« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2006-12-23

ویرایش دومِ وصایای نه‌چندان تحریف‌نشده‌ی سر هرمس مارانای بزرگ


سر هرمس مارانای بزرگ اصولن دروغ‌گو نیست! آخر آذر که گفتیم، شما خودتان یک حدود تقریبی را هم لحاظ کنید!

استثنائن این بار برای خودمان هم جالب است که از رو نمی‌رویم و دوسه ساعت مانده به سفر تاریخی‌مان، داریم این‌ها را می‌نویسیم. از آن جایی که فاصله زیاد است به هرحال بین زمین شما و المپ ما در این بالا، بازی شب یلدای‌تان هم دیر به ما رسید اندکی! گاس که این هم قسمت سر هرمس مارانای بزرگ بوده که قبل از رفتن، به لطف خانم بلوط، آقای ونگز کبیر، خانم ریتا ، ساسان‌خان عاصی و خانم زیتون که البته مارانا را رامنا نوشته‌اند و برای آدم شوهروبچه‌دار و گرفتاری مثل ایشان حرجی نیست! (و تا این‌ها منتشر و خوانده بشود، گاس که چندتا دیگر از رفقا)، وارد این یلدابازی آقای سلمان‌ بشود.

راست‌اش چیزهایی که شما آدم‌های فانی از سر هرمس مارانای بزرگ نمی‌دانید، به‌زور به پنج‌تا می‌رسد اما انی‌وی(!):

1- وسواس تمیزی داریم. اما فقط در برخی حوزه‌ها. مثلن ماشین اگر گرد هزارساله روی‌اش نشسته باشد، از شیشه به‌زور چیزی دیده شود، پوست پسته و پاکت خالی سیگار و قوطی خالی دوغ سارا و تلی از روزنامه‌های کهنه، تمام سطح صندلی‌ها را گرفته باشد، مشکلی نداریم!

2- به عمر هزاران ساله‌مان پیش نیامده با کسی دست‌به‌یقه شویم، چه برسد به دعوای فیزیکی. از همان اوان کودکی، یک جور غریبی، فکر می‌کردیم هرکسی را هوس کنیم، می‌توانیم بزنیم، در همین راستا، اصولن همیشه گفتمان فحش و این‌ها را به خشونت فیزیکی ترجیح می‌دهیم!

3- شب‌هایی که مست تشریف داریم، و این هفته‌ی آخری انگار که داریم الکل ذخیره می‌کنیم، زیاد پیش آمده، بیش‌تر از هرکاری دوست داریم آن‌لاین شویم و ول‌گردی کنیم. آن‌قدر که مستی‌مان بپرد و آدم شویم و برویم بخوابیم!

4- می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌ی فیلم‌ها یا کتاب‌هایی که ندیده و نخوانده‌ایم، حرف بزنیم بدون این که کسی بو ببرد!

5- قیافه‌ی آدم‌ها هیچ جوری از یادمان نمی‌رود. خیلی پیش آمده که یک بنده‌‌خدایی را در خیابان می‌بینیم، بعد ساعت‌ها فکر می‌کنیم که این بابا را قبلن کجا دیده‌ایم. بعد یادمان می‌آید که مثلن چند سال قبل، در پله‌برقی مترو، از کنار هم عبور کرده بودیم! در همین راستا (!)، اصولن اگر کسی در مورد کاری یا چیزی، خیلی اصرار یا تکرار کند، معمولن لج می‌کنیم و آن کار را انجام نمی‌‌دهیم!

ما راست‌اش اول می‌خواستیم این‌ها را دعوت کنیم: آقای ناپلئون، آقای بورخس، آقای زئوس، آقای مونه و خانم لو سالومه. بعد دیدیم بی‌خودی حوزه‌ی بازی را به یک جاهای نامربوطی داریم می‌کشیم. این شد که این‌ها را دعوت می‌کنیم:

خانم کوکالایت (ربطی ندارد! بی‌خود برای‌مان حرف در نیاورید که طرف زن‌ذلیل است ها! اصولن خوبیت ندارد وقتی ما نیستیم برای‌مان حرف دربیاورید!) ، مکین (حالا این طفلک از خودش پول ندارد که وبلاگ راه بیندازد، ما که معرفت داریم، بیاید به زبان خوش - یعنی باادب! - در همین کامنت‌دانی ما بنویسد!) ، خانم کپی‌لفت (این یکی می‌تواند برای این که زحمت کم‌تری بکشد، چندتا از پست‌های وبلاگ قدیمی‌اش را مستقیم کپی‌پیست کند!) ، آقای شمال از شمال غربی و آقای بامداد.

البته اگر به ما بود، دل‌مان که نمی‌آید، می‌دادیم همه هم‌زمان دعوت شوند و بنویسند. بازی است دیگر، حال می دهد!

و باقی ماجرا از همان ویرایش اولِ قضیه:

گاس که این‌ وصایای ما را وقتی بخوانید که ما در ماموریت خطیر این زئوس پدرسگ به سوی یک جا و هدف نامعلومی (!) باشیم. انی‌وی:

1

خوش‌حال باشید که هنوز بچه‌پرروترین و دروغ‌گوترین دولت و رییس‌جمهور تاریخ آدم‌های فانی را دارید، تا ما برگردیم!

2

خیلی به پر و پای هم نپیچید، خالی نبندید، خاله‌زنک‌بازی را استاد نکنید، تا ما برگردیم!

3

با قلبی آرام و مطمئن و روحی پرفتوح از پیش‌تان می‌رویم، همین‌جا باشید تا برگردیم!

4

گاس که اواخر بهمن‌ماه‌ شمسی‌تان دوباره سر هرمس مارانای بزرگ‌تان را در همین بارگاه الهی‌اش ملاقات کنید، صبور باشید و کامنت زیاد بگذارید تا ما برگردیم!

5

گاس که دل‌تان برای ما تنگ شد، بروید این هزارتوی جدید را بخوانید، گزیده‌ی حرف‌های آقای میلان کوندرا را حتمن بخوانید، نوشته‌ی میرزای عزیزمان را هم بخوانید، ما هم یک چیزهایی در نفی نوستالژی نوشته‌ایم به اسم نوستالژی آبکی، آن را هم بخوانید تا ما برگردیم!

6

این مکین را هم مواظب باشید، کهولت سن، آلزایمر می‌آورد و آلزایمر که آمد، ادب رخت برمی‌بندد، تا ما برگردیم و خودمان خدمت‌اش برسیم!

7

دل‌مان برای این خانم کوکالایت (خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان) و آن جناب جونیورمان، مثل بنز، تنگ می‌شود و تاول می‌زند. در این زمینه از شما کمکی برنمی‌آید. پس همین‌جوری برای خودتان باشید تا ما برگردیم!

8

این آقای شمال از شمال غربی هم یک پیشنهاد هیجان‌انگیزی به ما کرده است که روح ما را قلقلک داده و گاس که وقتی برگشتیم و صدای‌اش درآمد، خبرتان کردیم. پس منتظر این هم باشید تا ما برگردیم!

9

روزی سه بار، قبل و بعد از خواب، به این بلاگ‌رولینگ فحش ناموسی بدهید تا ما برگردیم!

10

آن جماعتی را که در حال ترک وبلاگ‌نوشتن هستند، به حال خودشان بگذارید تا ما برگردیم!

11

سعی کنید کم بنویسید تا وقتی ما برگشتیم با کوهی از وبلاگ‌های آپ‌دیت‌شده و خوانده‌نشده مواجه نشویم و بتوانیم به خانواده‌مان برسیم. پس بیش‌تر زنده‌گی کنید و عرق سالم بنوشید و سیگار کم بکشید و به فکر سلامتی‌ خود و خانواده‌تان باشید تا ما برگردیم!

12

کامنت هم خیلی برای هم نگذارید تا این خدای دم‌بریده‌ی فضول‌تان مجبور نشود هی برود کامنت‌های پست‌های قبلی را چک کند و احیانن خسته بشود، تا ما برگردیم!

13

این جماعتی که در کامنت‌دانی پست قبلی، سر هرمس مارانای بزرگ‌شان را مورد تفقد و مرحمت قرار دادند، هی دعا کنید تا ما برگردیم و خودمان به وقت‌اش، رستگارشان کنیم. به علت ذیق وقت، سر هرمس مارانای بزرگ فرصت رحمت دانه‌به‌دانه‌ی رفقای مذکور را ندارد، این است که نقدن یک رحمت دسته‌جمعی جامعی برای همه‌شان ارسال می‌کند تا ما برگردیم!

و این که:

شما با بارگاه سر هرمس مارانای بزرگ تماس گرفته‌اید، لطفن بعد از شنیدن صدای بوق، کامنت بگذارید تا رستگارتان کنیم بعدن که ما برگشتیم!



Comments:
الهي آمين!
 
تا ما برگرديم شما هم برگرديد!!!
 
آمدیم، رفته بودید.
 
آمدیم، رفته بودید.
 
اُه اُه
خداوندا برق سه فاز از کله ی ما پرید شما این موقع نصفه شب یه هو پینگ شدید
ساعت 4 و بیست دقیقه ی صبح!!!
 
ببخشید یلدا بازی؟!؟!؟؟؟
 
خانوم آیدا پیش از این دعوت شده اند ، میتوانید یک نفر را جایگزین کنید !
 
معذرت میخوام من تا حالا فک میکردم دست به یخه شدن یعنی همون دعوای فیزیکی!؟
 
میشه نتیجه گرفت که سر شب دوز مشروبتون بالا بوده ، حالا کم کم داره میپره!!؟
 
مقصود از دوز مشروب دوز الکل توی خونتون بود
تصحیح میکنم!
 
جناب مارانای کبیر شما قراره تبعید بشید یا تشریف میبرید ماموریت؟
 
حالا من باز مث بختک افتادم رو کامنت دونی ِ یکی ، بامداد کجایی ؟بیا منو جمع کن
خونه ی این مکین اینا تکنولوژی نیست ؟اینترنت ندارن که تو دیگه شبا آنلاین نمیشی ، آپ نمیکنی ، پست نمیزنی؟


راستی بامداد هم قبل از این دعوت شده ، بازم میتونید جایگزین کنید!
 
سلام یار دبستانی من
تصویب تحریمها سرآغاز طرد نهائی رژیم آخوندی از جامعه بین‌المللی مبارک باد!
تصویب تحریمها شکستی دیگر برای رژیم آخوندی ...
 
جواب ات را در وبلاگ ات دادیم دخترم!
 
شرمنده بارگاه الهی تون میشیم حاج آقا سر هرمس مارانا
با عرض معذرت فراوان و عرق شرم و لپ گل انداخته و این صوبتاباید خدمتتون عرض کنم که اگه منظورتون منم تو هیچ کدوم از وبلاگ ها کامنتی دریافت نشد!
 
شد ، شد
 
با سپاس فراوان
ان شااله خیر پیش
دست زئوس به همراهتان
 
اما حاج اقا سر هرمس مارانای کبیر
این یلدا بازی هی میگویید آدم یه جوریش میشه !؟ .....ترکیب بی ناموسی است ، بالاخص که آدم اسمش هم یلدا باشه بعد .... استغفرااله
 
اما بعید میدونم اون طرفا -کرمان تشریف میبردید؟ - جنس خوب گیر نیاد
حالا آبکی نبود دود!؟
هر چند میدونم بهترین جنس هم اونجا باشه شما بدون خانم مارانا لب نمیزنید
 
5:08'
 
سلام و سفرتان بي خطر .
 
:)!
 
ای بابا آقای هرمس مارانا ما گفتیم شما الان در کرمانشاه هستید. پس هنوز در تهران تشریف دارید. حال شما منزل و جوجو خوب است؟؟؟
 
مارو باش که گفتیم شما سفرید دعوت نکردیم، بعدا غصه نخورید :))
این لو سالومه خیلی خوب بودها! کاش دعوتش می کردید.
بعد چرا من فکر می کردم موسیو ورنوش هم وارد بازی می شود؟
4تون هم خیلی زئوس بود:))
 
سر هرمس، شما بزرگی، پیغمبر هم که بفرستی لابد بی حکمت نیست دیگر...
.
دلمان تنگ می شود تا برگردید ها، بدهید خانم جانتان اخبار المپ را بنویسند این جا که راه گمراهی و ضلالت بی شما باز باز است...
 
(وقتی 25 تا کامنت دیدم می‌دونستم دست یک یلدایی در کاره!)

آخ دسسستت درد نکنه هرمس! نزدیک بود عقده‌ای بشم ها! اما فکر نکن می تونی گولم بزنی که محض خاطر چیزایی که ملت ازم نمی دونن هوس وب نویسی به سرم بزنه. نه! هرگز!

1. مکین بانو هستم! می‌می‌گولو و آنتی‌فمینیست!
2.بچه‌ام نمی‌شه شوهرم هم راضی، طلاقم نمی‌ده!
3. رکورددار دوست شدن با جغل پغل‌ها و مامانشون شدن و در همین راستا (واقعاَ در همین راستا هرمس!) دارای یک جفت گوش شنوا.
4. سرباز- کچلی همه رو دیدم! (حتی شما علیرفتی عزیز!) حالا واقعاً مهم بود اینو همه بدون؟ پس تغییرش می‌دم به 4. عاشق شکلات مخصوصاً تلخ. خب این یکی رو همه باید می‌دونستن.
5. حال می‌کنم از این حضور دایمی و پاپتی‌وار در وبلاگ سرهرمس مارانا (و البته به لطف خودتان جناب سِر!) بدون لینک و همیشه در حاشیه نوشتن! متفاوت بودن.

و 5 نفری که من دعوت می‌کنم: همسرسانسوری (بچه رو سوتی ندی عزیزم! من خودم گردن گرفتم)- مرمر و علیرفتی - نقطه واریک. (حالا گیریم که این طفلکی‌ها هم مثل من بی جا و مکان بودن، هرمس که نیست من هم قد یه گربه حیا دارم پس تو کامنت‌دونی بده منصور جونم!)

(هرمس نخواستم تو رو ضایع کنم، توی هیچ بندی نگفتم که انقد باادبم و خونوادگی همین‌طوریم که حال دور و بری‌ها رو به هم می‌زنم.)

ولی خدایی این چه بازی‌ایه آخه! اینترنت نفتی فقیر فقرای وب‌فضول ِ حاشیه‌پرداز رو درنظر نگرفته.

خاک بر سرت بلاگ رولینگ!
 
ماشالا اینقد کامنت هست که آدم میترسه.مطمئنن نمیرسی سر بزنی.
ولی خب من واسه این سوسول بازیا کامنت نمی‌ذارم. به هر حال.
وسواس تمیزی منم دارم. ولی بزرگترین وسواسم تو لباس زیرامه.....بیخی.خوش باشی. مارو که کسی دعوت نمی‌کنه.
 
آق هرمس
رحمتتونو درست در حین خوندن آخرین خطوط مبارک پستتان دریافت نمودیم ! سهم ما که از پنجره پشتی با یه سوت مهیب وارد شد و شالاپ پ پ پ... خورد توی سرمان ! این چجور رحمتی بود . بعدشم زد دیسکانکتمان کرد که تا موقع کامنت گذاشتن نفهمیدیم . ولی نفهمیدیم چرا توی بسته رحمتتان شکلات واسه ما نذاشته بودید ! آخه مگه یادتان رفته ما عشق شوکولاتیم ؟؟؟ یادتان نیست 2 بار تا حالا شکلات های جونیور جان را کش رفتیم ؟ زئوس ما را ببخشد !!! باور کنید جوف بسته را شونصد بار گشتیم ، چیزی نبود ! رحمت بی شکلات ضد حال است ؛ ضد حال !
حالا شما بروید خوش باشید ، ما آخر بهمن می آییم باهاتان تصفیه حساب . البته تا آن موقع که دلمان طاقت نمی اورد ، باز هم هی هرروز به بهانه فضولی توی کامنت دانی تان می آییم . ولی آن موقع برای فیس تو فیس شدن و گله گذاری می آییم . خدا کند این قلمبه سرمان تا آن روز باقی بماند تا نشانتان بدهیم اثرات رحمت را
شاد باشید به دور از دلتنگی و عمر سفرتان کوتاه و نتیجه اش پربار
 
ما اینا رو دیروز نصفه شب نوشتیم ، ولی هر کار کردیم نتونستیم براتون _ به بارگاهتون _ پیشکش کنیم . اعصابمونم کلی خرد شده بود بابت همین قضیه .
آخیش ش ش ش ش ! راحت شدم
 
مكين جان من خودم اريك رو دعوت كردم تو يكي ديگه رو دعوت كن يه نفرت حروم نشه!يا مي‌خواي من عوضش كنم؟هان .يلدا خانوم شما مگه شوهر و برادر خودت كامنت دوني ندارن؟!؟ اگرم تولدت شب يلدا بود مباركه اگه نه هم كه هيچي.س
 
چقدر وبلاگستان بدون شما خالي از لطف است ولي موفق و مويد باشيد به اين دوستان ابله بيشماري هم كه ماداريم و مثل جن كه از بسم الله ميترسد از خدمت شريف سربازي ميترسند نصيحتي بكنيد گاس هم كه برگشتيد خاطراتتان را با اين قبله عالم ما كه سريالي درباره سربازي مينويسد همكاسه كنيد...بعد هم درباره وسواس عجب تشابهي با اين قبله عالم ما داريد و ماشين بيوايمان كه عين ماشينهاي جنگي هميشه پشت لايه اي ضخيم مستتر است.
 
به نظر من این بارگاه خیلی مقدس تر از اون هست که یکی بیاد 60 تا کامنت الکی بذاره. کسی اگر بیاد تو وبلاگ من از این شلوغ بازیها راه بندازه، حسابی می زنم تو پرش. کسی هم بیشتر از 2 تا کامنت بنویسه، همه کامنتهاشو پاک می کنم. بی رودربایستی. بابا بد نیست به سن و سال و موقعیت ساحب وبلاگ هم یه توجهی بکنید.
X-(
 
* صاحب
 
بلاگ‌ رولینگ بی‌شعور!
 
عرضم به حضور انورتان که جناب هرمس مارنای مسافرتی برگشتنی
دعوا فاکتوری به نام اند یا همان "و" را دارا میباشد که هم شما و هم روبروییون هردو نباید بخواهید که فیزیکی شود و چنانچه یکی هم تمایل داشته باشد کافیست تا بزن بزنی خوب تولید گردد
لذا این بنده فکر می کنم احتمالا به علت جثه شما طرف مقابل فیزیک و مکانیک را کلا از یاد می برد و به همان صوت قناعت می نمایید لیکن در خصوص اینجانب بی جثه فیزیکها وجود دارد که مپرس
 
جناب حاج اقا سر هرمس مارانا
بنده حقیر قصد داشتم تا روز برگشتن شما هی بیام اینجا اظهار افاضه کنم که روح زندگی از بارگاهتون رخت بر نبنده !!!
منتهاش خانوم فرانکلین ما رو شستن روفتن گذاشتن لبه ی دیوار
بهتره که خفه بشیم
 
just a photo !
http://www.magnumphotos.com/Archive/C.aspx?VP=XSpecific_MAG.AgencyHome_VPage&pid=2K7O3R1VX08V
 
سر هرمسا ! مگر ما مرده باشیم که بگذاریم این کامنت دانی چراغش خاموش بماند.
علی الاصول ما به شما اقتدا می کنیم و می گوییم : خاک دو عالم بر سر بلاگ رولینگ. و منظورمان از این حرف این است که بدهید زئوس تان از آن بالا یک فرغون خاک خالی کند روی سر بلاگ رولینگ.
ما از خانم یلدا هم هیچ انتظار نداشتیم که همشهریان ما را با کرمانیها اشتباه بگیرد. خانم جان کرمانشاه را چه به دود و دم ؟
ما یک پاغام هم از همینجا به زئوس داریم : بابا جان این همه آدم علاف تو این مملکت بود، خوب یکی از آنها را می فرستادی ماموریت. با هرمس ما چکار داشتی ؟
 
(اگر فرانکلین فحش ندهد)
بنده مراتب عذر خواهی را از جناب حاج اقا نادر خان و حاج آقا سرهرمس مارانا به جا می آوردم من باب دود و دم و تهمت های وارده به کرمانشاه
حالا دود و دم که نداره ، از اون بهتر چی داره؟
 
والا من نمی‌دونم این‌که یه‌نفر چندتا کامنت تو کامنت‌دونی یه‌وبلاگ می‌ذاره اصلن چه‌ربطی به‌بقیه داره که حالا خوش‌شون بیاد یا نیاد!!؟؟
 
خوب چون اینجا دموکراسی ِ ، همه آزادی بیان دارن!




اما بامداد شیطونه بدجوری داره گولم میزنه و من همچنان دارم سعی میکنم انسان شریفی باشم
فقط به خاطر گل روی حاج اقا سرهرمس مارانای کبیر
صبر میکنیم تا تشریف بیارن بعد دست به کار میشیم
اگرم یه وقت اختیارات اینجا رو دادن دست حاج خانوم مارانا کاش یه ندا بدن ، با ایشون یه کانسالت خصوصی داشته باشیم!


در ضمن خیلی کار زشتی ِ که کامنت دونی رو چت روم میکنید!
 
اي نادر،‌ما هي اين رئيس جمهورتان را مي‌فرستيم مأموريت هي باز زر مفتي مي‌زند و كارها را خرابتر مي‌كند.تصميم گرفتيم ازين دوروبريهاي خودمان بفرستيم كه حداقل گندي به مملكتتان وارد نشود و با همان يكي يك خاكي تو سرتان بريزيد.در ضمن به اين خانوم شينتان سلام مارا برسانيد.زئوس بزرگ
 
اي يلدا ، بدان كه ما اينترنت و وبلاگ و كامنت‌دوني را آفريديم تا هركه مي‌‌خواهد هرچه مي‌خواهد در آن ينويسد ولي اصراف نكند. پس تو نيز هرچه مي‌خواهي بنويس تا اين بارگاه مقدس از گزند گرد فراموشي و غربت دور بماند.باشد كه هرمس ما از شما راضي باشد.زئوس بزرگ
 
صدق الزئوس الهرمس العظیم!!
شما امر بفرمایید !؟
 
هه! چی فکر کردید؟! لابد سرهرمس مارانای بزرگ را در ماهیت مقدس سربازی، در حالِ خوردن آبجو و پسته و کشیدن سیگار مورد علاقه اش، و در حالی که لم داده و دارد با نیش باز کامنت های اش را می خواند و کیف می کند و قبل ترش، با کوله سبزی که روی دوش اش انداخته، و لباس تمام ورزشی ای که پوشیده در خیابان های شهر کرمانشاه جولان می دهد و از ملت با انگلیسی ای که ته لهجه ی اروپای شرقی دارد، آدرس می پرسد و الکی برای خودش عین این توریست های ندیدبدید، هی تندتند راه می رود و ساختمان ها را نگاه می کند و به همه لبخند می زند و الکی سر تکان می دهد، و الان از این که این کامپیوتر غریبه، شعور نیم فاصله ندارد حرص می خورد، و هی دل اش می خواهد از هزار و یک اتفاق بامزه ی این جا بنویسد، و از خواندن کامنت های شما، یک جایی در دل اش غنج می زند و دل اش برای خیلی چیزها تنگ می شود، تصور نکرده بودید ها؟! خب از دوران سربازی کسی مثل سر هرمس مارانای بزرگ، انتظار دیگری داشتید؟! جز این که در بدو ورود، تبدیل به ارشد ویژه ی گردان بشود و با فرمانده ها دم خور باشد و هی ملت به ایشان سلام کنند و احترام بگذارند و جوری در پادگان قدم بزند که حتا درجه دارها هم باورشان نشود که این بچه پررو، آموزشی است، و خب، بدجوری دل اش برای یک آغوش طولانی خانم مارانای نازنین اش تنگ بشود و برای آن پدرسوخته، جناب جونیور، دل اش لک بزند؟! دل تان را صابون بزنید که گاس ما تا همین یکی دو روز دیگر برگشتیم تهران و بعد، جلدی دوباره برگشتیم سر پست مان!
 
هرمس خان به سلامت باد! ( آدم جو گیر سریال دیده اید ؟ آن هم در ولایت غربت؟ وگرنه که ما جواد نیستیم بخد-ا )
هااااا ! همیشه با خودم فکر می کردم که نمی شود آدم مدت طولانی بی کامپیوتر و اینترنت بماندها ! ولی عجب ذوقی زدم !
راستش شما را هم همین جوری در سربازی تصور می کردم ! انتظار دیگری داشتید ؟
 
یلدایی شماره شیش: تمام دوران مدرسه یکی از آرزوهام این بود که برم سربازی!!
 
زئوس سایه‌تون رو کم نکنه سِر ارشد مارانا! باید خودتون باشید و این کامنت‌دونی رو سر و سامون بدید ها! ما هم دیگه نگران رساندن اخبار کامنتی به شما نیستیم.

ای سر تخته بشورنت بلاگ‌رولینگ!
 
درودزئوس و پیغمبرش بر شما باد
فعلا یه هر کسی از اینجا رد میشه یه صلوات بلند محمدی ختم کنه!
 
هرمس جان از سربازي رفتن توهيچ كس جزاين انتظاري نداشت كه تا ميرسي مخ همه پادگانو بزني ،ارشدبشي ودائم تومرخصي باشي جات خالي 4شنبه كه خونتون بوديم كلي فضاي پادگانتونو تصوركرديم كه چه محيط باحالي ميشه تا يك ماه ديگه،كم كم همه هوس ميكنندبرن سربازي،راستي 5 شنبه اي هم كه يه 1 ساعتي فقط داشتي با سيد اس ام اس بازي ميكردي ميشه بگي تو واقعا" كجايي هرمسا؟
 
اولا که سر هرمس باور می کنید من اصلا نمی دونستم شما تشریف بردید سربازی بازی؟(سرهرمس مارانا: دخترم سربازی بازی یعنی چه؟ ما این همه زحمت می کشیم خدمت زیر پرچم شما می گویید بازی؟)D: بعد که البته رفتم وبلاگ خانم مارانا(بالاخره خانم کوکا لایت یا خانم مارانا؟) تا ببینم اعترافات یلدایی ایشون چی بوده(یعنی همه اش از فضولی ها) بعد دیدم بهههههههه! چه خبره! این سرهرمس رفته سربازی و تبعید و اینا یعنی همین! بعد آقا سرهرمس، شرمنده شما و خانم مارانا(بالاخره خانم کوکا لایت یا خانم مارانا؟)و جناب جونیورتان ولی آی خندیدیم، آی خندیدیم(سرهرمس مارانا: دخترم سربازی مگر خنده دارد؟ خانم مارانا: مگه خودت برادر، شوهر نداری که بهش بخندی ئه سرین؟)D: تصور کنید آخه... بعد البته دیروز با دوستی دعوت بودیم جایی، یکهو تو ماشین گفتم یه چیز باحال بگم، سرهرمس مارانا سربازه، می دونستی؟ (سرهرمس مارانا:.... خانم مارانا:....(یعنی احتمالا می خواهید بکشیدم))D:
الآن هم که از تبعیدگاهتان به بارگاهتان سر می زنید باید عرض کنم خدمتتون که : العفو! العفو! توبه(آیکونه که داره سوت می زنه)
برای مکین: مکین جان قربون شکلت یه عکس از این سرهرمس ِ سربازی رفته بگیر ببینم سر هرمس ِ کچل چه شکلیه(حالا نه که همینجوریشو دیدیمD:) بعد اینکه راحت باش عزیزم، این بلاگ رولینگ اصلا ....(شرم از بارگاه ملکوتی سر هرمس مارانا نذاشت چیزی بگما! و الا که....)
 
سلام برادر هر مس
من كه هيچ تعجب نكردم . يعني راستش دو روز ديگه توي خونه هم پيدات بشه هيچ تعجب نمي كنم. ياد اون روزاي دانشگاه و درس "برداشت بناهاي تاريخي" مي افتم كه ما خودمو جر مي داديم و استاد بهمون گير مي داد و تو همينطور دست خالي مي اومدي و استاد كلي ازت تشكر مي كرد. تز و باقي قضايا رو ديگه خودت بهتر مي دوني. من كه هيچ تعجب نكردم
 
رستگاری بعد از برگشت شما به درد ما نمی خورد ما اگه الان رستگاری لازم باشم چه خاکی به سر کنیم ! خدای سربازی نرفته هم نوبر است ها !
خداهای تمام وقت هم الان جوابگوی مردم نیستند چه برسه به پارت تایمهایی مثل شما و این اذناب و رفقایتان .
 
رستگاری بعد از برگشت شما به درد ما نمی خورد ما اگه الان رستگاری لازم باشم چه خاکی به سر کنیم ! خدای سربازی نرفته هم نوبر است ها !
خداهای تمام وقت هم الان جوابگوی مردم نیستند چه برسه به پارت تایمهایی مثل شما و این اذناب و رفقایتان .
 
جناب مارانا، حالا نميشه زودتر برگردين؟D:
خب دلمون مي گيره هر دفعه ميايم اينجا و مي بينيم فقط كامنتدوني اين بارگاه آپديت شده D:
 
هرمس خان
من که باورم نمی شه شما هر جا که باشید ، بتونید خودتونو راضی کنید که از ارشاد و نصیحت و .... ما بنده های فانی و دوستداران سخنان تون دست بردارید یا به عبارتی ما رو از حضور گاه و بیگاه خودتون محروم کنید
اصلاً هم بعید نیست اومدن و سر زدنتون به بارگاه و منزل و عهد و عیال ! اصلاً ایییییییینه ه ه ه ه ه
فقط مراقب اون هایی که دارید مخشونو می زنید باشید که .... خوب گناه دارن دیگه . یه وقت دلشون براتون تنگ نشه بعد از برگشتنتون !
 
در پی اعترافات افشاگرانه ی خانوم ئه سرین بنده هم اغراق میکنم که بعد از شنیدن خبر سربازی با خانوم نازلی دختر آیدین مبسوط خندیدم و دعای به جون حاج اقا سر هرمس مارانا کردیم که بسی مایه ی نشاط ما دو تن گشت
:دی
 
کلی سوال این جا مطرح هست. مثلن این که مگه خدا ها هم سربازی می رن؟ یا این که سن سربازی بین خدایان چند ساله؟ مدت سربازی شون چقدره؟ اممممممم ...بازم هست، وقتی به سلامتی تشریف آوردید می پرسمشون
 
به ئه‌سرین: جونیور ِ خودشون گذاشته یه عکس.
به خانوم شین: مهره‌ی مار داره!
به کوکا مارانا: تو که فعلاً وبلاگ و کامنت‌دونی نداری دلت نشکنه یه وقت.
به مرمر: برو به کامنت‌دونی غزمر
به غزمر: ...
به علیرَفَتی: اعتراف کن!
به سِر ارشد مارانا: سیزن: 10!!
به بلاگ رولینگ: خاک تو سرت بدبخت عقده‌ای! (بدتر از این بلد نیستم خب هرمس!)
 
out upon Blogrolling!
down with Blogrolling !

دیدم بازار فحش و فحش کاری به بلاگ رولینگ داغه ، گفتم یه وقت جا نمونم کلاهی چیزی سرم بره . منم اومدم پاچه خواری !
همین
 
سر هرمسا! خودتون رو زود برسونین که اذناب از دوری شما هلاک شدند.
تازه اذناب به جهنم، خانم مارانا، این پست آخرشان دل ما را که کباب کرد، شما که جای خود دارید.
ما به شخصه قول می دهیم که به مناسبت حلول ظفرنمون شما در شهر، آذین ببندیم و کباب خیرات کنیم.
 
باشد که زود برگردید برایتان انرزی می فرستیم. سی سی
 
به مکین:(انگار داریم رمزی از رادیو حرف می زنیم تو سریال ارتش سری) آره اتفاقا بعد اینکه کامنت گذاشتم اونجا رو دیدم
به سر هرمس مارانا:(همون داخل پرانتز بالا) سر هرمس جان بالهاتون کجاست جسارتا؟ تو عکس که دیده نمی شه! باز جسارتا یهو یاد گابریل تو کنستانتین افتادم. البت حواسم هست که خدایان و فرشتگان تومنی یک میلیون فرق دارن و اینا!
بعد اینکه ببخشید هاله نور هم ندارید اونوقت؟P:
 
سر هرمسا ! ما اجاقمان ممکن است خاموش باشد، اما چراغ بارگاه شما را نمی گذاریم خاموش شود. چه بسا که شما خودتان حضور نداشته باشید که افاضات درجه اول بفرمایید تا چراغ این بارگاه روشن باشد، ما هم تنها کاری را که بلدیم می کنیم : ماشین حسابمان را برمی داریم و حساب می کنیم :
فرض کنیم که متوسط سن وبلاگها در ایران دو سال باشد.
فرض می کنیم که بطور متوسط هر کس هفته ای یک پست بنویسد.
فرض کنیم که هر پست بطور متوسط دو پاراگراف باشد.
فرض کنیم که خواندن دو پاراگراف هم برای نوابغ سایت ساماندهی فقط یک دقیقه طول بکشد.
آنوقت معلوم می شود که برای بررسی هر یک از سایت هایی که در سایت ساماندهی دات کام یا ساماندهی دات آی آر ثبت کرده باشیم، صد دقیقه وقت لازم است.
با وقت نهار و نماز و دستشویی و امثالهم، هر یک نفر کارمند سازمان ساماندهی اینترنت روزی چهار عدد وبلاگ را می تواند بررسی کامل کند.
با یک فرض کاملا بدون ماخذ و منبع که تعداد وبلاگها 40000 تا باشد، 10000 نفر روز باید صرف بررسی وبلاگها شود.
با در نظر گرفتن حدود 250 روز کاری در سال، باید یک تیم چهل نفری کارشان این باشد که از صبح تا شب فقط وبلاگ بخوانند تا بتوانند در مدت یک سال وبلاگها را بررسی کنند.
 
این کامنت از یک کافی نت داغان ِ کم سرعت بی کیفت فقط من باب روشن ماندن چراغ کامنت دونی خدایان ارسال میشود!
 
هرمس خان به سلامت باد!
جسارتن. بس است دیگر. برگردید! بهشان بگویید خدایان بیش از این حتی در مقام ارشدیت هم آنجا نمی مانند. چراغ این طرف عمارت که روشن است ( ما که عمرن بگذاریم خاموش شود ) . چراغ عمارت اصلی نیز که به دست اهل خانه روشن است ( شاید هم به دست آقای جونیور خان دائم روشن و خاموش شود ولی انی وی روشن است! ) می ماند جایگاه شما. که هی ما می آییم سرک می کشیم.. روشن نمی شود. جسارت است ها! ولی برگردید دیگر. هر چه خدمت کردید ( بخوانید کردند ) بس است دیگر!!!
 
من می آیم این جا و هی این کامنت ها رو می خوانم و برای سر هرمس کامنت می گذارم
" پس هستم "
آره ؟
 
بابا این انگشتمون درد گرفت بس که رو چراغ نگه داشتیم تا خاموش نشه! لامصب قطعی هم داره نمی شه ولش کرد به امون خدا روشن بمونه!
 
ما در خواب غفلت بودیم که دیدیم یکی زلف آشفته و می‌زده اما همچین اخمالو آمد بالای سرمان درگوش‌مان گفت: «مردک مخبط! خجالت نمی‌کشی؟» ما ترسان همی گفتیم که چرا! اصولا ما خیلی خجالت می‌کشیم. کدام‌اش را می‌گوئی؟بعد آن آمده گفت: «از اینکه سر هرمس کبیر، مولا و سرورت، این همه وقت نیستند و تو خائن حتی یک خط کامنت هم برای ایشان ننوشته‌ای! پرچم را زمین گذاشته‌ای یعنی چه، مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه!؟» سرورمان که مشا باشید، ما این را که شنیدیم جامه‌ها دریدیم و نعره‌ها کشیدیم و همچین زدیم زیر گریه، که آقا دست روی دلمان نگذار که دلمان خون است. همین حالا جبران می‌کنیم (البته اوشان فرمودند که ما غلط می‌کنیم ادای شازده مارانای جونیور را در می‌آوریم و ایشان قبلا جبران کرده‌اند. ما هم گفتیم کار اسطوره همین است. عمل سرنمون بکند که بندگان تقلید کنند. پس همانا که ما به تٱسی از سروران‌مان جبران می‌کنیم!). / هرمسا! بزرگا! ما دلمان خیلی خون است. ما وقتی خواندیم شما تشریف برده‌اید سربازی را منور کنید، تن‌مان لرزید. البته حسودی‌مان هم شدکه کاش ما سربازی بودیم و شما قدم روی سر ما می‌گذاشتید و ارشد مکرر ما می‌شدیم. کاش اصلا ما پوتین بودیم. کاش ما کلاه بودیم. ای بخت خراب ما... ای بخت خراب... اما تن‌لرزه‌مان از این باب بود که ما چند سال است روداروار می‌گوئیم که ما نمی‌رویم. ما آنارشیستیم و آنارشیست‌ها بروندسربازی اصلا خود سربازی خراب می‌شود. بعد دیدیم ای بابا! شما که خدائید رفته‌اید، ما سگ که باشیم که نرویم. عرض به حضور انور جناب‌عالی که تن‌مان لرزید. خلاصه ما عجیب چشم امیدمان به معافی‌ئی است که چند سالی‌ست امیدش را داریم. به‌هرحال، کماکان دارد تن‌مان می‌لرزد و چند روز اول باورمان نمی‌شد. خب... ما که باشیم که بخواهیم برای شما آرزوی خوب بکنیم. شما خودتان آرزوی خوبید و به قول شاعر مقصد و مقصود شمائید. اما، اجازه بدهید جسارت کنیم و محض دلخوشی بنده‌وارمان بهترین آرزوهای‌مان را نثار شما کنیم و آرزو کنیم هرچه زودتر این دوران بگذرد و شما به بارگاه مقدس‌تان بازگردید و ما بندگان مخلص را مورد تفقد قرار دهید. بزرگا! دلمان تنگ شده. / اما باقی قضایا... بزرگ هرمسا! از شما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که ما منور شدیم وقتی دیدیم منت گذاشته‌اید و دعوت ما را هم در کنار دیگر دوستان پذیرفته‌اید. یلدای ما نوروز شد به الطاف جناب‌عالی (و نکته: بزرگا! شما دروغ هم بگوئید راست است. اصولا و اساسا، رسما و عملا و علنا، هرآنچه شما بگوئید حقیقت محض است؛ آنچه اراده کنید، انجام یافته و آنچه انجام یافته، به اراده‌ی شما بوده. حقیقت به اراده‌ی شما حقیقت و کذب به اراده‌ی شما کذب. تقریب را هم اصلا شما بفرمائید سه ماه! ما لحاظ می‌کنیم با کمال میل). / بزرگا! راست‌اش این چیزی که شما درباره‌ی تمیز نبودن ماشین فرموده‌اید، ما را یاد اتاق خودمان انداخت. ما اصولا چند وقت یک‌بار این کتاب‌خانه‌مان را که تمیز می‌کنیم، می‌ترسیم تراخم بگیریم، بس‌که بدمصب این اتاق ما خاک‌گیر است. یک‌بار می‌ترسیدیم از زیر انبوه اشیاء پخش شده کف اتاق، دندان مصنوعی خئوپس را پیدا کنیم. یک وضعی‌ها! با این‌حال خواستیم بگوئیم ما همبه تاسی از شما، وسواس تمیزی داریم (قبلا هم داشتیم‌ها. اما حتما آن موقع هم به تاسی از جنابعالی بوده) تا حدی که دست به پول می‌زنیم هم، دست‌مان را می‌شوئیم (گرچه! آدم جذام هم بگیرد، از پول باشد، اشکال ندارد! به قول آن آقای خوشتیپ!). / بزرگا! انصافا که سیستم دعوا نکردنتان خدائی بوده و هست. ما حظ اساسی بردیم و آی کیف کردیم‌ها! یعنی اساسا محشر بود. جسارت نباشد، دست‌مریزاد. مخلص که بودیم‌، مخلص‌تریم! / بزرگا! شماکه خدائید بفرمائید حکمت‌اش چیست که آنلاین شدن یک‌جور کار روتین شده!؟ ما قدیم‌ها تیریپ چای و سیگار اینطوری داشتیم که هر کاری میخواستیم بکنیم،‌باید یک سیگار می‌کشیدیم و یک چای می‌خوردیم(مثل تارا رفتن خانم اوهارا!) این قضیه آن‌لاین شدن جای آن را گرفته. حتی جدیدا که در ترکیم و تقریبا رسما هیچ دلیلی هم نداریم که بیائیم روی خط، گاس که همین‌طوری بیخودی قبل خواب یک کانتکی می‌شویم! عجیبه‌ها! مسکرات هم... الآن که اصولا بیجا می‌کنیم وقتی خدایمان جائی‌ست که نمی‌تواند می بزند، ما می بزنیم. اما اصولا بزرگا، دلمان لک زده برای یک عرق‌خوری با هم‌پیاله‌ی باحال و مشتی و دل‌انگیز./ مولانا! این قسمت 4 را اگر افتخار بدهید، یک تیم بزنیم به سرپرستی جنابعالی. البته ما خودمان متاسفانه چندان متبحر نیستیم (در واقع ما گندش را بالا آورده‌ایم. چون حافظه‌مان چنان زه زده که حتی راجع به آنچه خوانده یا دیده‌ایم هم گاها سوتی‌های فطیر می‌دهیم و یادمان می‌رود. چند سال پیش یادمان هست یک فیلمی دیدیم، فیلم کهتمام شد، قرار بود ما درباره‌ی پست‌مدرنیّت تکانیک روائی‌اش افاضاتی بکنیم، سرورمان که شما باشید، آقا فیلم تمام شد، ما خواستیم حرف بزنیم (قبلش هم کلی قپی آمده بودیم که ما کلی وقت می‌خواهیم و دستکم نیم ساعت وقت می‌برد حرافی‌مان و فیلمش خیلی نکته‌دار بود و اینا!) اول یادمان رفت که ازکجا می‌خواستیم شروع کنیم، بعد یادمان رفت فیلم چه بود اصلا! (یک ربع بعدش تازه!!!) بعد یادمان رفت اصولا چه می‌خواستیم بگوئیم. بزرگا! ضایع شدیم بد!) انی‌وی (به خودمان می‌بالیم که با جنابعالی تکیه‌کلام مشترک داریم!) ما علیرغم حافظه‌ی بدمان شیفته‌ی این روش بحثیم و اصولا معتقدیم از بحثی که همه راجع به آن اطلاعات دقیق داشته باشند، چیزی درنمی‌آید. مدتی هم با یکی از رفقا در این باب تمریناتی داشتیم. خلاصه شما اگر امر بفرمائید، ما پا در رکاب‌ خواهیم بود. / خداوندا! جسارت نباشد، اما خب خدایان یادشان که نمی‌رود (ببخشید البته اگر فضولی کردیم) به هرحال امیدواریم روزحساب اخلاص ما را فراموش نکنید (بنده‌ی پرروئی شدیم. خودمان می‌دانیم. توبه می‌کنیم. روسیاهیم. التوبه!). عرض شود، ما که بنده‌‌ی شما باشیم ولی... حافظه‌مان... بله! همین چندین سال پیش. خانم استاد محترمی معلم زبان ما بودند در یک کلاسی. ما روز اول خواستیم خودشیرینی کنیم سر امتحان تعئین سطح و اینها، با همین زبان درب و داغان‌مان بلبلی کردیم و انی‌وی، ظاهرا در ذهن استاد ماندیم. هفته‌ی‌بعد-خارجی-روز- سر کارگر شمالی: ما منتظر تاکسی ایستاده بودیم که دیدیم یک خانم محترمی دارد به ما نگاه می‌کند. ما هم کم نیاوردیم، نگاه کردیم. بعد دیدیم که ای بابا! ایشان دارند لبخند می‌زنند. تعلیق فایده‌ای ندارد دیگر... حتما فهمیده‌اید که فرد مذکور همان استاد گرامی بوده‌اند. خلاصه ایشان بزرگوارانه آمدند جلو و سلام کردند و آقا! ما عینهون بز، کماکان نگاه کردیم و گفتیم سلام، شما؟ استاد بزرگوار گمانم خودشان را کنترل کردند و تیپائی به ما نزدند و فقط پرسیدند واقعا نشناختم و ما باز عینهون همان که گفتیم، باز نگاه کردیم و گفتیم نه! ایشان هم خنده‌شان را فروخوردند و خیلی جدی گفتند ما استادت هستیم جناب! بزرگی که شما باشید، ما ضایع شدیم آی، خجالت کشیدیم آی، به خودمان پیچیدیم آی! ولی چه فایده... خلاصه حافظه‌ی تصویری ما گاهی شاهکار می‌زند! / تاکید می‌کنیم. جای نامربوطی که شما بحثی را به آنجا بکشید، جای مربوط است. مربوط و نامربوط دست شماست، چنان‌که حیات و ممات ما دست آقای هادس اینا!/ حالا وصایا!: ای بر پدر بی‌پدر این زئوس! بزرگا! ما که عرض نموده بودیم. لب تر بفرمائید ما مخلصان صاعقه‌هایش را بکنیم تو چشم‌اش بی‌پدر را! ما هم انی‌وی... / بزرگا! ما هنوز خوشیم و هر خریتی که از این یارو سر می‌زند بیشتر خوش‌خوشان‌مان می‌شود،‌ تا شما برگردید./ ما اصلا جیک نمی‌زنیم تا شمابرگردید./ زئوس قربان آن قلب آرام و روح پرفتوحتان بشود، ما هم روش، هر چه شما بگوئید. ولی اگرجسارت نباشد گاها یک‌سر به هفت‌تیر هم بزنیم برای خرید مقولات فرهنگی، زود برگردیم، تا شما برگردید./ ما غلط کردیم که کامنت کم گذاشتیم. ببخشید. گرچه برای دوری از شما صبر ایوب از صبر پاندورا هم کمتر است، اما چه کنیم اگر خون‌جگر نخوریم و صبر نکنیم. اراده‌ی شما بر این افتاده که سایه‌تان مدتی بر سر ما نباشد. ما پشت در همین بارگاه مقدس خون دل می‌خوریم فطیر، تا شما برگردید. / بزرگا! ما دلمان تنگ شد. هزار تو خواندیم. حظ کردیم. اما شما برنگشتید. البته، شاید حکمتی هست در این. ما صبر می‌کنیم خودتان برگردید اگر صلاح دیدید حکمت‌اش را بگوئید. / خداوندگارا! ما حضرت مکین را نمی‌شناسیم. اما حتما ایشان نظرکرده‌‌اند و برگزیده‌ی جناب‌عالی که سفارش فرموده‌اید. علیرغم اینکه ایشان را نمی‌شناسیم، مواظبیم تا شما برگردید./ ما هستیم برای خودمان. برنمی‌گردید؟/ منتظریم کماکان. / بزرگا! ما علیرغم اینکه خودمان از این بلاگ‌رولینگ بی پدر و مادر استفاده نمی‌کنیم، فحش روزانه‌مان را به این بلاگ‌رولینگ حرام‌لقمه فراموش نکردیم و هربار گفتیم بلاگ‌رولینگ زیربته عمل آمده، یک فحش بستیم پشتش و گفتیم مثلابلاگ‌رولینگ [...] یا بلاگ‌رولینگ [...]. البته این بلاگ‌رولینگ [...] پرروتر از این حرف‌هاست انگار. اما ما فحش می‌دهیم بهش تا خودتان برگردید حالش را بگیرید (بزرگا! نمی‌دانیم چرا یک‌هو یاد لنی هنری و آن سریال سرآشپزش افتادیم. عجب چیزی بود... / ای وای! الساعه یادمان آمد. او هم فرت فرت فحش می‌داد و جایش بوق پخش می‌شد!) / ما در ترک که نیستیم. همین‌طوری خوش‌خوشک تقریبا، حالش نیست. اما به حال خودمان هستیم. برگردید دیگر!/ ما خیلی حرف گوش کنیم. کم نوشتیم. سیگارمان را خیلی کم کرده‌ایم (آن‌قدر کم شد که یک‌هو یک‌روز ترسیدیم ترک کرده باشیم حتی!) عرق خوب گیرمان نیامده و متاسفانه کماکان هم‌پیاله‌ی خوب هم نداشتیم، پس متاسفانه دریغ از یک قطره عرق که خورده باشیم، تا شما برگردید./ کامنت هم زیاد نگذاشتیم تا شما برگردید./ ما فکر کنیم این رحمت دسته‌جمعی‌تان خیلی عالی بود. دست شما درد نکند. مخلصیم اساسی . شما برگردید هم کماکان مخلص خواهیم بود. مخلص این تا ما برگردیم‌هایتان هم هستیم که ما هر بار سر زدیم اینها را خواندیم همچین حظ کردیم به لطف شما. / چشم امید داریم به رستگاری، شما که برگشتید./ بزرگا! امیدوارم قصور ما را در کامنت‌گذاری ببخشید. ما مدام در دلمان چراغ یاد شما روشن بود و هست و زئوس بی‌پدر به سرشاهد است که هر روز به اینجا سر زدیم (به بلاگ‌رولینگ هم فحش دادیم. یک‌روز به این ناموس‌اش یک روز به آن ناموس‌اش). به‌هرحال اینجا خودش چراغ راه ماست و ما که باشیم که چراغ اینجا را روشن نگه داریم. باز انی‌وی، جسارت نباشد، این راز و نیاز بلند را نوشتیم، که شاید گناه قصورمان هم بخشیده شود، شماکه برگشتید.
چشم به‌راه، که شما برگردید
 
هرمس كبير
بالاخره سي دي هاي فرندز به دست ماهم رسيد
شايد از اين به بعد بيشتر زبان شما را بفهميم
 
umadam prize cheragho bezanam o beram !
 
دقیقا همین طور که گفتین تصور میشد دوران سربازیتون؛ حالا نمیشه یه جوری کلا تعطیلش کنین؟ طفلک خانوم مارانا، اونم توی این شرایط
 
پس کی برمی گردین آخه؟ وبلاگستان بدون سر هرمس مارانای کبیر مثل سینمای بدون جورج کلونیه! اصلا جور در نمیاد!
 
فکر کردن بروم ببینم چقدر قربان صدقه این خدای غایب رفته اند دیدم چه قربانی هم رفته اند بعد فکر کردم آخی طفلک در غربت اینها را بخواند چه کیفی کند بعد دیدم خودش آمده کنگر خورده لنگر انداخته در کرمانشاه کیف می کند و حداکثر درگیر یک نیم فاصله است و ملت هم عاصی وار یک صفحه کامنت می گذارند و خلاصه خیالم تخت راحت.
 
الهام این جرج کلونی رو خوب اومدی خدایی‌اش قبلش با هرمس هماهنگ نکرده بودی؟!
 
آقای مارانا، ما که دیگر از این ماموریت مخفیانه شما برای زئوس حوصله مان سر رفت. می گوییم ها :
زئوس کار دارد، خودش برود کرمانشاه، چرا شما را می فرستد ؟
بخصوص که اینجا در نبود شما اتفاقاتی افتاده که حال وبلاگستان گرفته است و ما یکی که کلا مدتی است دستمان به نوشتن نمی رود، چه بسا که شما بیایید و رهنمودی چیزی بدهید که حال و حوصله ما هم برگردد سر جایش.
ما یک مدتی پیش یک شعری هم در مورد روزی که شما قرار است به بارگاهتان برگردید سروده بودیم که بعدا معلوم شد که یک شاعری قبلا ها از ما تقلید کرده بوده و شعر ما را دزدیده بوده است. آن شعری که ما گفتیم اینجوری است :
ای نخورده مست،
لحظه دیدار نزدیک است

و آقای اخوان ثالث هم از ما تقلید کرده است و چند سال پیشها نوشته است :
ای نخورده مست،
لحظه دیدار نزدیک است.

که این خودش نشان می دهد که آقای اخوان ثالث آن چند سال پیشها از ما سرقت ادبی کرده بوده است.

خلاصه اش اینکه زود بیایید دیگر.
 
مایه هایی از اندوه نمی ذاره این جا چیزی بنویسم
شماره تلفن هادس رو دارید ؟ باهاش یه فرمایش کوچیک داشتم .
 
امروز هفته سوم از ماموریت سر هرمس کبیر هم تمام شد و امیدواریم که بزودی بازگشت پیروز مندانه ایشان را جشن بگیریم وبا دسترنج فرانک عزیز صفایی به روح و جسممان بدهیم.
 
درود و سلام بر هرمس معظم.
آقا ما منتظریم شما برگردید و از اون فرندزها به ما بدهید.
بیچاره مکین که معتاد شد رفت.
الهی سر تخته بشورن این بلاگ رولینگ رو.
 
سر هرمسا، نمی شود شما یک اس ام اس از همان کرمانشاه به بارگاه آسمانیتان بزنید که یک تب بر خوب آسمانی برای من بفرستند ؟
سه روز است افتاده ام و تبم از 39 پایین نمی آید.
قول می دهیم که جبران کنیم و در یک روز گرم تابستانی کاری کنیم که دمای لیوانتان از صفر درجه بالا نرود.
 
زئوس ِ هرمس اینا خیرت بده فرانکلین! اومدم بگم چرا هیشکی به داد بلاگ رولینگ بدبخت نمی‌رسه. بلاگ رولینگِ بییییییب.
هرمس برگرد دیگه! ببین با نادر ِ مردم چی کار کردی پاک از غصه‌ی دوریت مریض شده!
 
مي‌بينيم كه در كار گذاشتن كامنت براي سفيرمان جناب سر هرمس مارانا داريد كاهلي مي‌كنيد.واي بر ملتي كه كاهلي در گذاشتن كامنت پيشه كند.زئوس بزرگ
 
خواستيم جزء ملت كاهل بي كامنت پيشه نباشيم
درضمن كوكا جان فكرنميكنيد اين هرمس اگربرگرده و فقط چندروز اينجا باشه با اين تعداد كامنتي كه اينجا رو به افزايش، بايد تمام وقتشو فقط مشغول خوندن اينها باشه پس ما كي ببينيمش شما كه جاي خودداريد
 
زئوس جان! می‌شه من اس‌ام‌اس‌‌هامو کامنت بذارم واسه هرمس؟ مُردم از بس کامنت‌ها رو اس‌ام‌اس کردم نرسید دستش!!
 
بزرگا هرمسا!
ما دیشب خواب دیدیم که از شما نامه‌ای دریافت کرده‌ایم، با آقای فروید مشورت کردیم، گفتند که لابد چون مدتی‌ست برای شما کامنت نگذاشته‌ایم و هرمسانه نخوانده‌ایم دلتنگ شده‌ایم خواب‌فکنی می‌کنیم.
بعد یک‌جورهائی هم دل‌مان گرفته. آدم دلش می‌گیرد چه کسی بهتر از یک خدا که برود چارکلام حرف بزند دلش باز شود. بعد تف به قبر پدر جد بلاگ‌رولینگ. اگر هم نمرده، تف به روی پدر جد بلاگ‌رولینگ.
بعدمرگ بر نظامی‌گیری! درود بر آنارشیسم! که آخر این چه دنیائی‌ست که خدای آدم را از آدم دور می‌کنند.
بیشتر مصدع اوقات نشوم. فقط اینکه دوستان‌ عزیزمان از ما می‌پرسند که ما رفیق شمائیم که این‌قدر کامنت می‌نویسیم و قربان‌صدقه می‌رویم، ما جسارتا می‌گوئیم که ما مخلص شمائیم که این‌قدر کامنت می‌نویسیم، بعضا چپ‌چپ نگاه می‌کنند.انی‌وی، گفتیم اگر پس فردا ما را لینچ کردند یا به صلیب کشیدند به خاطر هرمس‌پرستی، شما که می‌دانید، بدانید!
(؛!
سرخوش باشید و سلامت امیدوارم
 
زئوس بزرگ بسلامت باد
زئوس عزیز چرا از اخبار و خاطرات هرمس بزرگ برامون چیزی نمی نویسید تا ما هم بدانیم در ماموریت بزرگ هرمس کبیر چه می گذرد، مثلاً دوره طبل بزرگ زیر پای چپ آیا تمام شده یا نه؟ آیامزه چلو گوشت ( منظور چلو دنبه است ) به مذاق هرمس کبیر سازگار بوده ؟ و الخ
 
اصلن اینجا بد جوری بدون شما سوت و کور است ها!! بعد هم ما شبانه روز به این یلاگ رولینگ فحش و بد و بیراه نثار می کنیم مثکه بدتر هم میشود. رویش هم که رو نیست. خلاصه اینروزها از هیچ وبلاگی حال و حوصله ای در نمی آید, فکر کنم غیبت شما بی تاثیر نباشد ها! حالا با زئوس یک صحبتی بکنید بلکه زودتر آمدید خب!
 
این بلاگ رولینگ که قاط زده، شمام که بارگاهتون سوت و کوره هنوز... خوب آدم غمباد می گیره! این که نشد وضعیت... (مکین جون! خدا به سر شاهده اون جورج کلونی هم بدون هماهنگی بود! به نظرم امداد غیبی نصیب حالمون شده... ولی خودمونیم، بوی جورج کلونی میاد!)...
 
سر هرمسا! نور وجودتان چند لحظه ای بر سر شهر افتاد و بعد باز دوباره ، برکت از شهر رفت.
شما را به خدا هفته دیگر که می آیید، درست و حسابی بمانید. این چه وضعی است که سک سک می کنید و می روید ؟
 
ey baba..
 
حالا كه آمده ايد مرخصي چند سطري هم مرقوم بفرماييد.البته كه قاعدتا انتظار بيجايي است و حق آن است كه تماما در حضور خانم مارانا ومارناي جوجو باشيد كه دلتنگ فراقتان بودند و بوديد ولي خوب اين جمعيت خواننده هم ديگر در بارگاه شما صاحب حقي شده اند.
 
به به ! دستی به سر و روی بارگاه‌تون کشیدین و بلاگ رولینگ و خواهر مادرش خلاص شدن!
 
ازت انتظار نداشتم سر! با اون بدبختی برات کامنت گذاشتم بعد پاکش کردی! شاید انتظار نابجا بوده. خوش باشی
 
ما قراره چهارشنبه يا پنجشنبه بيايم سرتون خراب شيم! گفتم كه اگه مي خواين فرار كنين بكنين
 
هاااااااااااااا! فکر کنم گذاشته اید 12 بهمن اعلام کنید که برگشته اید، نه؟D:
مکین ببینم چه می کنی ها، بعد از اون خوردن آجیلها ببینم می تونی ایشون رو مجبور کنی بنویسن یا نه!
 
تمام نشد این زهرمار؟
 

Post a Comment


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  12.2024