« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-07-02 نداردحواسام هست پرندههايي كه آنجا نشستهاند/ بيهوده ننشسته باشند/حواسام هست وقت در نشستن و بلندشدن آنها/ تلف نشود./چندمين سيگار است؟/ چند ساعت گذشته؟/ - حواسام نيست- /برف شروع به باريدن ميكند./
به چيزي فكر نميكنم. شهرام شيدايي 1 به قول آقای رولان بارت، در جهانِ مدرن، ابراز احساسات، یک جور رسوایی است. خب گاهی هم دلمان برای جهان قبل از مدرن تنگ میشود. اشکالی که ندارد؟ 2 این تصویر باید از یک جایی آمده باشد. که آدم اسیر خودش بشود. که در خودش فرو برود. که آنقدر کیف کند در این چرخیدن، پرسهزدنهای درونی، که زمان را گم کند. که گیر کند در خودش و دنیای درونش. گاهی، سر هرمس مارانای بزرگ، فکر میکند چهقدر این خود را واکاویدن میتواند به دراگ شبیه باشد. لذتش را میگوییم. همین است که آن مادرمردهای که کراک مصرف میکند، لابد میداند که کرمهایی هستند که دارند در گوشتش میلولند، لابد میداند که دوام نمیآورد. پس چهقدر باید آن لذت، آن درخودفرورفتنش، کیفناک و عظیم باشد، که این همه بیارزد. 3 داشتیم فکر میکردیم مکین این جوری که دارد هرمس مارانای سهچهارسال قبل را میآورد میگذارد اینجا، این پایین، حال عجیب دوگانهای به ما دست میدهد. درد و لذتی است توام. پرسهزدن در نگاهها و لهجهها و الحان قدیمی است. دلت برای خودت تنگ میشود. برای سرخوشیت، برای گستردهگی پدیدههایی که مخاطبشان بودی. برای این ولبودهگی که وقتِ نوشتن از آن برخوردار بودی. برای این بندهای بیربطِ بیخودی ماراناییک که آن وقتها نبود یا کمتر بود. (حداقل دو نفر را میشناسیم که الان دارند میخندند!) گاس هم که دچار آن نوستالژیهای بیمقدار بیخاصیتِ تخمی شده باشیم. کسی چه میداند. 4 میدانید؟ محسن نامجو خودش درجهی حرارت را بالا برده است. آدمی که بههرحال برایش این جوری پیش آمده که حرفهایش – مصاحبهها و نوشتهها – در وهلهی اول اعتراض به وضع موجود باشد، که فریاد باشد، که با موسیقیاش گوش و سنت را به چالش بکشد، باید انتظار این همه فحش و توهین و مدح و تمجید و تحلیلهای آبکی را هم داشته باشد. زیاد حرف میزند. این را خیلی از دوستدارانش هم اذعان دارند. وقتی زیاد حرف زدی، آتو هم زیاد دست ملت دادهای. نسخه که برای دیگری نمیپیچیم. خواسته که این طور باشد. گاس هم که خیلی امیدی به زندهماندن نداشته باشد. حوصلهی صبرکردن نداشته باشد. بخواهد از این موجی که راه افتاده، به هرحال، حالش را ببرد. صدایش را به گوش آدمهای بیشتری برساند. تاثیرش را بگذارد. بعد برود. برود برای خودش یک گوشهای، زنده یا مرده. وقتی تصمیم بگیری پدیده باشی، در این جریانی که توامان، پشت سر و مقابلت راه میافتد، به هرحال، آنی که رو است، سطحی است و کمارزش. باید صبر کنی، چند سال شاید، که این لایهها بروند و بعد کمکم، به تاریخ که پیوستی، از اعماق این جریانها، آدمهایی پیدا میشوند که حرفهای درست و اصولی در تبیین تو و کارهایت خواهند زد، له یا علیهت. فرقی هم نمیکند. ما که داریم حالمان را میبریم. از ای ساربان و چشمی و صد نم و نوبهاری و مرغ شیدا و بگوبگو و شیرین و ترنج و زلفبرباد و ایکاش و عقاید نوکانتی و گیس و دیازپام 10 و رفتم سر کوچه و ... جاودانه بشود یا نشود. آنقدر هم دنیا گلوگشاد هست که جا برای همه موجود است. این را این بالا داریم میبینیم که میگوییم. کاری هم به نقد و نقادی نداریم. حوصلهاش را هم نداریم. گاس که خیلی هم بلد نباشیم. اینجا دوست داریم از کیفهایمان برایتان تعریف کنیم تا سر ذوق بیایید. راستش خیلی هم این ماجرا، ربطی به کپیرایت و اینها ندارد. سر هرمس مارانای بزرگ خودش از آن دسته موجوداتی است که به کپیرایت در اینترنت اعتقاد زیادی ندارد. یک توضیحات مکرر بیخودی را انگار مجبوریم که بدهیم در چند بند: اول- مخاطب آن حرفها، اصولن باید آدمهایی باشد که از موسیقی این آقا لذتی بردهاند. گاس که باید این را همان اول میگفتیم که در غیر این صورت مجبور نیستید، میفهمید لابد، مجبور نیستید آن حرفها را بخوانید، چه برسد به این که کاری بکنید. دوم- محسن نامجو آدم چندوجهیای است اصولن. مثل همین دنیای که داریم در آن زندهگی میکنیم، شلوغ و درهم است. برای قضاوت در بارهی این آدم، آن هم از این دست قضاوتهای کلی که ما و شما دوست داریم دربارهی آدمها بکنیم و پروندهشان را ببندیم، به گوشکردن به حداقل دهپانزده تا از کارهای این آدم نیاز دارید. آنقدر که فضاها و برخوردها و لحنها متفاوت است. و هیچ بعید نیست که درست مثل سر هرمس مارانای بزرگ، ای ساربان را هر روز گوش کنید و مثلن شیوهی نوشینلبان را هربار، رد کنید. سوم- این را مستقیمن به این دو رفیق قدیمیمان، آقای الف و خانم شین داریم میگوییم: مقایسهکردن این ماجرا با فرندز و دیویدی شرک و اینها، شوخی است. فهمیدیم که دارید سربهسر ما میگذارید. وگرنه جوابی که خانم فرنایس داده، جامع است. چهارم- انگار باید این بالایی را بازتر کنیم: ماجرا ساده است. محسن نامجو چه خوشش بیاید و چه نه مجبوریم این را بگوییم، اصولن عقل معاش ندارد! یعنی نه تنها از این آهنگهایی که پخش شده، هیچ خیری به ایشان نرسیده، که اصولن از کانالهای دیگری هم خیری به ایشان نرسیده است. گاس که اگر ما بودیم، شخصن اقدام به پخش کارهایمان به صورت زیرزمینی میکردیم و بعد خودمان را میزدیم به کوچهی علیچپ و در دلمان به ریش خیلیها میخندیدیم. اما محسن نامجو این کار را نکرده است. خیلی صادقانه، یک روز از خواب پا شده و دیده به فاک رفته است. پنجم- خیلی برایمان سخت است این بارگاه را به چنین توضیحات بدیهیای آلوده کنیم. شما هم بیخیال شوید. حال نکردید، نکردید دیگر. به ما چه مربوط که از موسیقی این آقا دفاع کنیم. حالمان را میکنیم و شعفمان را میبریم با چهارتا رفیقی که حال کردند، تقسیم میکنیم. با شما هم مینشینیم و دربارهی هزار تا چیز مشترک و موردعلاقهی دیگر گپ میزنیم، ها؟ پیکت را زودتر سربکش که وقت نداریم باباجان! 5 به قول آقای بالافشان، جیم موریسون در 28 سالهگی overdose کرد، تو خجالت نمیکشی سی و چند سال داری؟! 6 داشتیم فکر میکردیم بلند شویم به جای این که هر چند روز، یک پست جدید بگذاریم، هر چند روز، آخرین پستمان را پاک کنیم. این جوری هی این بارگاه و پستهایش به عقب میروند. فیلم را کلن به عقب برگردانیم تا نقطهی شروع. بعد هم لابد همان تنها پست باقیمانده هم چند روز بعد پاک بشود! ها؟ 7 خیلی خدای نمکنشناسی هستیم اگر در همین بند هفت، از ساسانخان عاصی عزیزمان یادی نکرده باشیم ها! |
age hamin ha ham nabud ke neveshtehaye shoma be bande 7 nemiresid!
miresid?
بين خودمون باشه ولي من يه سري از پستهامو،حالا پاك كه نه ولي يواشكي بعدنا مي زنم درفت مي كنم!
شما خدايي نزني حافظه ملت رو ديليت كني ها آقا مارانا!
حالا خوبه شما يه مكين داريد از اين كارها كنه! آدم خودش بره سراغ آرشيو خودش كه واويلا
آقاي بارت راست گفته، شما هم
2-پاک کردن پست که شرافتمندانه است به نسبت چار تا وبلاگی که من پاکشون کردم
3-این یک سلام ویژه است به جیم موریسون در این نوشته. سلام جیمی!
4-م.ن هم حوصله ی کتک کاری ندارم .منم که سنجاقک خدایان لهم میکنن!
5- خوبین خودتون هرمس خان؟ من نامه ای چیزی ندارم؟
گاهی اما خواننده بلاگ می فهمد چه اندازه نوشتن طرف- فکر کردنش(؟)- خودش فرق کرده ...
و دلم من گاهی تنگ می شود مثلا برای حرفهای شما از تلویزیون و رادیو- در رادیو پیام شنیده بودید که آیا گر مجری سلام داد جوابش واجب است!
آن طرز نوشتنان در ذهنم حک شده ...
البته نه اين كه خدايِ نكرده فكر كنيد آقاي هرمس ماراناي بزرگ از دارِ دنيا غافل مانده و سر در پيلهي تنهاييِ طربناكِ خويش فرو كرده و فقط فيلم ميبيند و ديگر هيچ، نه! فقط فيلم ميبيند و ديگر هيچ!!
پنجشنبه، 26 آذر، 1383
(مکین: سر هرمس فقط به خاطر گل روی خدایی تون این یکی رو تاریخ گذاشتم)
اين پدرو آلمادوآر (مکین: همون گی متعالی مذکور!) يک خدای جديد در داستانسرايی است.
آقا پورنوگرافی هم دنيايی است برای خودش فیالواقع!
فيلم (مکین: ؟!!) پر از لحظههای عالی- ديالوگها و سکوتهای بینظير- ميزانسنهای تميز و وسواسی و هزار تا چيز ديگر است که هر آدم عاقل و بالغی را مجبور میکند مثل اسب از اين فيلم لذت ببرد!
آقای مارانا بدجوری حال کرده است! به حال خودش بگذاريدش!
ما مخلص آقای مرحوم ايزاک آسميوف هستيم دربست! اونقدر که در دوران نوجوانی با ايشان حال از نوع اسلامی آن کرديم!
آقای هرمس مارانا در همين جا يک خوانندهی خوش آتيه را معرفی میکند که هم صدای خوبی دارد و هم دور از چشم خانم مارانا خوشتيپ و سکسی است! اگر منتظريد هرمس مارانای بزرگ خطر
کند و اسمش را بگويد کور خواندهايد!
الهی بی بال و پر بشی آلن جون که اينقده منو خندوندی!
اگر به نظرتان حرفی مانده که کسی دربارهی بيل را بکش ۱و۲ هنوز نگفته است، به آقای هرمس مارانا خبر بدهيد تا در اين باره هم افاضهی فضل کند.
آقاي اكبر گنجي در خوابگاهِ دختران!
مکین: ادامه و دِو ِلوپمانِشون بسته به درخواست شماست. خود دانید!
کشف عورت! نه ببخشید ! کشف حجاب کن برامون سر هرمس مارانا
;)
ئهسرین! واسه چی مسؤولیت قبول میکنی خواهر!(اورکات کتابها و اینا...) حواست باشه (سنجاقک؟!) اینجا هیچچیزی پاک نخواهد شد، حتمن آق مارانا هم مثل مکین داره بازارگرمی میکنه!
پ.ن.1. این آقای بالافشان بعضی وقتها خداست ها! (مرمر شاکی نشی که نگفتم استادت همیشه خداست)
پ.ن.2. کوچکترین برادر ِ ماراناها! تو میخواستی یواشکی آدرس وبلاگت رو به من بدی خب بده دیگه!
پ.ن.3 جوجو مارانا تو چرا آپ میکنی پینگ نمیکنی؟!!
همین اول در بند هفت بگوئیم که سینهسوختهمان کردید بزرگا... یعنی ما کپ کردیم فیالمجلس آن بند را که خواندیم. به خودمان گفتیم، ساسان! نکن با خودت این کار را! و گفتیم اصلا بگو آسمان به زمین به آسمان یا هرچی، پاشو برو کامنتات را بگذار مرد که فرو گذارندگان در این راه هم الخاسروناند... و آمدیم و که باشیم که نیائیم...
اما منباب توضیح عرض کنیم که نبودنمان بیدلیل هم نبود بزرگا. وضع کلبهی خود ما را که میبینید، دو هفته یک بار مگر نکانی به خودمان در این بلاگرولینگ بیپدر بدهیم. یعنی کلا تعطیل که هستیم. اولاش یکهو کلی کار و بار عزیز ریخت سرمان، بعد کارها که یکی یکی کم شد افتادیم در یک گیجی عجیب و اینا... از طرفی از شما که پنهان نیست، کمی هم قضیه دیپلماتیک شده بود. یعنی ما دیدیم همینطوری ادامه پیدا کند شوخی شوخی دوستان سبیلمان را هم اینجا میتراشند میفرستندمان روی میز تا بابا کرم معروفمان را در محضر جماعت برقصیم. زئوسیش دیدیم این یکی را دیگر پایه نیستیم. هرچه باشد دیدیم حرمت عاصیانهی خودمان را دوست داریم و تا کار بیخ پیدا نکرده و ما از دوستی دلخور نشدهایم و دوستی از ما، بهتر است کنار بکشیم که مرزها حفظ شود. مخلص کلام، تنبلی و این حساب کتابهای دیفلماتیک و اینها دست به دست هم دادند تا ما را روسیاه محضر شما کنند. انیوی، امید ما به مرحمت شماست و میدانیم آن وجود مبارک وضع ما را درک میکنند و غیرالمغضوب علیهم خواهیم شد به یمن ذات مهرپرور آقامان که شما باشید.
/
فیالباب بند دویم راستاش جسارت نباشد، باید عرض کنیم ما دلمان برای رسوائی تنگ میشود. یعنی اصلا رسوائی در ذهنمان دیکانستراکت میشود. زمانه غلط میشود و نام ِ این زمانه ناخوشایند میشود و بدنامی در این زمانه خوشایند. آن چیزی که نام میشود و نارسوا همان چیزی میشود که آقای "اکو" فرمود میلیونها مگس میخورند و آن چیز زورگویانه میشود و آن قالب ناخوشایند و آن محور لهکننده و در برابرش آن چیز احساساتی و رسواکننده، آزادیبخش و انقلابی و لذیذ و دلانگیز و رهاکننده میشود. بیتعارف برای همین است که راست وسط سال 2007 کیف میکنیم وقتی یک متن رمانتیک مینویسیم و در خیال خودمان را میبینیم که داریم قدم زنان برمیگردیم به سوی قرن نوزده و هر چیز احساساتی... مخلص کلام، در این دنیای بعد از مدرن، دلمان برای رسوائی تنگ میشود وقتی میبینیم کسی نیست که جلویاش زانو بزنیم و دستاش از نوک انگشت تا آرنج ببوسیم فیالمثل و دستمال گلدوزی شدهاش را که بیحواس ؛) برای ما زمین انداخته، روی جیب سینهمان طرف قلب بگذاریم و گیتار را بغل بزنیم و بالاد بخوانیم... و راستاش را بخواهید احساس میکنیم عجیب با حضرتاش همدلیم در این قضیه. با این تفاوت که (جسارت نباشد بزرگا البته) ما احساس میکنیم این مهمان را باید دعوت کرد، این مهمان رسوا را...
/
ما چند هفته پیش که "لاو تم" ساندترک بلید رانر!!! را دوباره پیدا کرده بودیم و نشسته بودیم و این جز الکترونیک سحرانگیز را گوش میکردیم و با بالشتمان درد دل میکردیم، و کمکم فهمیدیم داریم همینطور توی خیالات خودمان غلت میزنیم و کمکم دیگر با بالشت هم حرف نزدیم و فقط توی مغز خودمان تاب خوردیم... آن 45 دقیقهی عجیب همچین تابمان داد. کیف عظیم و هراسانگیز...
/
بزرگا هرمسا! به نظر شما به کجا میشود پناه برد از این نوستالژیهای...
یکهو یاد "ریشتر 10" آقای سیکلارک و آن رفیقاش افتادیم. یاد آن خانمی که آن تراشهی عجیب را در مغزش کار گذاشته بود و تراشه برایش همدم تولید میکرد...
هراسانگیز است...
/
دربارهی بند آقای نامجو رخصت بدهید چیزی نگوئیم جز همانچه در پاراگراف آخر شما هم عنوان کردهاید. بعضی ترکها را رد میکنیم و مثلا "دل میرود" را میریزیم توی ام. پی. 3 پلهیر و پامان را که از خانه بیرون میگذاریم تا سر کوچه ضرب قدمهامان را با ضرب دام دادام دام آن هماهنگ میکنیم و با جبر جغرافیا ازین بهفاکرفتهگی قومی همدلانه هم لذت میبریم و با گیس حال میکنیم و چند تا ترک دیگر هم دوست نداریم و چند تا را آرزو میکنیم بشنویم و توی دلمان با تعجب نگاه میکنیم به جماعتی که به خون نامجو خان تشنهاند و به جماعتی که ولشان کنید میگویند باخ زمانه است و اینها... و نمیفهمیم و سعی هم نمیکنیم بفهمیم چرا این ملت در هر کاری شلتاق کردن را دوست دارند. چرا این نصیحت پدرانهی کامو خان را که "هر چیز را به نام خودش بنامیم" نمیگیرند و بسط نمیدهند در خیلی جنبههای زندگی خودشان و شقایق و شقیقه را فرق نمیگذارند و... فقط بعضا به خودمان میگوئیم گاس که نامجو خان خودش هم حال کند با این بساط و اصلا به ما چه... مرام بگذارد یک چیزی تو مایههای ترنج باز هم بسازد یا مثلا اینبار بیاید از بورهی سوئیت سه ویلنسل باخ استفاده کند در یک کاری یا... راستی! واقعا حقیقت دارد که نامجو خان دفدفدف را خواندهاند؟ ما فطیر پایهایم کارهائی بکنیم برای شنیدناش بزرگا! نظرشان راجع به "از هوش می" چیست؟
/
بزرگا هرمسا! سیدنا... جگر ما را کباب کردید که با این بند 5... ما چون آقای موریسون و کوهن هر دو در خفنکدهی ذهنمان جا دارند، جسارت نباشد رخصت میخواهیم که عرض کنیم همین اقای کوهن بزرگوار و عزیز دلمان را ببینید. خب مگر چه اشکال دارد موزیسینی به سن ایشان هم برسد. تازه یک خبر خواندیم که میخواهد (لئونارد خان را عرض میکنیم) تازه با آقای گلس همکاری کند... جسارت نباشد، زئوس و شما ما را ببخشائید، استغفرالهرمس، ما یک مخالفتکی بکنیم (نه که کفر و شرک و اینها ها... تیریپ اناالحقی هم نه... همچین یک مخالفتک باباطاهری!) و عرض کنیم که سی و چند سالگی که خجالت ندارد. البته اگر آن قضیهی بورهی عزیز باخ لحاظ بشود که چه بیشتر و بهتر!!!!
/
بزرگا هرمسا!خب دلمان تنگ میشود و میگیرد. ولی کار خفنیست. بسی کار خفن که آدم نگران میشود قدر دانسته نشود. ایدهایست جذاب. ولی کاش آن دل رحیم راضی نشود که کاملا همین کار را بکند. خب دلمان تنگ میشود و میگیرد.
/
بزرگا هرمسا... چه بگوئیم باز... به این بند هفت که میرسیم... چوبکاریمان نفرمائید جان زئوس، بزرگا. خجالتمان دادید. ما مخلصیم.
/
سرخوشی الوهیتان مدام و سایهی پر مهرتان بر سر بندگان مستدام بزرگا
دوم اینکه شاید خیلی بدجنسی و بی انصافی باشد، که هست، ولی هیچ دقت کرده اید که آدم وقتی غمگین می نویسد قشنگ تر می نویسد؟
توی همه ی شاهکارهای هنری دنیا، توی قصه ها و فیلم ها و نقاشی ها، هر جا غم پنهانی هست، زیبایی هم هست. تازه هر چه غمه پنهان تر، زیباتر..
بند یک را خیلی دوست داشتم سر هرمس. خیلی.
ورودی حوالی 78
نام سازمانی ( توسط دکتر امینی) : حسین کالات
افتخارات : معماری 2 افتخاری در ترکیب 2 و یک ترم تعلیق از تحصیل و ... باقیش بماند برای بعد ، شاید حضورن گفتیم .
به هر حال در خدمتیم
در ضمن، بزرگ هرمسا ، چند وقتیست جسارتا لینک شما را در صفحه حقیر گذاشته ایم ، این جسارت بر ما ببخشایید
ما که ذوق و استعداد نداریم هرمس جان. ما فقط یک کوله بار نوستالژی داریم که آن هم این جدیدها قبولاش ندارند، گیرم(این گیرم تقریبن یک چیزی توی مایههای «گاس هم» شماست و اضافه کنید از این خندههای موذیانه و شکلکِ بدجنسانه را) از این به بعد هم آنها را توی گوشمان گوش بدهیم و بس. و اینکه ما همیشه کمی عقب هستیم. لابد از آن بندگانی بودیم که وقتی سرعت پخش میکردند سرمان بالا بود و سوت میزدیم، اما یک روز گپی از باب عطر اقای تیکور میزنیم که خیلی بیگ پروداکشن بود و توقعات این حقیر را از سازندهی لولا خانوم بدو یا شاهزاده و جنگجو برآورده نکرد دیگر. نمیکنند دیگر خیلی بدند!
آقای جونیور نازنینتان را هم بوسهای و نوازشی.
دشوار-های زندگی از همه دور باد.
آقاي ژاك دريدا، فيلسوف محبوب آقاي هرمس مارانا، در آخرين لحظات عمرشان، در گفتگويي تلفني با آقاي مارانا از ايشان خواستند كه پيكر بزرگوار اين مرحوم را در پرلاشز، جنب آبخوريِ عمومي دفن نمايند و از دعاي مغفرت و عافيت براي آن مرحوم غافل نشوند. به همين مناسبت مجلس ختمي در مسجد بلال صدا و سيما با سخنراني استاد حسني برگزار خواهد شد كه متن سخنراني ايشان در مورد آقاي ژاك دريدا از طريق فكس به آقاي هرمس ماراناي بزرگ رسيده كه در اينجا با اندكي دخل و تصرفِ عدواني خواهد آمد:
« امروز من به اينجا آمدم تا دربارهي چند استراتژيك مهم و اون مرحوم جاك دريده صحبت بكنم و همه بايد تا آخر گوش بكنند. يكي اين كه اگه اون آقاي دريده كه حزباللهي بود چون چرت و پرت ميگفت مانند من و دوم اين كه من به اون جاك چند بار گفتم تو بيا آذربايجان از لحاظ ختنه كه اون صهيونيسم بود ولي جهانخوار نبود چون كه من خودم ديدم يك بار با اون پيترِ همسكسباز با هم مثل آدم گوجهفرنگي ميخورد. اي جاك! اي دريده! تو ميري براي من كتاب مينويسي كه به من بگي من خرم؟! مگه من خودم نميفهمم كه به من مصاحبه ميكني حيوان؟ البته به من گفتند كه تو مرحوم شدي اما من باور نكردم و اين استراتژيك اصلي من بود كه هيچ حرفي را تا با گوش خودم نشنوم باور نميكنم. دوم اين كه اون جاك گفته كه واسازي كه من بدم ميآيد چون در اون ساز و آلات لهو و لعب داشت كه خودِ آلات هم حرف بيتربيتي بود و من بدم آمد از لحاظ ادبي و من چند بار گفتم كه منظور تو چه بود جاك؟ اي حيوان؟ و اون جاك كه خدا رفتگان شما را هم بيامرزه هي به من دال و مدلول كرد و تاويل شد تا من مجبور شدم از لحاظ اطمينان غسل كنم و شما هم همين الان بكنيد از لحاظ اسلامي كه دوي خردادي نباشه. از همه مهمتر اين كه اون روزنامهي آمريكايي در خودش نوشته بود كه منظور جاك را به كسي نميفهميد كه من هم نفهميدم و تازه چرا به من افتخار نميكني حيوان كه فقط به خودم مدلولم و ديخانستراكتژي كردم اون هم چند بار ولي به كسي مربوط نيست چون نفهميده و انشاالله خداوند به او رحمت كند و من ديگر حرفي نميزنم تا به من مجلس ختم بكني و بگي كه اون حسني هم ديخانستراتژيك بود كه هيچ كسي حرفش را نميفهميد حتي به خودش. صلوات! »
سه شنبه، 21 مهر، 1383
خیلی حیف است ما که بیرون گود نشسته ایم و داریم با این موسیقی جدا حالش را میبریم،بخاطر حاشیه هایی که هنوز فرصت متن شدن نیافته اند کم بیاوریم و دم از رهاشدن چنان موجود عزیزی به حال خودش بزنیم.با توجه به خصوصیات گاه بچگانه ی چنین آدمی اگر کسی بتواند حمایتی کند وکوتاه بیاید، خودتان بگویید چه ....
خیلی حیف است ما که بیرون گود نشسته ایم و داریم با این موسیقی جدا حالش را میبریم،بخاطر حاشیه هایی که هنوز فرصت متن شدن نیافته اند کم بیاوریم و دم از رهاشدن چنان موجود عزیزی به حال خودش بزنیم.با توجه به خصوصیات گاه بچگانه ی چنین آدمی درچنان وقت خطیری اگر کسی بتواند حمایتی کند وکوتاه بیاید، سروکارش باخشم زئوس و باقی اش را خودتان بگویید چه ....
دو ويژهگيِ عمده وجود دارد كه يك عكس را بيادماندني ميكند. اول تازهگي زاويهي ديد، پرسپكتيو و كادربنديِ عكس و دوم، جذابيت و منحصربهفردبودنِ آن لحظهاي كه عكس شكار شده است. آقاي هرمس ماراناي بزرگ به تازهگي (مکین: لزومی نداره بندگانتون بدونن کِی) كشف كرده است كه علاقهي فراواني به خاصيتِ دوم در عكاسي دارد و علتِ اين كه اين روزها (مکین: خب لابد ملت خودشون می دونن این روزها نه) بسياري از عكسهايش را دوست ندارد، همين فقدانِ يگانهگيِ آن لحظهي منجمدشده است. به نظر ميآيد كه ويژهگيِ اول با تمرين و آموزش و تقلب بالاخره دستيافتني است اما آنچه يك عكسگيرنده را عكاس ميكند، شعورِ دركِ خاصيتِ دوم است! به همين دليل بسياري از عكسهاي معروفِ تاريخ، حتي اگر فاقدِ كادر، پرسپكتيو و زاويهي ديدِ خاصي باشند هم به دليل برخورداري از كيفيتِ دوم، ماندهگار و ستايششدهاند. با رواجِ عكاسيِ آسان و همهگيرِ ديجيتال، بايد به دنبال آن لحظهي يكتايي بود كه تصوير را عكس ميكند و ارزش ميدهد. براي كشفِ آن لحظهي ناب، بايد صبر كرد، سكوت كرد، با چشمانِ باز منتظر ماند و عكس نگرفت! (آيا اين همان دعواي مذموم و قديمي فرم و محتوا نيست؟! مکین: اینو مکین نگفته بود)
آقاي كاوهي گلستانِ مرحوم (مکین: خب پیشگویی هم از قدرت خدایان است)، عكاسي بود كه ويژهگيِ دوم، در اكثر عكسهايش مشهود است. كتابِ گفتگو با او به تازهگي (مکین: بله خب الان دیگه تازه نیست) منتشر شده است كه حاوي چندتايي از عكسهاي خوبِ آقاي گلستان است.
من يه جوري ياد تئوري توطئه افتادم البته با اين نوشته كامنتي شما ها!
بعد هم براي مكين: ايول مكين رسيدي به جاهاي خوب خوب انگاري ! من اين را مي دوستيدم به شدت!
فقط پيش گويي يه نموره عجيب زد اين وسط! فكر كنم تاريخهارو اشتباه كردي! آره؟
+
خودمو بده: موافقم! بیشتراز هر چیزی در خود رفتن و استفاده ی ابزاری از ذهن و تن خودمان برایمان جذاب و دل انگیز است تا هر چیز دیگر ! حالا این که با کراک و کوفت و زهر مار می روند سراغش یکجور خودکشی و میان بر است. میان برهای خطرناک که لابد غیر از افتادن گریزی نیست ولی این غرق شدن در خود گویا بدجوری میچسبد. من البته اعتقادی ندارم که چیزی غیر از خود، خود را در خود غرق کند !
+
سرهرمس مارانای آن سالها: گاهی نیم نگاهی به عقب که بد نیست. دست مکین درد نکند.
+
اندر احوالاتی محسنی کنیه اش نامجو: راستش را بخواهید در نفس موسیقی ما محسن نامجو را دوست داریم و کارهایش را هم گوش می کنیم و دقیقن همین سوال برایمان مطرح بود که چرا نکرد ازین نوع زیرزمینی که خیلی هم باب شده کارهایش را پخش کند که حالا جوابش را گرفتیم که عقل معاش ندارد. اگر هم داشت کارهایش به این خوبی نمی شد. از اولش بنشینی و به جای دلت روی ماتحت تومانی ِ مردم سرمایه گذاری کنی ای ساربان می توانی بخوانی هرمس ؟ مگر حالا چقدر مهم است که چقدر قرار است بماند. محسن نامجو از آن آدمهاییست که جاودانه می شود و این نیاز به زمان دارد. زیاد هم تند بروید ترمز می برید آخرش ته دره اید. هیچ هنری و جاودانگی ای با سی - چهل تا آهنگ اتفاق نیفتاده. ولی بالقوه که هست و این در آن صدا نشسته. من به عنوان یک جادوگر که گویهای آینده را خوب می بینم او را و آینده را و شهرت را و جاودانگی را یک جا می بینم.
+
چاق سلامتی: سنجی سلام منو به جیم موریسون برسون ! سنجی هی با توام ببین منو ! هوی ! حواست هست که؟
+
پاک کن های بیکار: خب این اصلن شرافتمندانه نیست ! ولی کار جالبیست از حق نگذریم! ولی توجیهش چیست؟ که چی مثلن؟ آخرش یه صفحه ی سفید می ماند! خب این یه مفهومی باس داشته باشه ولی من الان با اینکه خیلی با این موضوع حال کردم به جایی برای دلیل تراشی نرسیدم و برای اینکه بگم مثلن این مفهومش .... !!!هوم؟
+
بالا سمت راست: صلح و آرامشی که در پی دروغ بیاید ناگریز همیشگی نیست. یکجا مثل کراک می پکاند. حواستون که هست؟ (های سنجی! باز جیغ نکشی!)
Post a Comment