« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-07-31 هری پاتر و آقای مشکینی یا عشق همیشه در مراجعه است.1 این که این دو تا آدم فانی، آقای مشکینی و آقای برگمان، تصادفن در یک روز آمدند این بالا، سر هرمس مارانای بزرگ را میخنداند. داشتیم فکر میکردیم فقط برای سه دقیقه کارهایتان را بگذارید کنار و بنشینید فکر کنید - حالا خواستید هم میتوانید ایستاده فکر کنید، ما که از این خردهخدایان سامیِ شما نیستیم که همهچیز را دیکته کنیم و انتظار داشته باشیم بیخود و بیجهت، اجابت کنید – از هر کدام از این دو نفر، چه چیزهایی به یادگار روی این کرهی زمین شما مانده است. یعنی کلاهتان را قاضی کنید و ببینید از این رییس مجلس خبرهگانتان و آن پیرمرد دوستداشتنی – که هنوز هم نمیدانیم چهطور میشود که از این سینمای کندِ آرامِ بیاتفاقِ کمپرسوناژِ کملوکیشنِ کمدیالوگ، این همه لذت برد. که چهگونه است که هی دلمان برای تکتک نماهایی که این آقا با این شفافیت و تروتازهگی ابدی خلق کرده است، تنگ میشود. که انگار این ساراباند را گذاشته بودیم کنار تا آقای پیرمرد بیاید همین بالا، کنار دست خودمان بنشیند و با هم تخمه بشکنیم و غیبت کنیم، بعد ببینیمش. که هی یاد آن تصاویر هولناکی که از تنهایی انسان به ما نشان داده است، بیفتیم و لذت ببریم از این دردِ جاودانهی تنهاییِ آدمها. که این اصلن کلوزآپ را و زن را و چهرهی بازیگر و چین و چروکها و نگاهها و سکوتها و رنگها و قابها را اصلن از سینمای همین آقا یاد بگیریم. هی... – از هرکدام، چه مانده است، (جز سرنگ انسولین! ) نشستهایم اینجا، منتظریم آقای مشکینی هم برسد. کمی با آقای برگمان سر به سرش بگذاریم و بخندیم. یادمان باشد دربارهی لیست نمایندهگان مجلس هفتم که به مهر و تایید آقای امام دوازدههمتان هم رسیده، حتمن از ایشان بپرسیم! آقای برگمان که از همین حال و با این هیستوریای که در همین چند ساعت در باب آقای مشکینی به ایشان دادهایم، کیفش کوک است و آن خندهی دلنشینش را بر لبهایش دوخته و بدجور بیتابی میکند تا آقای مشکینی کارش با نکیر و منکر تمام شود و گذارش به اینجا بیفتد. 2 یادتان هست یک بار برایتان از جهانِ داستانی خانم رولینگ نوشته بودیم و این که چه طور دارد ثابت میکند که خدا و دین و تمام متعلقاتِ بیاساسش، چیزی اضافی است؟ که در تمام این دنیای هری پاتری، اثری از متافیزیک سامی نیست؟ که اصلن – لابد بدون این که خودش بداند – دارد جهانی تمامن اومانیستی خلق میکند که انصافن کامل و جامع و مانع هم هست؟ حالا این خانم لیلای لرستانی، برداشته متنی به غایت بامزه نوشته و شده، مستند هری پاتر. همین امشب (سهشنبهشب)، همین شبکهی دوی تلهویزیون دولتی ما هم آن را با مونتاژی الکی از فیلمهای هریپاتر و ارباب حلقهها و جنگیر، آن را پخش کرد و یکی از مفرحترین لحظاتِ تماشای مزخرفات تلهویزیونِ وطنی را برای سر هرمس مارانای بزرگ ایجاد کرد. باور کنید – ای کاش جایی بود که ما کل متن این برنامه را برایتان از آنجا کپیپیست میکردیم. تا دو روز بساط خندهتان جور بود. – فقط دلمان میخواست همه دور هم نشسته بودیم و یک شکم سیر میخندیدیم. فرندز و برره و اینها جلوی این برنامه، مثل کونهی خیارهای قدیم، تلخ و عبوساند به زئوس! نه، طاقت نمیآوریم. چندتا فرازش را همینطوری سلکشن میزنیم برایتان: در مجموعهداستانهای هری پاتر، همهچیز وارونه جلوه داده میشود. جادو و جادوگری که پدیدههایی شوم و اهریمنی هستند و هرکس در دنیای واقعی دنبالشان برود، بدبخت میشود، به عنوان ارزش معرفی میشوند و استفاده از آنها مجاز است./ قهرمانهای داستان، هیچکجا برای حل مشکلاتشان دست به دعا برنمیدارند و همه جا فقط به خودشان و شجاعت و جسارتشان اکتفا میکنند. حتا برای درمان بیماریها هم به جای طلب شفا از خداوند، سراغ گیاهان و جانوران عجیب و غریب میروند./ به جای استفاده از کتابهای آسمانی، سراغ کتابهای جادویی و شیطانی میروند./ به جای پیروی از راه پیامران، از معلمان خود پیروی میکنند./ جای قطب خیر و شر در مجموعهی هری پاتر عوض شده است. (باور کنید همین را میگفت!)/ آموزش رفتارهای نادرست به کودکان، نظیر تحقیرکردن عمو، اذیتکردن مالفوی در هاگوارتز، سرپیچی از قوانین مدرسه، میل به پیروزی، رقابت برای موفقیت، تنها به خود اتکاداشتن، تنفر از دشمنان، دزدیدن موی آدمهای بیگناه دیگر برای درستکردن معجون تغییر قیافه (حالا لابد شما باور نمیکنید اینها را و میگویید سر هرمس دارد از خودش در میآورد. اما باور کنید! بعید نیست که در همین روزها دوباره این مستند بامزه تکرار شود)/ غذاهای چندشآور/ تبلیغ بازیِ خشنی به نام گوییدیچ که در آن اثری از تفکر نیست و همه میخواهند به جای ورزش سازنده، به هر قیمتی برنده شوند./ مکان میرتلِ گریان را در توالت قرار دادن و توهین به شخصیت و حرمت انسانی وی./ تغییردادن شکل و ظاهر اشیا و موجودات علارغم میل باطنی آنها با جادو (عمق حماقت است این یا خانم لیلای لرستانیِ نویسنده هم یک طناز بزرگ است و جماعت مدیران تلهویزیون را بدجوری سرکار گذاشته و الان دارد به ریش همهشان میخندد؟!)/ تصویرکردن شخصیتهای منفی داستان با چهرههایی زشت./ واکنش تند معلمان و والدین در دنیا به مجموعهی هری پاتر./ سینما کلن ابزاری است برای گسترش بیایمانی و البته استثناهای صادق و درستگویی مثل چاپلین و مایکل مور (یا شورتِ مرلین!) هم در خودش دارد./ افسانهها کلن همه در راستای دین هستند و مملو از مضامین دینی ولی خانم رولینگ (که فقط ماندهایم چهطور صهیونیست خوانده نشد در این مستند!) دارد با دوبارهسازی افسانهها، از آنها دینزدایی میکند./ ... فایده ندارد. تا نبینید این مستند را، به عمق طنز ماجرا پی نمیبرید. داشتیم فکر میکردیم به هرحال یک چیزی که پدیده شد، بر تلهویزیون وطنی ما واجب شرعی – درست مثل وقتی که شرافت به انجام میرسد و نوبت حمام میرسد! – میشود که نسبتش را با آن معلوم کند. وقتی اومانیسمِ لجدرآرِ هری پاتر این طوری جهانشمول میشود و میلیونها نفر مشتری آن میشوند، چه میماند برای علما جز حرصخوردن و فحاشی. گاس هم نشستیم و این کتاب هفتم هری پاتر را برایتان با همین عینک این مستند فوقالذکر، رمزگشایی کردیم تا بفهمید که از چه کتاب شیطانی و ضدخدا و بد و پدرسوخته و عوضی و مادرقحبه و شرور و نامرد و کثافت و تخمسگ و لیبرال و دموکراسی و کاندولینا رایس و دوم خردادی و مزلف و بدحجاب و مانتوکوتاه و دزآکسهای دارید این همه مشعوف میشوید! 3 رویمان به دیوار، یک کاری کردهایم که شرم و حیای المپیمان اجازه نمیدهد آن را برایتان همینجوری بیمقدمه تعریف کنیم. حالا گاس که مکین اگر بود، با آن بیحیاییِ ذاتیش، همچین بلندبلند برایتان تعریف میکرد. این جوری است که مجبوریم، مجبوریم یواشکی اعتراف کنیم که به همت این آقای نیمِ مهربان که باید تا حالا یک دوسههزار کیلومتری از ما دور شده باشد، دوسهشب پیش، دو فقره بلیتِ کنسرت خصوصی آقای محسنخان نامجو به دستمان رسید و با سری افکنده از شرمندهگیِ پیش ذوستان، با خانم مارانای دوستداشتنیمان، دو نفری – یعنی حتا جناب جونیور را هم پیچاندیم – به خانهی زیبایی در دزاشیب رفتیم و دو ساعتی مهمانِ مهربانی صاحبخانه و ساز و آواز بینظیر این آقا بودیم. نمیتوانید حدس بزنید شعفی را که نصیبمان شد. همانجا، خانم کوکا شاهد است، هی از زئوس میخواستیم قسمتتان کند که باشید و ببینید چه طوری میشود که تمام این دهپانزده ترانهای را که بارها و بارها شنیدهاید، در اجرای رندانهی زندهی آقای نامجو، اصلن یک اثر هنری متفاوت میشود. که چه طور تصویر اداها و میمیکهای چهرهی این آقا هنگام اجرا، از خنده رودهبرتان میکند. که برایتان بگوییم که لذتبردن از موسیقیِ زنده یعنی چه. که فراموش کنید آن مدلِ کلاسیکِ گوشدادن به موسیقی را وقتی میبینی که چهطور ملت یک لحظه هم خنده از روی لبشان نمیرود بس که اتمسفر سرخوشی بر مجلس حاکم است. ها راستی یادمان باشد دفعهی بعد، بغلی با خودمان ببریم که این همه نگاهِ حسرتبار به آن جماعتی که آن طرف نشسته بودند و کیفشان هی مرتب کوکتر میشد، نیندازیم. باور کنید که یاد همهی شماهایی که طنز غریب و شگرف کارهای این آدم را درک کردهاند و از موسیقی این آقا لذت بردهاند و میبرند، بودیم. اصلن گاس که طاقت نیاوردیم و در همین خانهی خودمان، به مدد مهربانیِ بیانتهای خانم مارانایمان – دقت داشته باشید که این دقیقن هندوانهزیربغلدادن نیست ها! – یک اجرای خصوصی برای آقای نامجو گذاشتیم و لابد همینجا یا یک خرده آنورتر هم اعلام کمی تا قسمتی عمومی کردیم قضیه را. درضمن این را به ئهسرینخانممان هم بگوییم که انصافن نوبهاری بهتر است که با همان سهتار اجرا شود تا گیتار! و این که کلن جبر جغرافیایی را اگر همه با هم بخوانند، چیز غریب دوستداشتنیای میشود. و این که یادتان باشد که از اول مجلس تا آخرش، گیر ندهید که ای ساربان بخواند. چون نمیخواند و هی میگوید: بیخیال شو این یکی رو! و این که این آفت را اگر آمد در اینترنت، ما را هم خبر کنید. و دههی شصت را هم همینطور. و بالاخره این که داشتن یک سی دی ارژینال باکیفیت از آثار این آقا که اتفاقن زیر نظر خودش تکثیر شده و پول بالای خریدنش میدهید هم عالمی دارد. (خب خدایان هم گاهی مجبورند، نمیفهمند، مجبورند پزِ بعضی چیزها را به بعضیها که آنطرف نشستهاند و نیامدند بدهند دیگر!) بعدالتحریر: ها! آقای آنتونیونی عزیزمان هم انگار دارند میآیند. یادمان باشد دربارهی این یکی دیگر باید یک شبِ هفت مفصل بگیریم با آن همه حالی که در همان اوان جوانیمان، به کلیت زندهگیمان دادند. |
/ من یک نسخه ضبط خونگی، احتمالاً با موبایلی چیزی، از ای ساربان دارم، ضبط ارژینال هم داره این قطعه؟
پ.ن1: فرض میکنم که فقط پرانتز آخر بند 3 رو با ما بودی نه همهشو!
پ.ن2. پس این آقای نیم همون آقای نیمه؟
پ.ن. 3: من هیچجام نسوخته!
سه شنبه، 28 مهر، 1383
کافیشاپ کاخ نياوران را از دست ندهيد!
خب به هر حال ديدن هري پوتر 3 (مکین: اونوقتها اکسنت ِ هرمسمون بریتیش بود خب!) هم وظيفهي فرحبخشي بود كه به سلامتي به انجام رسيد! حر ف خاصي براي گفتن ندارم. پرداختِ تصويري كتاب بود و ايدهي خوب و جوابپسدادهي تغيير قضاوت بيننده نسبت به يكي از كاراكترها (سيريوس بلك) و البته اين كه خبري از ولدرموت نبود ذرهاي انتظارِ بيپاسخ ايجاد ميكرد. گرهگشاييِ هميشهگي آخرِ داستان هم كمي سريع اتفاق ميافتاد و جاي خالي ريچارد هريس مرحوم هم در نقش دامبلدور دوستداشتني خيلي خالي بود. كوئيديچ هم بازي نشد و بزرگشدن هري، رون و هرميون هم چندان بد نبود. حداقل همان لحظهي كوتاهي كه هنگام آشنايي با هيپوگريفِ هاگريد، رون و هرميون ناغافل دستِ همديگر را گرفتند و بعد با شرم به هم نگاه كردند، نشانهي ظريفي بود از بزرگشدن و نويدِ كوچكي براي رابطهي عاشقانهاي كه بعدها ايجاد خواهد شد.
به نظرم اگر هر كتاب هري پوتر را در در دو قسمت سينمايي بسازند، نتيجه خيلي منسجم و بهتر خواهد شد.
به هر حال آقاي هرمس ماراناي بزرگ هرچه باشد، مثل آقاي حافظ، معصوم نيست و كتابهاي هري پوتر را عادت دارد يك نفس بخواند تا تمام شود! فيلمش هم بالطبع در يك بعدازظهر جمعه پس از يك چلوكباب معركه، مزهي لذيذي دارد!
Sunday, May 27, 2007
یادمان باشد یک وقتی بنشینیم و دربارهی تاثیرپذیری خانم رولینگ در هری پاترها از اینترنت و اینها برایتان بگوییم. مثلن در باب این که اصلن آن ایدهی روزنامههایی که عکسهای متحرک داشتند چهقدر شبیه به این سایتهایی است که تبلیغات متحرک دارند و یا از همه تابلوتر، ایدهی آن (لعنتی! اسمش همین الان از حافظهی فرتوت ما پرید! مکین: پورتکی پسرم!) چیزهایی که برای انتقال از جایی به جایی دیگر دستشان را به آن میگرفتند و پرتاب میشدند (مثل جام آتش در کتاب چهارم. مکین: رمزتاز بهتره؟ ) که دقیقن معادل همین هایپرلینکها است در متن که یکهو پرتابتان میکند به یک مکان دور، خیلی دور
سه شنبه، 24 شهريور، 1383
آقای هرمس مارانا البته هيچوقت کتاب مادام بوآری آقای گوستاو فلوبر را نخوانده اما اخيرا فرصتی دست داده تا فيلم آن را به رژيستوری آقای کلود شابرول و هنرپيشهگی خانم ايزابل هوپر ( با آن زيبايی خاص و خطوط صورت تيز و چشمهای نافذ و ... تا کار به جای باريک نکشيده خودتان آخرين شمارهی مجلهی هفت را دربارهی اين خانم بخوانيد!) ببيند . مهمترين مشکل آقای مارانا با اين فيلم اين بود که به شدت به کتاب گويا وفادار است و به علت زمان محدود سير وقايع بسيار سريع اتفاق میافتد و تقريبا فرصتی برای بيننده نمیماند تا همذاتپنداری کند با مادام بوآری. همان مشکلی که برای هری پوتر (مکین: گیر ندین دیگه! این هم هری پاترش) هم پيش آمده بود. به هرحال ديدن فيلمی از ايزابل هوپر فرصت خوبی بود که با اندکی تحمل به خاطر ريتم کند فيلم به دست آمد.
Wednesday, September 07, 2005
- مدتها است از جوجوبيرقدار، جناب ماراناي جونيور، خبري نيست. در سكوت به سر ميبرند گويا. ما كه فكر ميكنيم دچار ياس خفيف فلسفي شدهاند، شايد هم دغدغههاي متراكمي دربارهي اگزيستاسيالبودن در دوران جنيني داشته باشند، بعيد هم نيست كه دارند هري پاتر و شاهزادهي دورگه را ميخوانند كه صدايشان درنميآيد! (مکین: اگه اون برنامه دیشبی رو دیده بودی که نمیذاشتی بچه گمراه شه از همون جنینی که!)
Saturday, October 29, 2005
از آنجايي كه ما هميشه به وجود رابطهي پيچيده و در عين حال منعطف، بين عالم مجاز و عالم واقع اعتقاد داشتهايم و از آنجايي كه همين چند سال پيش آقاي سر ريچارد هريس عزيزمان موقتاً دار فاني را وداع گفت، تقريباً و تحقيقاً مطمئن بوديم كه همين روزها است كه بلايي سر آلبوس دامبلدورمان هم بيايد كه آمد. اما فيالواقع ما هنوز هم فكر ميكنيم كه اين آخرين تير تركش دامبلدور است و سيوروس اسنيپ هنوز هم دارد بازي ميكند، يا دوست داريم كه اين طوري فكر كنيم. اما به هرحال خدا بايد ميمرد تا انسان ابرانسان شود.
Monday, October 23, 2006
آقای ران هاوارد البته قطعن از تجربهی اقتباس در هریپاترهای سینمایی استفادهی بسیار کردهاند که این رمز داوینچی به این شستهرفتهگی درآمده وگرنه هنوز افتضاح هریپاترهای اول را یادمان هست...
پ.ن. مکین: ترتیب زمانی ندارد.
اینا جیغ بود یعنی
یعنی.... یعنی... یعنی.... ... این آقای میرزا این جمله ی آخر رو خوب اومده ها! آخه این انصافه واقعن؟ نه آخه؟ :(( حالا خب مرسی که به یادمون بودین مطمئنیم که به یاد بودینا ولی قبول نیسسسسسسسسسسسسسسسست! اصلا!! من که می دونم آخرش این نامجو میره هلند حسرت کنسرت خصوصی به دلم می مونه!
بعد هم که این دهه شصت توش فحش داده؟D: خب چیزه، دهه شصت داریم تا شصت ها! توجیهش می کردین اگه اینجور بوده، به خدا من بچه خوبیم:((
ساربان نخوند یعنی واقعا؟ بعد 15تا آهنگ خوووووووووووند؟ منم جبر جغرافیا بلند بلند با هم می خوام خب. گیس می خوام. اصلا کامنی که واسه بند یک می خواستم بنویسم یادم رفت!
می گم این خانم مارانای دوست داشتنی خیلی دوست داشتنی اند ها!(این ئه سرین ..... بیب!) فقط اگه اوکی شد شمارو به زئوس یه جوری نباشه که نصفه شب تموم شه من باز حسرت به دل اومدن بشمااا! رحم بفرمایید بر این مسکین!!
باقیش رو می رم اونور غر می زنم خیلی ضایعست دیگه اینجا این همه!
بازم:یتبنمیستبنمسیبتنمسلسمل
مارو باش! دیدیم ی ظهری رفیقمون میل زده که رفتی کنسرت نامجو تعریف کن چجوری بود، اون یکی هم ریپلای کرده که ای تکخور و اینا! من بدبخت ِ بی خبر هم هی فکر کردم که چی می گن اینا! شب که اومدم اینجارو خوندم دیدم بعله نه که اینجارو می خونن فکر کردن ما هم بودیم و اینا:((
نه آخه حرص نداره آقا مارانا خداییش؟
Thursday, October 27, 2005
هيچوقت به اين موضوع فكر كردهايد كه چرا در برنامهي درسي هاگوارتز هيچ اثري از معارف و دين و خدا و اين جور چيزها نيست؟ ما كه بدجوري ياد جناب نيچه افتاديم و ابرانسانهايش. موضوع اين است كه سركار خانم رولينگ دنياي كاملي را خلق كردهاند و تقريباً همه چيز را در آن فضا جور كردهاند به قسمي كه سوتي گلدرشتي نباشد و براي همهچيز جوابي در دنياي جادوگري موجود باشد. حالا اين كه كلاً الهيات و خدا و آخرت و ايدئولوژي در اين فضا غايب است و هيچ اتفاقي هم نيفتاده و همه چيز سر جاي خودش است را دوستان خداباورمان بايد توضيح بدهند!
پ.ن. مکین: زئوستان به ایدیاسال ِ ایدیاسالدارها برکت بده بلکَم به خودشون هم!javascript:void(0)
Publish Your Comment
اگر نشنیده اید اجازه هست براتان بفرستم؟..
پاینده باشید.
پ.ن. با اینکه نمشناسمت و از حد ادب نباید خارج بشوم ولی میشوم : کنسرت کوفتت بشه.
نه تنها اینجا که این مسنجر هم پر از جیغ بود به گمانمان مکین. البته ظاهرا این جیغها جواب می ده:))می گم آقا مارانا من از حسودی می ترکم اگه اون برنامه رو نباشم ها! اس ام اس زده دوستم که جات خالیییییییییییییی! بعد فردا قراره برام ثانیه به ثانیه تعریف کنه!
می گم این توضیحات داخل پرانتز مکین رو می دوستیم خیلی
آقا برو پست بعدی لطفند! چقدر این پست کامنت ئه سرین داشت!!
اما ایشون بد جوری ما رو سر کار گذاشته اند
هی پینگ میکنن ما میریم صفحه رو باز میکنیم میبینیم پست جدید توش نیست
انگار در خونه ی آدم رو بزنن فرار کنن!
به اطلاع دوستان، کامنت گذاران، بندگان، علاقمندان می رساند جهت بازگشت سر هرمس مارانای کبیر پتیشینی در دست تهیه می باشد تا ایشان را به آغوش گرم خانواده، شهر، وبلاگ و غیره بازگردانیم.
خبرهای جدید از حال و احوال ایشان به زودی از همین تریبون اعلام خواهد شد. در همین راستا از بانو مکین و بانو کوکا دعوت به همکاری و اطلاع رسانی می شود تا ملتی را از نگرانی دربیاورند! در غیر اینوصرت اینجانب مجبورم (می فهمید که؟) شخصا اطلاع رسانی کنم و خب صحت و کذبش کمی خط خطی می شود.
شایان ذکر است حال سرهرمس مارانای کبیر طی آخرین اخبار مساعد بوده و ملالی نداشته اند جز دوری!
مارا در امضای این پتیشین یاری کنید!
کمپین یک میلیون امضا برای بازگشت سرهرمس مارانای کبیر
اجباری بردن هی هی
پس نیاوردن هی هی
...
به شايعات توجه نكنيداينا كار منافقينه
آی الآن خوش خوشانمه
راستی خداییش اولش که وارد شدم گفتم این آقای عظیم بهش میاد سرهرمس باشه ولی گفتم تهران نیستی که! بعد هم خانم ماراناتون رو می دوستیم هااااااااا! دفعه دیگه هم باید مخ این جونیورتون رو بزنم، واسه ئه سرین افت داره بچه دستش رو نگیره!!
مکين عزيز!
يعني چي؟ يعني منتقل شدي تبريز؟ چرا؟ براي چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:(
*hala shahre man ham badak nista! ... tashFishe azhan nakon inhame :)
الهی بی بال و پر بشی آلن جون که اينقده منو خندوندی!
آقای وودی آلن عزيزم کتاب کوچولو و بامزهای چاپ فرمودن که توسط محمود مشرف خان آزاد طهرونی ترجمه شده و نشر ماهريز گل و گلاب اونو چاپ کرده اينجا! اونقدر بامزه بود که نگو! تو رو خدا به سیسیجونم بر نخوره (مکین: البته سوسو جان من فکر نمیکنم منظور ِ گوگولی، عمه سیسی ِ مازماز باشه نه؟) ولی تا حالا تو عمرم اينقده نخنديده بودم جون شما. فردا هم دارم ميرم آنتاليا که با فیفی (مکین: ای بابا! تصادفیه به جون خودم! تشابه اسمیها رو میگم، اون هم قبل از تولد جوجو مارانا. خب ولی فوفو فرق داره مگه نه جوجو؟) و اميرهوشنگ اينا بريم آبتنی چون دکتر پوستم گفته خوبه برام آفتاب بخورم! امشب وقت اسکی دارم تو باشگاه انقلاب با عسل و اميرخشايار و کامبيز و بچههای گل شهرک. راستی به نظر شما ناخونام رو بدم برام فرنچ کنه اين شهلای پدرسوخته؟ زنيکه چل هزارتومن میگيره واسه شيش تا دونه ناخون ولی هستیاينا میگفتن تو ايرون شهلا حرف نداره مانيکورش. بدم يا ندم؟!! حالا اينا چه ربطی به وودیجونجونم داره نمیدونم اما خب باهاش حال ميکنم ديگه پدرسوخته!
ايششش! گور بابای هرمس بکنن الهی سر تخته بشورنش وامونده رو!
امزا : مهرافزار گوگولی فرد.
اندر فوايد کشک و وبلاگ و امانوئل سينيه
چرنديات قبلی را زياد جدی نگيريد. اين مهرافزار تازهگیها گاهی با اکانت دزدی هرمس مارانای بزرگ به اين مکان مقدس میآيد و تقدسزدايی میکند. (مکین: ممکن هم هست دوباره سروکلهاش پیدا بشه اینجوری که شما بارگاه رو ول میکنین به امان ِ زئوس و میرین خدمت!). هرمس مارانا ازاين موضوع ناراحت است اما کار زيادی از او برنمیآيد (مکین: پووووف! خدا هم خداهای قدیمتر!) جز اين که موقع وبلاگ نوشتن آرام آرام کشک در دهانش مک بزند و به ابعاد هستی فکر کند و ديگر دغدغهی پرکردن پيپش را نداشته باشد! (مکین: هووممم! گمون نمیکنم الان دیگه دغدغهتون این باشه).
مکین: این ادامهاش هم ربطی به دعوای مهرافزار اینا و هرمسمون نداره ولی خب:
آقای هرمس مارانا برای تجديدخاطره با اثر اروتيک و جاودانهی آقای رومن پولانسکی به نام ماه تلخ (بيترمون!) قصد کرد آن را دوباره ببيند اما نسخهي موجود سانسورشده بود!!! فکرش را بکنيد سانسورکردن اين فيلم مثل اين است که بستنی نونی بخريد اما بستنی آن نباشد!! (مکین: ای داد! سانسور کردن ِ آق سانسوری ِ ما مثل چی میمونه؟)
Post a Comment