« سر هرمس مارانا »



2007-08-01


1
این که این دو تا آدم فانی، آقای مشکینی و آقای برگمان، تصادفن در یک روز آمدند این بالا، سر هرمس مارانای بزرگ را می‌خنداند. داشتیم فکر می‌کردیم فقط برای سه دقیقه کارهای‌تان را بگذارید کنار و بنشینید فکر کنید - حالا خواستید هم می‌توانید ایستاده فکر کنید، ما که از این خرده‌خدایان سامیِ شما نیستیم که همه‌چیز را دیکته کنیم و انتظار داشته باشیم بی‌خود و بی‌جهت، اجابت کنید – از هر کدام از این دو نفر، چه چیزهایی به یادگار روی این کره‌ی زمین شما مانده است. یعنی کلاه‌تان را قاضی کنید و ببینید از این رییس مجلس خبره‌گان‌تان و آن پیرمرد دوست‌داشتنی – که هنوز هم نمی‌دانیم چه‌طور می‌شود که از این سینمای کندِ آرامِ بی‌اتفاقِ کم‌پرسوناژِ کم‌لوکیشنِ کم‌دیالوگ، این همه لذت برد. که چه‌گونه است که هی دل‌‌مان برای تک‌تک نماهایی که این آقا با این شفافیت و تروتازه‌گی ابدی خلق کرده است، تنگ می‌شود. که انگار این ساراباند را گذاشته بودیم کنار تا آقای پیرمرد بیاید همین بالا، کنار دست خودمان بنشیند و با هم تخمه بشکنیم و غیبت کنیم، بعد ببینیم‌ش. که هی یاد آن تصاویر هول‌ناکی که از تنهایی انسان به ما نشان داده است، بیفتیم و لذت ببریم از این دردِ جاودانه‌ی تنهاییِ آدم‌ها. که این اصلن کلوزآپ را و زن را و چهره‌ی بازیگر و چین و چروک‌ها و نگاه‌ها و سکوت‌ها و رنگ‌ها و قاب‌ها را اصلن از سینمای همین آقا یاد بگیریم. هی... – از هرکدام، چه مانده است، (جز سرنگ انسولین! )
نشسته‌ایم این‌جا، منتظریم آقای مشکینی هم برسد. کمی با آقای برگمان سر به سرش بگذاریم و بخندیم. یادمان باشد درباره‌ی لیست نماینده‌گان مجلس هفتم که به مهر و تایید آقای امام دوازده‌هم‌تان هم رسیده، حتمن از ایشان بپرسیم! آقای برگمان که از همین حال و با این هیستوری‌ای که در همین چند ساعت در باب آقای مشکینی به ایشان داده‌ایم، کیف‌ش کوک است و آن خنده‌ی دل‌نشین‌ش را بر لب‌های‌ش دوخته و بدجور بی‌تابی می‌کند تا آقای مشکینی کارش با نکیر و منکر تمام شود و گذارش به این‌جا بیفتد.
2
یادتان هست یک بار برای‌تان از جهانِ داستانی خانم رولینگ نوشته بودیم و این که چه طور دارد ثابت می‌کند که خدا و دین و تمام متعلقاتِ بی‌اساس‌ش، چیزی اضافی است؟ که در تمام این دنیای هری پاتری، اثری از متافیزیک سامی نیست؟ که اصلن – لابد بدون این که خودش بداند – دارد جهانی تمامن اومانیستی خلق می‌کند که انصافن کامل و جامع و مانع هم هست؟ حالا این خانم لیلا‌ی لرستانی، برداشته متنی به غایت بامزه نوشته و شده، مستند هری پاتر. همین امشب (سه‌شنبه‌شب)، همین شبکه‌ی دوی تله‌ویزیون دولتی ما هم آن را با مونتاژی الکی از فیلم‌های هری‌پاتر و ارباب حلقه‌ها و جن‌گیر، آن را پخش کرد و یکی از مفرح‌ترین لحظاتِ تماشای مزخرفات تله‌ویزیونِ وطنی را برای سر هرمس مارانای بزرگ ایجاد کرد. باور کنید – ای کاش جایی بود که ما کل متن این برنامه را برای‌تان از آن‌جا کپی‌پیست می‌کردیم. تا دو روز بساط خنده‌تان جور بود. – فقط دل‌مان می‌خواست همه دور هم نشسته بودیم و یک شکم سیر می‌خندیدیم. فرندز و برره و این‌ها جلوی این برنامه، مثل کونه‌ی خیارهای قدیم، تلخ و عبوس‌اند به زئوس!
نه، طاقت نمی‌آوریم. چندتا فرازش را همین‌طوری سلکشن می‌زنیم برای‌تان:

در مجموعه‌داستان‌های هری‌ پاتر، همه‌چیز وارونه جلوه داده می‌شود. جادو و جادوگری که پدیده‌هایی شوم و اهریمنی هستند و هرکس در دنیای واقعی دنبال‌شان برود، بدبخت می‌شود، به عنوان ارزش معرفی می‌شوند و استفاده از آن‌ها مجاز است./ قهرمان‌های داستان، هیچ‌کجا برای حل مشکلات‌شان دست به دعا برنمی‌دارند و همه جا فقط به خودشان و شجاعت و جسارت‌شان اکتفا می‌کنند. حتا برای درمان بیماری‌ها هم به جای طلب شفا از خداوند، سراغ گیاهان و جانوران عجیب و غریب می‌روند./ به جای استفاده از کتاب‌های آسمانی، سراغ کتاب‌های جادویی و شیطانی می‌روند./ به جای پیروی از راه پیامران، از معلمان خود پیروی می‌کنند./ جای قطب خیر و شر در مجموعه‌ی هری پاتر عوض شده است. (باور کنید همین را می‌گفت!)/ آموزش رفتارهای نادرست به کودکان، نظیر تحقیرکردن عمو، اذیت‌کردن مالفوی در هاگوارتز، سرپیچی از قوانین مدرسه، میل به پیروزی، رقابت برای موفقیت، تنها به خود اتکاداشتن، تنفر از دشمنان، دزدیدن موی آدم‌های بی‌گناه دیگر برای درست‌کردن معجون تغییر قیافه (حالا لابد شما باور نمی‌کنید این‌ها را و می‌گویید سر هرمس دارد از خودش در می‌آورد. اما باور کنید! بعید نیست که در همین روزها دوباره این مستند بامزه تکرار شود)/ غذاهای چندش‌آور/ تبلیغ بازیِ خشنی به نام گوییدیچ که در آن اثری از تفکر نیست و همه می‌خواهند به جای ورزش سازنده، به هر قیمتی برنده شوند./ مکان میرتلِ گریان را در توالت قرار دادن و توهین به شخصیت و حرمت انسانی وی./ تغییردادن شکل و ظاهر اشیا و موجودات علارغم میل باطنی آن‌ها با جادو (عمق حماقت است این یا خانم لیلای لرستانیِ نویسنده هم یک طناز بزرگ است و جماعت مدیران تله‌ویزیون را بدجوری سرکار گذاشته و الان دارد به ریش همه‌شان می‌خندد؟!)/ تصویرکردن شخصیت‌های منفی داستان با چهره‌هایی زشت./ واکنش تند معلمان و والدین در دنیا به مجموعه‌ی هری پاتر./ سینما کلن ابزاری است برای گسترش بی‌ایمانی و البته استثناهای صادق و درست‌گویی مثل چاپلین و مایکل مور (یا شورتِ مرلین!) هم در خودش دارد./ افسانه‌ها کلن همه در راستای دین هستند و مملو از مضامین دینی ولی خانم رولینگ (که فقط مانده‌ایم چه‌طور صهیونیست خوانده نشد در این مستند!) دارد با دوباره‌سازی افسانه‌ها، از آن‌ها دین‌زدایی می‌کند./ ...

فایده ندارد. تا نبینید این مستند را، به عمق طنز ماجرا پی نمی‌برید. داشتیم فکر می‌کردیم به هرحال یک چیزی که پدیده شد، بر تله‌ویزیون وطنی ما واجب شرعی – درست مثل وقتی که شرافت به انجام می‌رسد و نوبت حمام می‌رسد! – می‌شود که نسبت‌ش را با آن معلوم کند. وقتی اومانیسمِ لج‌درآرِ هری پاتر این طوری جهان‌شمول می‌شود و میلیون‌ها نفر مشتری آن می‌شوند، چه می‌ماند برای علما جز حرص‌خوردن و فحاشی.
گاس هم نشستیم و این کتاب هفتم هری پاتر را برای‌تان با همین عینک این مستند فوق‌الذکر، رمزگشایی کردیم تا بفهمید که از چه کتاب شیطانی و ضدخدا و بد و پدرسوخته و عوضی و مادرقحبه‌ و شرور و نامرد و کثافت و تخم‌سگ و لیبرال و دموکراسی و کاندولینا رایس و دوم خردادی و مزلف و بدحجاب و مانتوکوتاه و دزآکسه‌ای دارید این همه مشعوف می‌شوید!
3
روی‌مان به دیوار، یک کاری کرده‌ایم که شرم و حیای المپی‌مان اجازه نمی‌دهد آن را برای‌تان همین‌جوری بی‌مقدمه تعریف کنیم. حالا گاس که مکین اگر بود، با آن بی‌حیاییِ ذاتی‌ش، هم‌چین بلندبلند برای‌تان تعریف می‌کرد. این جوری است که مجبوریم، مجبوریم یواشکی اعتراف کنیم که به همت این آقای نیمِ مهربان که باید تا حالا یک دوسه‌هزار کیلومتری از ما دور شده باشد، دوسه‌شب پیش، دو فقره بلیتِ کنسرت خصوصی آقای محسن‌خان نام‌جو به دست‌مان رسید و با سری افکنده از شرمنده‌گیِ پیش ذوستان، با خانم مارانای دوست‌داشتنی‌مان، دو نفری – یعنی حتا جناب جونیور را هم پیچاندیم – به خانه‌ی زیبایی در دزاشیب رفتیم و دو ساعتی مهمانِ مهربانی صاحب‌خانه و ساز و آواز بی‌نظیر این آقا بودیم. نمی‌توانید حدس بزنید شعفی را که نصیب‌مان شد. همان‌جا، خانم کوکا شاهد است، هی از زئوس می‌خواستیم قسمت‌تان کند که باشید و ببینید چه طوری می‌شود که تمام این ده‌پانزده‌ ترانه‌ای را که بارها و بارها شنیده‌اید، در اجرای رندانه‌ی زنده‌ی آقای نام‌جو، اصلن یک اثر هنری متفاوت می‌شود. که چه طور تصویر اداها و میمیک‌های چهره‌ی این آقا هنگام اجرا، از خنده روده‌برتان می‌کند. که برای‌تان بگوییم که لذت‌بردن از موسیقیِ زنده یعنی چه. که فراموش کنید آن مدلِ کلاسیکِ گوش‌دادن به موسیقی را وقتی می‌بینی که چه‌طور ملت یک لحظه هم خنده از روی لب‌شان نمی‌رود بس که اتمسفر سرخوشی بر مجلس حاکم است. ها راستی یادمان باشد دفعه‌ی بعد، بغلی با خودمان ببریم که این همه نگاهِ حسرت‌بار به آن جماعتی که آن طرف نشسته بودند و کیف‌شان هی مرتب کوک‌تر می‌شد، نیندازیم. ‌
باور کنید که یاد همه‌ی شماهایی که طنز غریب و شگرف کارهای این آدم را درک کرده‌اند و از موسیقی این آقا لذت برده‌اند و می‌برند، بودیم. اصلن گاس که طاقت نیاوردیم و در همین خانه‌ی خودمان، به مدد مهربانیِ بی‌انتهای خانم مارانای‌مان – دقت داشته باشید که این دقیقن هندوانه‌زیربغل‌دادن نیست ها! – یک اجرای خصوصی برای آقای نام‌جو گذاشتیم و لابد همین‌جا یا یک خرده آن‌ورتر هم اعلام کمی تا قسمتی عمومی کردیم قضیه را.
درضمن این را به ئه‌سرین‌خانم‌مان هم بگوییم که انصافن نوبهاری به‌تر است که با همان سه‌تار اجرا شود تا گیتار! و این که کلن جبر جغرافیایی را اگر همه با هم بخوانند، چیز غریب دوست‌داشتنی‌ای می‌شود. و این که یادتان باشد که از اول مجلس تا آخرش، گیر ندهید که ای ساربان بخواند. چون نمی‌خواند و هی می‌گوید: بی‌خیال شو این یکی رو! و این که این آفت را اگر آمد در اینترنت، ما را هم خبر کنید. و دهه‌ی شصت را هم همین‌طور. و بالاخره این که داشتن یک سی دی ارژینال باکیفیت از آثار این آقا که اتفاقن زیر نظر خودش تکثیر شده و پول بالای خریدن‌ش می‌دهید هم عالمی دارد.
(خب خدایان هم گاهی مجبورند، نمی‌فهمند، مجبورند پزِ بعضی چیزها را به بعضی‌ها که آن‌طرف نشسته‌اند و نیامدند بدهند دیگر!)


بعدالتحریر:
ها! آقای آنتونیونی عزیزمان هم انگار دارند می‌آیند. یادمان باشد درباره‌ی این یکی دیگر باید یک شبِ هفت مفصل بگیریم با آن همه حالی که در همان اوان جوانی‌مان، به کلیت زنده‌گی‌مان دادند.


Comments:
Sir Hermes maa movaffagh shodim az khaan e blogger begzarim o comment konim. cup be maa bede agha...
 
جاي عشق و هميشه را عوض كنيد.تو گلوتون گير نكرد كنسرت نامجو؟؟؟؟ا
 
عوض شد. ممنون دخترم که حواس تان هست.
 
مرحبا به خانم لرستانی و شما! البته روزنامه کیهان که قبلش کشف کرده بود این رولینگ واسه‌ی لابی صهیونیست‌ها کار می‌کنه!
/ من یک نسخه ضبط خونگی، احتمالاً با موبایلی چیزی، از ای ساربان دارم، ضبط ارژینال هم داره این قطعه؟
 
برخی اعضای اسفل ما که به شدت سوختن گرفته است. دلمان خوش است شاید که اینجا هم شامل یک خورده اون ور تر شود
 
شانس آوردی من تاحالا پز اجراهای فرهنگ‌سرای هنر محسن خان نامجو و اجراهای خصوصی‌اش (اون وقت‌ها که ولایت ما بود) واسه من و آق سانسوری رو ندادم ها! شانس‌تر هم آوردی که زودتر از خودت لواِت ندادم ها! حالا هی مکین ِ خوبی باش مکین! اوف!

پ.ن1: فرض می‌کنم که فقط پرانتز آخر بند 3 رو با ما بودی نه همه‌شو!
پ.ن2. پس این آقای نیم همون آقای نیمه؟
پ.ن. 3: من هیچ‌جام نسوخته!
 
این هم هری پاتر در گذر آرشیو سر هرمس:


سه شنبه، 28 مهر، 1383
کافی‌شاپ کاخ نياوران را از دست ندهيد!
خب به هر حال ديدن هري پوتر 3 (مکین: اون‌وقت‌ها اکسنت ِ هرمسمون بریتیش بود خب!) هم وظيفه‌ي فرح‌بخشي بود كه به سلامتي به انجام رسيد! حر ف خاصي براي گفتن ندارم. پرداختِ تصويري كتاب بود و ايده‌ي خوب و جواب‌پس‌داده‌ي تغيير قضاوت بيننده نسبت به يكي از كاراكترها (سيريوس بلك) و البته اين كه خبري از ولدرموت نبود ذره‌اي انتظارِ بي‌پاسخ ايجاد مي‌كرد. گره‌گشاييِ هميشه‌گي آخرِ داستان هم كمي سريع اتفاق مي‌افتاد و جاي خالي ريچارد هريس مرحوم هم در نقش دامبلدور دوست‌داشتني خيلي خالي بود. كوئيديچ هم بازي نشد و بزرگ‌شدن هري، رون و هرميون هم چندان بد نبود. حداقل همان لحظه‌ي كوتاهي كه هنگام آشنايي با هيپوگريفِ هاگريد، رون و هرميون ناغافل دستِ هم‌ديگر را گرفتند و بعد با شرم به هم نگاه كردند، نشانه‌ي ظريفي بود از بزرگ‌شدن و نويدِ كوچكي براي رابطه‌ي عاشقانه‌اي كه بعدها ايجاد خواهد شد.
به نظرم اگر هر كتاب هري پوتر را در در دو قسمت سينمايي بسازند، نتيجه خيلي منسجم و به‌تر خواهد شد.
به هر حال آقاي هرمس ماراناي بزرگ هرچه باشد، مثل آقاي حافظ، معصوم نيست و كتاب‌هاي هري پوتر را عادت دارد يك نفس بخواند تا تمام شود! فيلمش هم بالطبع در يك بعدازظهر جمعه پس از يك چلوكباب معركه، مزه‌ي لذيذي دارد!


Sunday, May 27, 2007
یادمان باشد یک وقتی بنشینیم و درباره‌ی تاثیرپذیری خانم رولینگ در هری‌ پاتر‌ها از اینترنت و این‌ها برای‌تان بگوییم. مثلن در باب این که اصلن آن ایده‌ی روزنامه‌هایی که عکس‌های متحرک داشتند چه‌قدر شبیه به این سایت‌هایی است که تبلیغات متحرک دارند و یا از همه تابلوتر، ایده‌ی آن (لعنتی! اسم‌ش همین الان از حافظه‌ی فرتوت ما پرید! مکین: پورت‌کی پسرم!) چیز‌هایی که برای انتقال از جایی به جایی دیگر دست‌شان را به آن می‌گرفتند و پرتاب می‌شدند (مثل جام آتش در کتاب چهارم. مکین: رمزتاز بهتره؟ ) که دقیقن معادل همین هایپرلینک‌ها است در متن که یک‌هو پرتاب‌تان می‌کند به یک مکان دور، خیلی دور

سه شنبه، 24 شهريور، 1383
آقای هرمس مارانا البته هيچ‌وقت کتاب مادام بوآری آقای گوستاو فلوبر را نخوانده اما اخيرا فرصتی دست داده تا فيلم آن را به رژيستوری آقای کلود شابرول و هنرپيشه‌گی خانم ايزابل هوپر ( با آن زيبايی خاص و خطوط صورت تيز و چشم‌های نافذ و ... تا کار به جای باريک نکشيده خودتان آخرين شماره‌ی مجله‌ی هفت را درباره‌ی اين خانم بخوانيد!) ببيند . مهم‌ترين مشکل آقای مارانا با اين فيلم اين بود که به شدت به کتاب گويا وفادار است و به علت زمان محدود سير وقايع بسيار سريع اتفاق می‌افتد و تقريبا فرصتی برای بيننده نمی‌ماند تا همذات‌پنداری کند با مادام بوآری. همان مشکلی که برای هری پوتر (مکین: گیر ندین دیگه! این هم هری پاترش) هم پيش آمده بود. به هرحال ديدن فيلمی از ايزابل هوپر فرصت خوبی بود که با اندکی تحمل به خاطر ريتم کند فيلم به دست آمد.

Wednesday, September 07, 2005
- مدت‌ها است از جوجوبيرق‌دار، جناب ماراناي جونيور، خبري نيست. در سكوت به سر مي‌برند گويا. ما كه فكر مي‌كنيم دچار ياس خفيف فلسفي شده‌اند، شايد هم دغدغه‌هاي متراكمي درباره‌ي اگزيستاسيال‌بودن در دوران جنيني داشته باشند، بعيد هم نيست كه دارند هري پاتر و شاهزاده‌ي دورگه را مي‌خوانند كه صداي‌شان درنمي‌آيد! (مکین: اگه اون برنامه دیشبی رو دیده بودی که نمی‌ذاشتی بچه گمراه شه از همون جنینی که!)

Saturday, October 29, 2005
از آن‌جايي كه ما هميشه به وجود رابطه‌ي پيچيده و در عين حال منعطف، بين عالم مجاز و عالم واقع اعتقاد داشته‌ايم و از آن‌جايي كه همين چند سال پيش آقاي سر ريچارد هريس عزيزمان موقتاً دار فاني را وداع گفت، تقريباً و تحقيقاً مطمئن بوديم كه همين روزها است كه بلايي سر آلبوس دامبلدورمان هم بيايد كه آمد. اما في‌الواقع ما هنوز هم فكر مي‌كنيم كه اين آخرين تير تركش دامبلدور است و سيوروس اسنيپ هنوز هم دارد بازي مي‌كند، يا دوست داريم كه اين طوري فكر كنيم. اما به هرحال خدا بايد مي‌مرد تا انسان ابرانسان شود.


Monday, October 23, 2006
آقای ران هاوارد البته قطعن از تجربه‌ی اقتباس در هری‌پاترهای سینمایی استفاده‌ی بسیار کرده‌اند که این رمز داوینچی به این شسته‌رفته‌گی درآمده وگرنه هنوز افتضاح هری‌پاترهای اول را یادمان هست...

پ.ن. مکین: ترتیب زمانی ندارد.
 
نمی‌دونم چرا اون اصل کاریه رو پیدا نکردم! همون که این بالا پرسیدین یادمون هست یا نه. شاید هم تو کامنت‌ها بوده ندیدم! شاید هم وقت کردم پیداش کردم.
 
آن ابلهی که بلیت ها را داده بود بهت را شب در مهمانی بای بای اش دیدم. تقریبا خفه اش کردم که چرا آنها را به تو داده و نه به من. خلاصه یک مدتی به چشمم نیایی بهتر است. از حسودی در حال انفجار هستم.
 
مسنظبتسیمنبتسینمتبمسینتبنمتل نیبنلعیبنملتنمیبد یبت نمیرلتمیبنلتمیبنل سمثقتنلفثمیبن لتیبنملتمسیبنذ
اینا جیغ بود یعنی
یعنی.... یعنی... یعنی.... ... این آقای میرزا این جمله ی آخر رو خوب اومده ها! آخه این انصافه واقعن؟ نه آخه؟ :(( حالا خب مرسی که به یادمون بودین مطمئنیم که به یاد بودینا ولی قبول نیسسسسسسسسسسسسسسسست! اصلا!! من که می دونم آخرش این نامجو میره هلند حسرت کنسرت خصوصی به دلم می مونه!
بعد هم که این دهه شصت توش فحش داده؟D: خب چیزه، دهه شصت داریم تا شصت ها! توجیهش می کردین اگه اینجور بوده، به خدا من بچه خوبیم:((
ساربان نخوند یعنی واقعا؟ بعد 15تا آهنگ خوووووووووووند؟ منم جبر جغرافیا بلند بلند با هم می خوام خب. گیس می خوام. اصلا کامنی که واسه بند یک می خواستم بنویسم یادم رفت!
می گم این خانم مارانای دوست داشتنی خیلی دوست داشتنی اند ها!(این ئه سرین ..... بیب!) فقط اگه اوکی شد شمارو به زئوس یه جوری نباشه که نصفه شب تموم شه من باز حسرت به دل اومدن بشمااا! رحم بفرمایید بر این مسکین!!
باقیش رو می رم اونور غر می زنم خیلی ضایعست دیگه اینجا این همه!
 
ماروباش که تازه با چه ذوقی می خواستیم بیاییم اینجا بنویسیم که امروز رادیو جوان(فکر کنم) یه تیکه از نامجو پخش کرد: من از آن روز که در بند توام آزادم... گفتم نه؟
بازم:یتبنمیستبنمسیبتنمسلسمل
 
ا؟ چیه؟ بعله بازم منم اومدم غر بزنم اصلا!
مارو باش! دیدیم ی ظهری رفیقمون میل زده که رفتی کنسرت نامجو تعریف کن چجوری بود، اون یکی هم ریپلای کرده که ای تکخور و اینا! من بدبخت ِ بی خبر هم هی فکر کردم که چی می گن اینا! شب که اومدم اینجارو خوندم دیدم بعله نه که اینجارو می خونن فکر کردن ما هم بودیم و اینا:((
نه آخه حرص نداره آقا مارانا خداییش؟
 
hmmm ... nush!! AMMA!! dastemun be shoma nemirese! ... be asreen ke mirese!! ... ASREEN! yani havaseto jam konaa ;)
 
یا خدا! برگمان و مشکینی! یا خدا!
 
there is something missing in ur blog....I wonder why u dont write of Éric-Emmanuel Schmitt.i will marvel if u havent read from him!!!
 
تا بزرگانی همچون آقای جنتی هستند و برای مسائل بزرگتر از این در خواب شبانه تاییدیه میگرند و امضائ و چند و چون اسباب تزلزل خاطر فراهم نکنید و آسوده باشید ...
 
آهّان پیدا شد:

Thursday, October 27, 2005
هيچ‌وقت به اين موضوع فكر كرده‌ايد كه چرا در برنامه‌ي درسي هاگوارتز هيچ اثري از معارف و دين و خدا و اين جور چيزها نيست؟ ما كه بدجوري ياد جناب نيچه افتاديم و ابرانسان‌هايش. موضوع اين است كه سركار خانم رولينگ دنياي كاملي را خلق كرده‌اند و تقريباً همه چيز را در آن فضا جور كرده‌اند به قسمي كه سوتي گل‌درشتي نباشد و براي همه‌چيز جوابي در دنياي جادوگري موجود باشد. حالا اين كه كلاً الهيات و خدا و آخرت و ايدئولوژي در اين فضا غايب است و هيچ اتفاقي هم نيفتاده و همه چيز سر جاي خودش است را دوستان خداباورمان بايد توضيح بدهند!


پ.ن. مکین: زئوستان به ای‌دی‌اس‌ال ِ ای‌دی‌اس‌ال‌دارها برکت بده بلکَم به خودشون هم!javascript:void(0)
Publish Your Comment
 
چرا جاواسکریپت فُش داد آخرش؟
 
چقدر دلم می خواست که بودم. محسن شد خاطره ی هجرت ام. تا عمر دارم
 
میرزا جان تو را لازم ات داشتیم عزیز
 
الان یعنی شما این آفت هه، ای ساربان را نشنیده اید؟
اگر نشنیده اید اجازه هست براتان بفرستم؟..
 
چه همنشینی زیبائیست همنشنی برگمان و هرمس و مشکینی. ببینم زئوس دچار عقوبتت کرده که مجبور شدی با مشکینی گذر ایام کنی؟ نکنه تو هم در آن توطئه معروف با پرومتئوس همدست بودی؟
پاینده باشید.
پ.ن. با اینکه نمشناسمت و از حد ادب نباید خارج بشوم ولی میشوم : کنسرت کوفتت بشه.
 
آقاي عزيز بعد از اين همه تجربه هاي عجيب-غريب و سختي هايي كه محسن در اين چند ماه كشيد شمامي آيي و اجراي خصوصي اش رو اعلان عمومي مي كني . فخر فروشيت بايد حتما تحت وب باشه؟يه كم فكر كن كه ممكنه واسه اون بيچاره و دوستانش كه چنين مجالسي رو ترتيب ميدن مشكل ايجاد كني! اگه كوكا خانم قبول زحمت كرد تو رو خدا اينجا اعلام نكني! به مردم زنگ بزن! اس ام اس هم نكن! فقط شفاهي.
 
نمی دانم چرا همیشه مدح بزرگان با دو آسیب جدی همراه است. یکی آنکه بعد از فقدانشان انجام می شود و دیگر اینکه معمولن به ذکر کلیشه ای مناقب تکراری و نقل جملات بارها شنیده شده شان محدود می شود. مرحوم مورد اشاره شما به جز آنچه در مورد لیست نمایندگان گفته بود و این روزها دوباره نقل محافل شده اس، یک سخنرانی ملکوتی هم در باره چگونگی دستیابی به علوم هسته ای و به ویژه تاسیسات مربوط به آب سنگین ایراد کرده که الحق بی نظیر و دوران ساز است. عجیب است که غافلید. در عرصات وب می گردم اگر پیدایش کردم برایتان ارسال میکنم که از خنده به خود بشاشید..
 
راستی ئه سرین بقیه‌ی غرت رو کجا زدی؟
 
مکین به تو می گن حلال زاده ها! الآن اومدم اینجا یه چیزی بگم نیمچه غر! الآن آقا مارانا می گه بابا چی می گی دیگه آخه؟؟؟
نه تنها اینجا که این مسنجر هم پر از جیغ بود به گمانمان مکین. البته ظاهرا این جیغها جواب می ده:))می گم آقا مارانا من از حسودی می ترکم اگه اون برنامه رو نباشم ها! اس ام اس زده دوستم که جات خالیییییییییییییی! بعد فردا قراره برام ثانیه به ثانیه تعریف کنه!
 
فکر کنم باید دختر دایی دوم دبیرستانی ام رو با این بخش هری پاتر وبلاگ آقای مارانا آشنا کنم که حسابی خوش خوشانش خواهد شدها! اونم با این سلکشن معرکه ی مکین. چندروز پیش یه عکس از گروه بازیگران نوجوان هری پاتر سرچ کردم برای این دخترمان بعد به شوخی گفتم اگه تونستی اسم همه اشون رو بگی! همه ی 15-20 نفر رو دقیق اسم بردااااااااااا! بعد فکر کردیم خب شوخی می کنه یه چیزی ساخته، ولی دوباره تکرار کردیم گفتااااااااااا!
می گم این توضیحات داخل پرانتز مکین رو می دوستیم خیلی
آقا برو پست بعدی لطفند! چقدر این پست کامنت ئه سرین داشت!!
 
دل‌گرمی شما دوستان به ما انگیزه‌ی بیش‌تری برای ادامه‌ي کارمان می‌دهد، ئه‌سرین و ئه‌سرین عزیز!
 
برای وبلاگ همسر گرامی هر چقد که تلاش کردیم نتوانستیم کامنت بگذاریم!!؟
اما ایشون بد جوری ما رو سر کار گذاشته اند
هی پینگ میکنن ما میریم صفحه رو باز میکنیم میبینیم پست جدید توش نیست
انگار در خونه ی آدم رو بزنن فرار کنن!
 
آقا نمياد ساسان م.ك.عاصي...پست جديد بذارين لطفا
 
کمپین یک میلیون امضا برای بازگشت آقا مارانا:
به اطلاع دوستان، کامنت گذاران، بندگان، علاقمندان می رساند جهت بازگشت سر هرمس مارانای کبیر پتیشینی در دست تهیه می باشد تا ایشان را به آغوش گرم خانواده، شهر، وبلاگ و غیره بازگردانیم.
خبرهای جدید از حال و احوال ایشان به زودی از همین تریبون اعلام خواهد شد. در همین راستا از بانو مکین و بانو کوکا دعوت به همکاری و اطلاع رسانی می شود تا ملتی را از نگرانی دربیاورند! در غیر اینوصرت اینجانب مجبورم (می فهمید که؟) شخصا اطلاع رسانی کنم و خب صحت و کذبش کمی خط خطی می شود.
شایان ذکر است حال سرهرمس مارانای کبیر طی آخرین اخبار مساعد بوده و ملالی نداشته اند جز دوری!
مارا در امضای این پتیشین یاری کنید!

کمپین یک میلیون امضا برای بازگشت سرهرمس مارانای کبیر
 
هرمسو بردن هی هی
اجباری بردن هی هی
پس نیاوردن هی هی
...
 
اجباری.حکم.شرق ِشمالِ غربی.تا... نامعلوم.
 
may be u r reading from Éric-Emmanuel Schmitt?
 
هرمس ديروز در خيابان رويت شده
به شايعات توجه نكنيداينا كار منافقينه
 
آقا عرض ارادت. دست شما درد نکنهههههههههههههههههه. ایشالله حکم رو برگردون به آغوش وطن باز گردی. آی کیفی کردمااااا!
آی الآن خوش خوشانمه

راستی خداییش اولش که وارد شدم گفتم این آقای عظیم بهش میاد سرهرمس باشه ولی گفتم تهران نیستی که! بعد هم خانم ماراناتون رو می دوستیم هااااااااا! دفعه دیگه هم باید مخ این جونیورتون رو بزنم، واسه ئه سرین افت داره بچه دستش رو نگیره!!
 
هرمس عزيز!
مکين عزيز!
يعني چي؟ يعني منتقل شدي تبريز؟ چرا؟ براي چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:(
 
aga babate un shab mamnun ... namundi nashod tashakor kard ...
*hala shahre man ham badak nista! ... tashFishe azhan nakon inhame :)
 
خواندن بند شش خیلی لذت بخش بود.واقعا زیبا بود.البته به بندهای دیگر بی حرمتی نشود اما من را به یاد تعبیر ژید از رمان پروست انداخت.عمارت زیبایی که دور و برش مقدار زیادی مصالح ریخته اند.
 
يكشنبه، 8 شهريور، 1383
الهی بی بال و پر بشی آلن جون که اينقده منو خندوندی!

آقای وودی آلن عزيزم کتاب کوچولو و بامزه‌ای چاپ فرمودن که توسط محمود مشرف خان آزاد طهرونی ترجمه شده و نشر ماه‌ريز گل و گلاب اونو چاپ کرده اينجا! اونقدر بامزه بود که نگو! تو رو خدا به سی‌سی‌جونم بر نخوره (مکین: البته سوسو جان من فکر نمی‌کنم منظور ِ گوگولی، عمه سی‌سی ِ مازماز باشه نه؟) ولی تا حالا تو عمرم اينقده نخنديده بودم جون شما. فردا هم دارم ميرم آنتاليا که با فی‌فی (مکین: ای بابا! تصادفیه به جون خودم! تشابه اسمی‌ها رو می‌گم، اون هم قبل از تولد جوجو مارانا. خب ولی فوفو فرق داره مگه نه جوجو؟) و اميرهوشنگ اينا بريم آب‌تنی چون دکتر پوستم گفته خوبه برام آفتاب بخورم! امشب وقت اسکی دارم تو باشگاه انقلاب با عسل و اميرخشايار و کامبيز و بچه‌های گل شهرک. راستی به نظر شما ناخونام رو بدم برام فرنچ کنه اين شهلای پدرسوخته؟ زنيکه چل هزارتومن می‌گيره واسه شيش تا دونه ناخون ولی هستی‌اينا می‌گفتن تو ايرون شهلا حرف نداره مانيکورش. بدم يا ندم؟!! حالا اينا چه ربطی به وودی‌جون‌جونم داره نمی‌دونم اما خب باهاش حال ميکنم ديگه پدرسوخته!
ايششش! گور بابای هرمس بکنن الهی سر تخته بشورنش وامونده رو!

امزا : مهرافزار گوگولی فرد.



اندر فوايد کشک و وبلاگ و امانوئل سينيه
چرنديات قبلی را زياد جدی نگيريد. اين مهرافزار تازه‌گی‌ها گاهی با اکانت دزدی هرمس مارانای بزرگ به اين مکان مقدس می‌آيد و تقدس‌زدايی می‌کند. (مکین: ممکن هم هست دوباره سروکله‌اش پیدا بشه این‌جوری که شما بارگاه رو ول می‌کنین به امان ِ زئوس و می‌رین خدمت!). هرمس مارانا ازاين موضوع ناراحت است اما کار زيادی از او برنمی‌آيد (مکین: پووووف! خدا هم خداهای قدیم‌تر!) جز اين که موقع وبلاگ نوشتن آرام آرام کشک در دهانش مک بزند و به ابعاد هستی فکر کند و ديگر دغدغه‌ی پرکردن پيپش را نداشته باشد! (مکین: هووم‌م‌م! گمون نمی‌کنم الان دیگه دغدغه‌تون این باشه).

مکین: این ادامه‌اش هم ربطی به دعوای مهرافزار اینا و هرمسمون نداره ولی خب:

آقای هرمس مارانا برای تجديدخاطره با اثر اروتيک و جاودانه‌ی آقای رومن پولانسکی به نام ماه تلخ (بيترمون!) قصد کرد آن را دوباره ببيند اما نسخه‌ي موجود سانسورشده بود!!! فکرش را بکنيد سانسورکردن اين فيلم مثل اين است که بستنی نونی بخريد اما بستنی آن نباشد!! (مکین: ای داد! سانسور کردن ِ آق سانسوری ِ ما مثل چی می‌مونه؟)
 
greetings to all.
I would first like to thank the writers of this blog by sharing information, a few years ago I read a book called guanacaste costa rica in this book deal with questions like this one.
 
Hello .. firstly I would like to send greetings to all readers. After this, I recognize the content so interesting about this article. For me personally I liked all the information. I would like to know of cases like this more often. In my personal experience I might mention a book called Generic Viagra in this book that I mentioned have very interesting topics, and also you have much to do with the main theme of this article.
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017