مثل همین ترجمهی داستان آقای ونهگوت عزیزمان در دوات آقای رضاقاسمی عزیزمان! 2 هیچچیز به اندازهی دیدن اخبار کودکآزاری و نوزادآزاری در خبرهای شما آدمهای فانی، سر هرمس مارانای بزرگ را تا سر حد مرگ، زجر نمیدهد. اما از آن موحشتر، خواندن شرح مجازاتهای آزارندهها است که اغلب ناچیزند یا بخشیده شدهاند و یا اولیای دم چون خود متهم هستند، قضیه به جایی نمیرسد. با این احکام جزای اسلامیتان، حال ما را به هم میزنید. یعنی مقایسه که میکنیم بین متهمانی که مجازاتهای اعدام و سنگسار و ابد خوردهاند با اینها، روحمان خراش میخورد و انگار، هیچوقت خوب نمیشود. یک اشتباه بزرگ دیگرتان هم مجازاتهای کوچک برای دزدیهای کوچک از افراد حقیقی و بزرگ برای دزدیهای کلان از افراد حقوقی است. ریشه را بخشکانید. این را گاس که به همهی آدمهای فانی کرهی خاکیتان میگوییم. و لطفن، لطفن بیخیال توجیه و یافتن علل وقوع جرم در سوابق روانی و خانوادگی و همسایهگی متهم باشید که گندش را درآوردهاید! یک چیز دیگر؛ آن بدبختی را هم که چون جاناش از دست شوهرش به لب رسیده و قوانین نازنین اسلام شما بهراحتی اجازهی جداشدن به او نمیدهد، همسرش را میکشد، نکشید! خب؟! 3 یعنی خدا نکند این ورنوش بخواهد چیز بنویسد ها! جان ما یکی را بالا میآورد. خواستیم یک لطفی به این دخترمان، ایرما را میگوییم، کرده باشیم. ترتیب یک ملاقات شرعی را دادیم بین ایشان و سید. بعد هم سپردیم ورنوش شرحاش را بنویسد. یک چرندیاتی نوشت که ما رویمان نشد در اینجا بازگویاش کنیم. دادیم خودش در وبلاگ خاکگرفتهی خودش پابلیشاش (چه ششششبازاری شد!) کند. با آن لحن تغزلی سانتیمانتالاش که حال ما را به هم میزند گاهی از فرط کهنه و تکراری بودن! بعد هم یک رگههایی از وضعیت لرد ولدرمورت قبل از کتاب پنجم، در این سید میبینیم که فکر میکنیم ورنوش دزدیِ ایده کرده لابد! 4 نکنید! یعنی کل کائنات روزهای انتخابات شما که میشود، کار و زندهگیاش را ول میکند و زل میزند به این عکسهای نامزدها و شعارهایشان ها! آی میخندیم از این بالا! با این ژستها و عکسها و جملات مشعشعی که مینویسید! دوست داشتیم حال و حوصلهای بود و راه میافتادیم یک گزارش تصویری مبسوطی از این همه بلاهت مکرر و صریح که به در و دیوار شهرتان آویختهاید تهیه میکردیم و میدادیم این آفرودیتمان بخواند و حالاش بهتر شود! انصافن از رفقای اصلاحطلب، فقط آن مجموعه عکسهایی که نامزدها دستهایشان را جلویشان گذاشته بودند و آن پوستر گروهیشان، قابل تحمل بود و البته آن پوستر آقای غفوریفرد که تمثال بیمثالشان در آن حضور نداشت! 5 ما البته این برادران کوئن را دیگر از خودمان میدانیم بس که دوستداشتنی هستند اما نمیدانیم چهطور شده بود که تا همین دوسهروز پیش این لوبوفسکیِ بزرگ شان را مورد نفقد قرار نداده بودیم. گاس که دلمان بخواهد یکیدوبار دیگر ببینیماش تا دربارهاش مبسوطتر بنویسیم. اما نقدن این را داشته باشید که این فیلم، فیلم باند صوتی است! یعنی از افکتهای بولینگ بگیرید تا جنس صداهای معرکهی جف بریجز و جان گودمن – آدمگندهی دوستداشتنیای که در خیلی از فیلمهای کوئنها هست -. حیرت و بیخیالی توامان صدای بریجز و بلاهت و اعتماد به نفس احمقانهی صدای گودمن را باید ششدانگ بشنوید تا بفهمید چه میگوییم. 6 "دلمان برای خیلی چیزها تنگ خواهد شد." این را ما میگوییم به زئوس. نشسته یک گوشه و دارد فرنیاش را میخورد. میگوییم "حالا این صادقخان یک تصویری از شما ساخت، شما که نباید 24 ساعته هی فرنی بخورید و عمدن کاری کنید که هی روی ریش مبارکتان بنشیند که!" با دهان پر میگوید: "گزارشات را چهجوری میفرستی از آنجا هرمس؟" فحش بدی در دلمان به ایشان میدهیم، خیلی بد! و خب، میدانیم که حکمن میفهمد که در دلمان چه فحشی به ایشان دادیم! چشمهایاش را میبندد. کاسهی فرنیاش را زمین میگذارد. به سختی، هیکل گندهاش را بلند میکند و میرود به سمت کتابخانهاش. قلم و کاغذی برمیدارد. چندتا خط معوج روی کاغذ میکشد. فوت میکند تا خشک شود. کاغذ را چهار تکه میکند. دانهدانه در دهان مبارکاش میگذارد و بدون جویدن، قورت میدهد. بعد میرود مینشیند روی چهارپایهاش. کاسهی فرنیاش را دستاش میگیرد و دوباره شروع میکند به خوردن. میگوییم: "همین؟! داری ما را میفرستی به واحهای در بیابانهای اطراف کرمانشاه، بدون اذناب و رفقا، بدون اینترنت، بدون کامنت، بدون مکین، بدون تلفن که چه؟! ها؟! خودت میدانی که پیغامهایی را که این روزها میدهی ما برای آدمهای فانی ببریم، به هستهی چپشان هم نمیگیرند ملت! یک ماه و اندی آخر؟! بالهایمان را هم باید همینجا بگذاریم و برویم؟ نمیگویی این ملت دوستداشتنی که به بارگاه ما سرمیزنند، پشت سرمان چه میگویند؟ مردک؟!" آن کاف آخر مردک را به تحقیر میگوییم. ترسی نداریم که. پیش خودمان البته همان لحظه خیال میکنیم این مردک، زئوس را میگوییم، لابد میداند که ما بدون خانم مارانای دوستداشتنیمان و جناب جونیور، هیچکجا نخواهیم رفت. بابت این حداقل دلخوشی، لبخند محوی گوشهی چپ دهان مبارکمان مینشیند. آقای زئوس از خوردن برای دمی، باز میایستد، همان طور که سرش پایین است، چشمهایاش را رو به بالا میگیرد، صاف در چشمهای ما نگاه میکند که: "هرمس؟! واقعن فکر کردی قرار است با زن و بچه بروی، الاغ؟!" عجب رویی دارد ها! حیف که زئوس است وگرنه مادرش را... "فعلن که قرار است ترتیب تو آنجا داده شود عزیزم!" این را با یک جور کیف و بدجنسی زئوسی میگوید. ما حتا این قضیهی مادر زئوس را در آن لحظه هم از فکرمان نگذرانده بودیم. الان که داریم اینها را مینویسیم، داشتیم به آن فکر میکردیم اما زئوس است دیگر، در آن لحظه جواب فکری را که ما در این لحظه داریم میکنیم، داد پدرسگ! القصه، این قصهها را برایتان ساز کردیم که بدانید س هرمس مارانای بزرگتان، به حکم منحوس زئوس، دارد به یکی از آن سفرهای روشنگرانهی اجباری تاریخیاش میرود و قریب به یکیدوماهای از وبلاگستان شما دور خواهد بود. گفتیم که بعدن شاکی نشوید ها! 7 گاهی فکر میکنیم شما آدمهای فانی این ور آب، عجب هویتهای دوگانهی پیچیده و بامزهای دارید ها! یعنی یک هویت رسمی دولتی و یک هویت واقعی. صدا و سیمایتان در تلهویزیونتان یک جور بامزهای فرق دارد با آنچه در کوچه و خیابان و خانههاتان میبینیم. روی کشتی قهرمان مدال طلا میشوید، بعد تلهویزیونتان یک آهنگی پخش میکند که بردتان را وصل میکند به این که پیرو ولایت و وفادار به ارزشهای انقلاب و این که وامدار رزمندهگان اسلام بودهاید و ما هی میخندیم! 8 دور میدان کاج، یک بنر تبلیغاتی بزرگ نصب کردهاید و روی آن تصویری از پرسپکتیو کامیپوتری یکی از بیریختترین ساختمانهای ممکن را انداختهاید و بالای آن نوشتهاید: طراحیشده با اصول نوین فنآوری معماری و کلاسیسیسم بینالمللی! آی میخندیم ها! و مطمئن هستیم که معنای حتا یک کلمه از این کلماتی که اینطور بیربط پشت هم ردیف کردهاید را نمیدانید! 9 به قد کوهای کتاب جمع کردهایم با خودمان ببریم. فقط داریم فکر میکنیم کاش میشد یک جوری یک فقره دیویدیپلیر هم با خودمان میبردیم بلکه فرندزمان را همانجا میدیدیم. بعد یادمان آمد آنقدر دیدن فرندز با خانم مارانایمان کیف میدهد که میارزد به آن صبر کنیم تا برگردیم و همینجا دنبالاش کنیم. بعد دوباره فکر میکنیم خب میشود که 45 عدد فیلم با خودمان ببریم تا شبی یکی ببینیم. بعد یادمان میآید که داریم به ماموریت زئوسی میرویم و اگر بفهمد که به جای انجام دستورات محوله، نشستهایم داریم برای خودمان فیلم میبینیم و کیف دنیا را میکنیم، بعید نیست یکی از آن صاعقههای معروفاش را بفرستد آنجا مخصوص ما! بعد به همان کتابهایمان اکتفا میکنیم. 10 به آقای عاصیمان هم باید بگوییم که هفتهای یکبار یکی از همان نامههای محبتآمیز و مطولشان را برایمان بفرستند تا آنجا، در خلوت خودمان بخوانیم و هی مشعوف شویم. 11 برای سر هرمس مارانای بزرگ، اصولن، رفاقت مهمتر از امور پیشپاافتادهای مثل سیاست و عدالت و حقیقت است. در همین راستا، قبل از هر فکر و مقایسهای، به صرف ارادتی که به این آقای محسنخان آزرم داریم، از امروز تصمیم میگیریم روزنامهی اعتماد بخوانیم. البته این تصمیممان عجالتن تا دوم دیماه اعتبار دارد چون بعد از آن، بعید میدانیم در آن ماموریت کذایی، اصولن روزنامهای پیدا بشود! |
و
لینک
مستقل / اتوماتیک / بدون سانسور
فهرست وب ایرانی : نمایه ها
منتظر نظر شما درباره اش هستیم
ولیکن همچین جواد بابزیهایی در درگاه شما....استغفرالله!!؟
این زندگی چندگانه که دیگه بساطی شده! ساده تر اینکه یک دوست جدید از عناصر ذکور که به جمع اضافه می شه من می مونم که دست بدم یا نه؟ اونوقت تصور کنید موقع سلام دادن دست نمی دم و موقع خداحافظی دست می دم و یا برعکس! باحاله ها!
ای بابا باز زئوستان شکر که ماموریت یک ماه و خرده ایه! شکر که مثل سیزیف بیچاره نیستید:)
حالا تا قبل رفتن باز بنوسید البته:) سفر بی خطر و به خوبی و آرامش:)
آخی . من با اینکه تازه اومدم تو جمع خواننده های افاضاتتون ، اما آرزو می کنم این مدت زودتر بگذره تا بلک این ما آدمای فانی باز هم به فیض خوندن پست های هرمسی شما نائل شویم !!! از اون شششش بازارتان هم خیلی خوشمان آمد
این زئوس هم هنر بزرگش همین جواب دادن به فکرائیه که هنوز تو کله خداهای دیگه و در مراتب پایین تر آدمای فانی خوشکل وارد نشده هاااااا . ای .... حالا بماند
شاد و پیروز باشید
بيزحمت چند فقره کتاب مفرح هم همراه ببريد که در چنين شرايطي خوب است. چه ميدانم، «هابيت»ي، «صد و يک راه براي ذله کردن پدر مادرها» يي، «صد و يک را براي ذله کردن معلمها»يي، چيزي!
ممنون از رنجش قدوم خداوارتان در این پرند رنگ رنگ
می دونید ؟ تمام حس من از گذاشتن این پست همین بود که شما فرمودید . به خدا ! همین که این داستان چه راست و چه ناراست ، مربوط به هرکسی ؛ چه اسکندر و چه غیر او ، ایده برج سکوتش جالب است !!! فقط برای همین بود که این دفعه از میان حدود 1200 ص این رمان ، این مطلبو گذاشتم . راستش تا اون جا که دوباره تورق می کردم و یادم میاد ، توضیح بیشتری در مورد این مکان ها و اسمشون نداده بود . توی مسائل تاریخی هم تا حالا چنین اسمی نشنیده بودم . تویسنده کتاب که اسمشو اون بالا نوشته بودم ، یه استاد تاریخ ایتالیاییه که بنا به توضیح آخر کتاب ، در ساخت فیلم مسخره اسکندر _ با حضور خواهر جولی و برادر فارل _ به هالیوود مشاوره داده .
این جوری!
شاد و پیروز باشید
میرزا لوطی
یه پست دیگه داریم تا آخر آذر دیگه؟
آدم آتش میگیرد وقتی میبیند یارو رو چون مخالف بوده به باد میدهند و این کودکآزارهای بیپدر و مادر راستراست میگردند. این قانون اولیای دم و حق پدر بر جان فرزند هم که دیگر گندش را چنان بالا آورده که... ما نمیفهمیم! شما که خدائید بگوئید. ما اصولا غیر از شما، به هیچ احد و احدالناسی اعتقاد نداریم. اما اصلا یک مقایسهی تاریخی: خداوندا! قرار مگر بر این نبوده که مثلا دین آخر از باقی دینها کاملتر باشد؟ حالا چطور است که پیامبر دین یکیمانده به آخر آنطور سنگسار را زیر سوال میبرد (منظور همان ماجرای سنگسار خانم مجدلیهی عزیز است که عیسیخان دماغ ملت را سوزاندند) بعد بعدی میآید و میگوید بکنید اشکال ندارد! آخر زرشک! آی ما جوش میآوریم. آی ما جوش میآوریم. آی ارزو میکنیم یکی از آن صاعقهها یا طوفانها فرود بیاید پدر بعضیها را با خودشان بسوزاند. حالا جدیدا انواع و اقسام توجیهات حقوقی هم جور کردهاند و مدرنیّت هم با تحجر به گند کشیدهاند... بزرگ هرمسا! شما که آن بالائید از آقای آپولون بپرسید، امیدی هست وضع ما بعدها بهتر بشود؟ انشاءشما! (به سر مبارک قسم، اشکمان میخواهد در بیاید اینطور وقتها...)/ اتفاقا ما هم خواندیم. بار اولمان بود که موسیو ورنوشخان گرامی را میخواندیم. راستش دلمان کمی سوخت برای خانم ایرمای گرامی، جسارت نباشد البته. ما که باشیم که دل برای دختر خدایان بسوزانیم. ما خودمان جزغالهایم به جان زئوس خان! اصلا بیخیال. حرف مفت زدیم!/ چشم!/ راستش ما خودمان رای دادیم البته. با اینحال، این پوسترها را که... بابا یکی نیست به اینها بگوید پوسترتان را ندهید همانکسی که پرینت میگیرد طراحی هم بکند! یارو (البته راستی بود!!!) برداشته بود یک جانوری شبیه مکعب سه رخ طراحی کرده بود و اسم و اینچیزهایش را رویش زده بود. میترسیم چند وقت دیگر ببخشید ببخشید رویمان به دیوار چشم حسود کور!!! تبلیغاتشان را روی بریدههای پلیبوی چاپ کنند! آخر هرکاری که یلخی و اللهبختکی نمیشود که اینها گندش را بالاآوردهاند. یک بابائی هم روی تبلیغش نوشته بود میخواهد کلهم مشکل ترافیک تهران را حل کند. ما اول فکر کردیم لابد آقای هفائیستوس بزرگوار کاندید شدهاند و خب جنم این کارها را هم دانرد که ترافیک المپ را هم سر و سامان دادهاند. بعد دیدیم نه! طرف از همین آدمهای فانی است و ببخشید ببخشید، جسارت نباشد، با یکی از دوستانمان هم بودیم، جفتی یک زرشک کنترپوانتیک گفتیم برای آن بابا که این حرف را زده! خلاصه همانطور که گفتید، رفقای اصلاحطلب وضعشان چندان بد نبود در پوسترها و حداقل معلوم بود طرف میدانسته حدودا دارد چه میکند، اما کلهم اجمعین، کارها واقعا از خرک در رفته بود!/ هادس مرگمان بدهد! ما از برادران کوئن عزیز فقط چشممان به جمال فارگو روشن شده که اونقده دوستش هم داریییم! اما دیگر هیچی گیرمان نیامده. اما به روی جفت چشمهایمان. لوبوفسکی بزرگ رفت در صدر لیستمان./ خدایا خداوندگارا! ما کلاهمان با این آقای زئوس میرود تو همها! به شرافت فانیمان! قسم، لب تر کنید بر و بچز را جمع میکنیم با آقایان پرومته و هرکول میآئیم یک حالی به این آقای زئوس میدهیم حالدادنی که دیگر جرات نکنند با شما که بزرگ خدایان هستید و انصافا باحالترین و هندسامترین خدای جهان هستید، اینطور رفتار نکنند. اصلا این آقای زئوس فکر کردهاند کی هستند؟ پیرمرد چیبهچیشده حرصمان را در آورد. با آن صاعقههای کژ و کوژش! حالمان گرفته شد به جان پرومتهخان قسم... ما چشم نداریم ببینیم کسی بگوید بالای چشم شما ابروست (البته آدم واقعبین باید باشد. این یکی را زیاده روی کردیم. گرچه،شاید هم بال باشد. ما که باشیم که بدانیم!؟) اما خوب زدید تو پرش وقتی آن سوال اول را پرسید (راستش اصولا چپه شدیم از خنده. این جذابترین و باحالترین سوالی بود که میشد از خداوندگاری همچون سر هرمس بزرگوار پرسید. همانبهتر که طرف به جای فرنی،ماست بخورد اصلا!)... بههرحال، ما که باشیم که شاکی بشویم؟ ما فقط غصه میخوریم، تازه آن هم اگر اجازه بفرمائید. و البته با اجازه در این مدت لعنت میفرستیم به این آقای زئوس بیمرام که هرچه دارد و ندارد مدیون شماست و تلاشهای شبانهروزیتان (ما که باشیم، نه! واقعا ما که باشیم که شما پیامی بیاورید و به گوش جان نگیریم؟ خدائیش چوبکاریمان نفرمائید. داشتیم دق میکردیم آن یک خط را که خواندیم. به شرافت خودمان و بابامان قسم، ما از اینجا بیرون نمیرویم مگر مطمئن باشیم هرچه پیام بوده تکبه تک به گوش جان نیوش کرهایم. ولی آقای زئوس خیلی بیش از حد تحمل بیمعرفت تشریف دارند. آدم فانیاش را نباید از خانوادهی دلبند جدا کرد، چه برسد به خداوندگاری بزرگ... این دیگر بیمعرفتی است. با تمام وجود آرزو میکنیم این سفر سبک و کوتاه و سریع بگذرد./ جسارت نباشد، ما غلط بکنیم روی حرف شما حرف بزنیم. اما گاس که فکر میکنیم هویتمان اصلا کیلوئی چند و کجا؟ در همین مورد یک خاطرهای هم ما پیدا کردیم. توفیق دشوار اجباری بود که صدای تلویزیون را در هر گوشه از خانهی کوچکمان بشنویم هنگم مسابقات. خدائی که شما باشید، جانم برایتان بگوید، ظاهرا یکی از اینطرفیها یکی از آنطرفیها را بدریخت زد زمین و برنده شد و بعد جماعت ایرانی شروع به پایکوبی کردند و ما یکهو از همین تلویزیون ایرانمان شنیدیم که صدای آرش پخش میشود و آهنگ تو رو میخوام ورسیون اسپورتش که ادعا میکند بچهی ایران است و همیشه ایرانی میماند در ناف خارج. خلاصه این تازه کف اول ماجرا بود و فرصتی دست داد برای اولین بار دز طول زندگیمان با موسیقی پخش شده از صدا و سیمای ملی، تکانی به کمرمان بدهیم. اما این تمام ماجرا نبود. خدائی که شما باشید، ما همانطور تو کف بودیم که مجری محترم افاضه فرمودند که این موسیقی که الآن در سالن ورزشگاه چیچی آن کشور مذکور پخش میشود از سرودهای ورزشی وطنمان است که یکی از خوانندههای وطنمان خوانده. ما اینجایش دیگر بریدیم به زئوس قسم! یکی نیست بگوید آقای مجریه! انصافا، زئوسوکیلی، جان عمهجانات، کسی از جنابعالی خواست افاضه بفرمائید؟ بعضیها دیگر بادمجان را دور قاب نمیچینند، همچین با گونی میگذارند فرق سر قابدار مربوطه!!!/ به قول ما فانیها، یاللعجب! ما هم با اجازه، گرچه بیسوادیم در معماری، اما به حکم ارادت شدیدی که به معماران عزیز داریم، هم به این ماجرا خندیدیم و هم حرص خوردیم. گاس که حضرات با وقاحت تمام سعی میکنند ثابت کنند که میدانند چه میگویند. وقتی هنوز آنقدر کمخردند و آنقدر خنگ که به عملهی باسابقه میگویند اوسدا معمار (زبانمان لال! آنها میگویند. ما عمرا از این جسارتها بکنیم)... ای بابا! نتیجهی همین کارهایشان میشود اینکه همین آپارتمان فکسنی که ما در آن زندگی میکنیم یک شیب مزخرفی دارد که باور بفرمائید بیاغراق، توپ میگذاریم زمین تا پنجرههای شمالی قل میخورد و سرمان رو به شمال باشد بخوابیسم، صبح کلهمان شده کاسهی خون. ای خدای بزرگوار! این هم دردیست که مانده تا اینها بفهمند معماری چه معجزتهائی دارد... یاللعجب باز!/ البته با بند 9 ما از خوشحالی یک بال مثالی درآوردیم جسارت نباشد، که اتفاقا ما هم همینطوریم گهگاه سیصدسال یکبار که سفر میرویم (البته قاعدهاش هم همین است که ما همان کاری را بکنیم که شما خدایمان انجام میدهید). چند سال پیش یکسفر رفته بودیم اصفهان، امکان فیلم دیدن نبود. اما ده جلد کتاب با خودمان بردیم و 30 دانه نوار کاست که آنجا حق انتخاب هم داشته باشیم. البت قرار بود فقط 3 روز آنجا بمانیم. به هرحال، این صاعقهی زئوس به حق آپولون بخورد توی سر خودش که اینقدر خدای عزیز ما را اذیت میکند. سینا و مولانا سر هرمس مارانا! جسارت نباشد. زبانمان لال قصد فضولی نداریم. فقط با عقل فانی و انسانی ناقص خودمان خواستیم بگوئیم باز هم، اگر خواستید حال آقای زئوس را بگیرید، به سر مبارک قسم، همینجا لب تر کنید، کودتا ردیف است. با چشم نزدیکبین انسانی خودمان میبینیم روزی را که شما خدای خدایان المپ، در جایگاه به حق خودتان نشستهاید و آقای زئوس هم نشسته آنگوشه و فرنیاش را میخورد./ بزرگ هرمسا! از شما که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما نمیدانیم چطور شکرگزاری کنیم اینهمه رحمت شما را. هر بار که میبینیم نام بیقدر ما در بارگاه مقدس شما آمده، آنچنان مشعوف میشویم که میتوانیم به آقای پرومته بگوئیم پپه جیگرکباب! ما اساسا،رسما و علنا و عملا، شکرگزار شما هستیم، شدید. شما که خودتان صاحب همهی نامههائید و آگاه از هرچه در هر نامه آمده و دانا به هر خبر. بههرحل، ما دست از عبادت شما برنمیداریم و قول میدهیم تا وقی که به درک واصل نشدهایم (ایناش که خودتان خوب میدانید دست ما نیست و حتی آقای اورفه هم زیر این قضیه ببخشید، زائید. ما هم که بمیریم، اورفه که چه عرض کنم، یقنعلی بقال هم نمیآید سر قبرمان، چه رسد به اینکه کسی بخوهد برمان گرداند. گرچه، کسی برمان اگر گرداند! دیگر آمدهایم بیرون راحت. چون هیچکس نه برمیگردد نگاهمان کند و نه از آینه دیدمان میزند که بازی را ببازیم!). کجا بودیم... آها! بله عرض میکردیم تا زندهایم، راز و نیاز را ترک نخواهیم کرد و با کلام بیمنزلت خود مصدع اوقات شریف شما خواهیم شد که عبادت شما، صفا و جلای دل ما بندگان است. نامه را همینجا بگذاریم دیگر؟!/ بزرگ هرمسا! فضولی نباشد. اما بند 11 یعنی اینکه ما هم به تٱسی از شما اعتماد بخوانیم؟ ما سالهاست روزنامه نمیخوانیم، اما اگر این بند تلویحا فرمانی الهی بود، ما سر خواهیم نهاد. / خب... سر هرمس اعظم ارواحنا فداک! بیشتر وقتتان را نگیریم. اینجا اگر بارگاه شماست، کعبهی ماست. خیال مقدستان راحت که تا خون در رگ ماست، از طواف اینجا دست برنخواهیم داشت که "دل سرگشتهی ما غیر تو (شما!) را ذاکر نیست". برایتان سفری به غایت خوش را آرزو میکنیم. سرخوش الوهیتان مستدام.
ميگويم يعني واقعااز خدايان المپ جهت پادرمياني نزد زئوس كاري ساخته نيست ؟ ميخواهيد ترتيب يك بسيج همگاني بدهيم و زئوس را از تخت بكشيم پايين ؟ يا پتيشن امضا كنيم ببريم خدمتشان تا ملتفت شوند چقدر بر خطايند و ناگاه به خود آيند و الرحمن و الرحيم شوند ؟ اهالي وبلاگستان كه مستحضريد خيليها را همينجوري از تخت حكمراني به زير كشيدند
حالا چه فرماييد ؟ !
ما كه هر پتيشني را در حمايت شما نخوانده و نديده امضا ميكنيم .
کرمانشاه کجاش ميري؟ يعني مي خواي بري کرمانشاهان؟؟ من شنبه ميرم آموزشي اونطرفا! بسي شعفناک ميشم اگر خالق اين نوشته ها را آنجا زيارت کنم ....
;)
حامد
يک ملاقاتي قديمي
احترام ميذارم از همينجا هرمسينو !!!
چه شود!
اصلان فکرشون نمي کردم ....
دو دو رو دو دو ....
دو دو رو دو دو ....
دو دو رو دو دو ....
دل بقيه بسوزه ...
;)
آسوده سفر کنید که ما نمی گذاریم این بارگاه تعطیل شود. گیرم که متن شما مدتی به بارگاهتان نرسد، اما حاشیه ما که می رسد.
اما الحق که شهر بی شما چیزی کم دارم و چه بسا : والله که شهر بی تو مرا حبس می شود/ هرمس مارانا ، آن رستم دستانم آرزوست
بنده در این راستا یک شعر ملی میهنی و آیینی هم بلدم که تقدیم می کنم :
فرار کردم که سربازی نرم/ دیدم نمیشه
آخه 24 ماه خدمت با فراری کم نمیشه
( که البته بر وزن سفر کردم که از یادم بری خوانده می شود )
راستی یک چیز دیگر هم هست که چه بسا به خاطرش من بروم و کارتم را پس بدهم و باز هم سربازی بروم : یک ماه و نیم هیچ کارفرمایی با آدم کاری ندارد. فکر کنم که به پادگان رفتنش بیارزد. مگر سرلشگر و سرتیپ از کارفرما بدترند ؟ تازه ما خودمان یک سرلشگر می شناسیم که دخترانش یکی از یکی خوشگل ترند! چه بسا شما آنجا رفتید و به نصایح ائمه اطهار که فرموده اند مرد باید در سفر صیغه کند عمل کردید و اینطوری کنیزی هم برای خانم مارانا پیدا شد. بنده خدا از تنهایی بیرون آمد.
برای اولین باره که مهمان وب شما هستم برای این پست طولانی چیزی ندارم بگم مگر اینکه کمی فزصت بدهید تا در وقت مناسب بخوان ( آفلاین )و خیلی خوشحالم که یکی از دوستان هرمسانه ی خودم را پیدا کردم
خوشحال می شم که به وب هرمس هم سر بزنید عنوان پست جدید وبلاگ هرمس (( ندانسته های العلیم ))د
تا بزودی خداحافظ
سفرت به خیر و سلامتی، دلم شیرینی برنجی کرمانشاه خواست. نوشته هات رو دوست داشتم. اما خداییش خیلی بی انضباطی هرمس خان! :))ا
الهی ذلیل شوی بلاگ رولینگ!
الهی به خاک گرم بخوری بلاگ رولینگ!
و در ضمن بگوییم که هفته دیگر قرار است که هشت روز مرخصی بهتان بدهند، خوش باشید.
اینکه ما آمار مرخصی شما را از کجا داریم هم معلوم است دیگر : خود زئوس دهن لق !
Post a Comment