« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2007-11-29 در باب دلشورهی سفر یا ترس دروازهبان از ضربهی پنالتی1 یعنی جدن تا الان داشتید فکر میکردید ما، سر هرمس مارانای بزرگ، در تدارک یک پستِ طوفانیِ مطول هستیم برایتان؟! 2 خواندهاید لابد در خبرها که پروتونِ شکستخورده در بازار ایران، چهگونه رگِ خواب دولتمردانِ پوپولیستِ پرمدعای امروز ایران را پیدا کرده که برای گریز از بحران، پیشنهادی خندهداری مثل تولید خودروی اسلامی به صورت انحصاری برای ایران داده است. خبر دارید لابد که قرار است قبلهنما روی داشبرد (داشبرد بنویسیم، ها؟ ها؟!) تعبیه شود، از رادیوی خودرو نوای قرآن و مفاتیح و انواع و اقسام دعاهای رنگارنگ برای مناسبتهای مختلف پخش شود، برای قراردادن روسری و چادر، جاهایی در اتاق خودرو پیشبینی شود، هنگام استارتزدن، به جای صدای استارت، خودرو به صورت خودکار، بسمالله بگوید و هنگام کشیدنِ ترمزدستی، الحمدالله بگوید، وقتی بیامدابلیوی 2007 از مقابلش رد میشود، فتبارکاللهاحسنالخالقین بگوید، خودروی مقابل که راه ندهد، لاالهالاالله بگوید، هنگام مشاهدهی در و داف از پنجره، نعوذبالله بگوید، و وقتی شرافت به انجام رسید، به صورت خودکار، اسغفرالله بگوید. 3 راستش داستانهای کوتاه آقای موراکامی در «چهگونه ممکن است پیدایش کنم؟» اشتیاقِ سر هرمس مارانای بزرگ را برای خواندنِ «کافکا در ساحل» در نطفه خفه کرد. قیاسِ داستانهای این مجموعه، به راههایی میماند که نه آخر و عاقبتی دارند و نه در طول مسیر، لذتبخشاند. آدمِ عاقل در دو حالت مبلِ راحتش را ول میکند و به سفر میرود: یا جاده، فیالنفسه، طربناک است و خوشمنظره و سرسبز، یا قرار است با طی این طریق دشوار، به جایی برسی و کامی بجویی. داستانهای آقای موراکامی نه آدم را به جایی میرساند و نه سرگرم میکند. حالا گاس هم خواستیم بعدترها یک لطف و مرحمت ویژهای به ایشان بکنیم و در یک وقتِ پرتی، کافکا در ساحل هم را خواندیم. 4 ما که اینجا معمولن خبرهایمان سوخته است اما آنهایی که عکسهای معرکهی آقاجواد منتظری را از سماع درویشان در قونیه، در گالری گلستان دیدند (چند) هفتهی پیش، لابد شعفشان را بردهاند یک جایی یواشکی با کسی قسمت کردهاند که صدایشان خیلی در نیامده است! 5 روزمرهگیهای خواندنیِ مکین را که از دست نمیدهید اینروزها، ها؟ 6 یک مثالِ خوب برای جوردرنیامدن ظرف و مظروف همین Dejavu )هو کِرز ابوَت دیکتیشن؟!) است. فیلم آن قدر در یک فضای واقعنمایانه میگذرد که هرچه هم زور بزنید، باور نمیکنید آن ایدهی بازگشت به گذشته به آن شکل و شمایل شدنی باشد. همین قصه را اگر میبردند مثلن در زمان آینده، حتا ده سال، آنوقت این که اصلن زمان فیلم آینده است و لاجرم، غیرقابل درک و تخمین دقیق، ذهن بیننده به راحتی پذیرای هر خالیبندی و فیکشنی میشد. با این پایانبندی افتضاحش! یعنی واقعن لازم است برای تسکینِ فاجعهدیدهگان آن طوفان کذایی، چنین فیلم پرتوپلایی ساخته شود با این هپیاندِ گلدرشتِ بیخاصیت؟! (فکر کردید عصبانی شدهایم؟ سادهاید؟!) 7 این که آدم تا اسم فیلمی را اینجا بنویسد، یک لینک هم به این آیامبیدی (یا یک چیزی در همین مایهها!) بدهد مثل این است که وقتی دارید از کسی حرف میزنید، حتمن لازم باشد طرف را با دست نشان بدهید! 8 حالا ما سعی میکنیم مودب باشیم و هی گاسیپپروری نکنیم در باب این که این عباسآقای کیارستمی ما اصولن و دقیقن به چه منظوری گشته اغلب نسوان آکتور این مملکت را جمع کرده و اشکشان را در «رومئوی من کجاست؟»، در آورده. سعی میکنیم نرویم سراغ این که نتیجهگیری هم کرده که کدامشان «ژولیت»تر بوده این وسط! میماند این که طبق معمول، یک کف بلند بزنیم برای ایدههای هوشمندانهی این آقا. که اصلن هنوز هم معلوم نیست که چیزی که ما میبینیم، همانی باشد که تصور میکنیم. (یادتان هست هی اصرار داشتیم به این که: ما دقیقن همانی نیستیم که مینماییم؟) که وقتی دوربین پشت میکند به پردهی نقرهای و رو به تماشاچی/ بازیگرها مینشیند، از کجا معلوم که این طفلکها (!) اشکشان برای همان سکانسِ اشکآورِ رومئو و ژولیتِ آقای زفیرلی دارد بیرون میآید. این ازکجامعلومها، همینها است که رندی و بازیگوشیهای آقای کارگردان را به رخ میکشد. حالا ما هم مجبوریم، خانم کوکا که میفهمد، مجبوریم در عین احترام به تمام رفقا، خانم باران کوثری را ژولیتترینِ آن جماعت اعلام نماییم! 9 بلانسبت این آقای تارانتینوی ما مثل خردل میماند. سخت است برای کسی که این طعم غیرمعمول تند و تلخ را نمیپسندد، یک جوری راضی کرد که فرانکفورترِ آبپزِ همراه با پیاز و جعفری، لای نانِ سفیدِ آقای ژوزف را با سس خردل همراه کند و از هر لقمه، اشکش دربیاد و لذت ببرد. این روزها که یکی از این شبکههای محترمِ فارسیزبانِ ماهوارهای، اقدام به پخش Kill Bill ها کرده بود، داشتیم فکر میکردیم که آن سکانس نهاییِ جلدِ دوم، عجب تکنگینی شده برای خودش. بعید میدانیم آنهایی که با خردل و تارانتینو هم بیگانه هستند، بتوانند اعجاز دیالوگها و میزانسنهای این سکانس/ دوئل پایانی را نادیده بگیرند. کار وقتی سخت میشود که بخواهی از ضدمرگ (zed-e marg!) حرف بزنی. (لاتینش را نوشتیم که بهانه نگیرید از درج اسم فیلمها به زبان اصلی) که ادای دینی تمام عیار به آن جنس سینمایی است که هیچرقمه نمیشود جلوی جمع از آن حرف زد. موضعتان را اگر میخواهید روشن بدانید، از خودتان سوال کنید هیچ شده از این فیلمهای ردهی بی، همانها که آدمهای معمولن رواننژند، میبینند و از دربوداغان شدن آدمها و قیافههای فانتزی/ وحشتناکِ زامبیها و اینها، کیف میکنند، ببینید و احیانن، لذت هم ببرید. شده که از آن سکانسهای تعقیب و گریز اتوموبیلها در French Connection ها لذت بزرگی ببرید؟ شده که با 200 تا سرعت در شب، در جادهای که نمیدانید پیچ بعدی از کجا شروع میشود و کجا میرود، برانید و با صدای بلند و نخراشیده، آواز بخوانید؟ اگر پیش آمده، و لذتی عجیب در یک جای مرموز از وجودتان بردهاید، میتوانید با خیال راحت، خردل بمالید روی سوسیستان! بیخود نیست که آقای تارانتینو را عمومن با پالپفیکشن به یاد میآورند. در حالی که بعید میدانم پختهگی و کمالِ بیل را بکشها را هیچ کدام از فیلمهای دیگر این آقا داشته باشد. یک چیزی را یادتان باشد: اصلن و تا همیشه، ژانرِ آقای تارانتینو همان پالپفیکشن است. گیرم عامهپسندیِ قصههای این آقا با عامهپسندی سریالهای تلهویزیونی، کمی توفیر داشته باشد. یعنی مخاطبش به جای آدمهای سالمِ خانوادهدارِ معقول، یک مشتِ جوان خطخطی و خلخلی باشند. حالا با این توصیف، راحتتر میشود از Deathproof نوشت. که چرا و چه طور میشود که جماعتی به نمایندهگیِ خانم کوکا مثلن، اشمئزاز آن پایی که پرتاب میشود به میان جاده را تاب نمیآورند و جماعتی دیگر، به نمایندهگی یک نفر که اسمش را نمیبریم(!)، کلی کیف میکنند و میخندند. و البته همین جماعت اخیر لابد درک میکنند لذتی را که آقای تارانتینو برده، تفریحی که کرده از ساخت آن سکانس تصادفِ شاخبهشاخِ ماشینها که کمش بوده یک بار نمایشش و چندین بار، به تعداد آدمهایی که در آن سکانس سلاخی میشوند، نمایش صحنه را تکرار کرده، اسلوموشن و از زاویههای مختلف. خلاقیتِ آدمهای مثل آقای تارانتینو، حد و مرز ندارد. اخلاقیات سرش نمیشود، خانواده حالیش نیست! دیدید که! 10 سر هرمس مارانای بزرگ از این رییسجمهورِ اسکیزوفرنیکِ شما، چه کم دارد مگر: آن لیستِ وبلاگصاحابهای مرتبط با دنیای اجنه را در همین جیب مبارکمان داریم. اما افشا نمیکنیم فعلن! فقط این را بگوییم و برویم بند یازده که گاس که با موجودیت سیال، منعطف، غیرمادی و منبسطی که برای جماعت اجنه در اسناد و روایات تصور میشود، از کجا معلوم که تمام وبلاگصاحابها، جن نباشند؟ مگر نه این که مادی نیستند، در آنِ واحد در چند جا رویت میشوند، حضورِ نامحدود دارند، میتوانند تکثیر شوند و بر دنیای آدمها هم تاثیر بگذارند. آدمهای وبلاگزده را که دیدهاید: تسخیرشدهها. دیده شده که آدمهایی بودند که عاشق وبلاگصاحابی شدهاند. یا برعکس. فرقش این جاست که ریاضت نمیخواهد ورود به دنیای این (ما) اجنهی مدرن. بادامخوردن و روزهگرفتن و وردخواندن نمیخواهد. گاس که این حرفها را بعدترها، منبسطتر و مبسوطتر (فرقی هم دارد؟) گفتیم. 11 این که «چه کسی امیر را کشت؟» در تجربهکردن، گام بزرگی در این وضعیت تماشاچیها و سینمای ما برداشته، ریسک بزرگی کرده و چه بسا تهیهکنندهی بدبخت را به طاق کوبیده، شکی ندارد. اما موضوع این جاست که داستان خوبی روی کاغذ، تبدیل به کاریکاتورهایی از آدمها که نه، تیپهای آشنایی شده با اجراهایی به همان تیپیکالی. حالا یکی مثل این رفیقِ ما، آقای لاغر، از دیالوگهای اصغرآقا کیفش کوک میشود، جسابش لابد جداست از این که بازیهای تمامِ بازیگران، آنقدر گلدرشت و تصعنی است که مهلت نمیدهد به پیچیدهگیهای قصه توجه کنیم. این میان تنها جایی که میشود راحتتر برخورد کرد، همان بازیِ همیشهگی و ساده و خالی از تکلف و تصنعِ علیآقای مصفا است. از آن جاهایی است که کارگردانی و ساختنِ فضا، به قدری توی چشم میزند که تمام ایدهی داستان، پیچشی که در خود دارد، و اصلن ایدهی اجرا به این شکل مستندوار و اپیزودیک و مصاحبهگونه، تمام و کمال حرام میشود. داشتیم فکر میکردیم دیگر وقتش است آقای شکیبایی برای همیشه این تیپِ مردِ میانسالِ عاشقپیشه را کنار بگذارد. بعد هم هنوز نمیدانیم که آقای کرمپور «هشتزن» را دیده است یا نه. اگر دیده، لابد دقت نکرده که عینن همین ایده، در اجرای تئاتری اما غیرتیپیکال بازیگرهایش، چه خوب کار را جلو میبرد. 12 اینجا نوشتهایم خونبازی و هی داریم میگردیم دورِ خودمان که چه بنویسیم از این فیلمِ خانمِ بنیاعتماد. البته خب طبعن باید تقدیر کرد از فیلمنامهنویسها و خانم کارگردان و خانم فرهی بابت درآوردن چنین شخصیتِ کمنظیر مادری در سینمای ما. بعد باید دست خانمِ باران کوثری را فشرد و گونهاش را داد خانم کوکا/مارانا یک ماچی بکند بابت درآوردن نقشِ دخترکِ معتادی که منفی نشده است و ادای زیادی ندارد. بعد باید یکی آرام زد روی شانهی خانم بنیاعتماد بابت این خویشتنداریای که خیلی جاها از خودشان نشان دادهاند در پرهیز از نمایش مستقیم صحنههای اوجِ عاطفی، مثل آن واکنشِ مادر به دخترش، وقتی که رگهای دستش را زده است. بعد باید نچنچ کرد وقتی خانم اعتماد و آن آقای همکارشان، نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و آن سکانسِ دستمالیشدهی رقصیدنِ باران کوثری، با لباس عروس، جلوی مادر و پدرش را (الان این «را» اضافی است به نظرتان؟!) در فیلم نگنجانند. بعد طبعن باید به یادشان آورد که زندهگی به هرحال، چه بخواهند و چه نخواهند، به طور طبیعی، مخلوط ناهماهنگی از خوشیها و شادیها و غمها و غصهها است. گاس که ما اگر بودیم، حتمن برای استراحتدادن به تماشاچی و نفستازهکردنش و ترغیبکردنش به دیدن ادامهی کار و آرامکردنش برای این که تاثیر ضربههای بعدی را بهتر بگیرد، یکی دو سکانس از شادیهای این آدمها، بدون آن ادادرآوردنهای دنبال هم دویدن که رنگی که از غم دارد، اصلن نمیگذارد که کارش را بکند، میگنجاندیم در فیلم. دیدهاید لابد در نمونههای کلاسیکی ژانر سفر – سفر بود به هر حال ژانر این خونبازی – در هالیوود، چه طور این سکانسهای شادی و غم را تقسیم میکنند در کل روایت. حالا گیرم که پایانش هم اسفبار باشد. اینطوری بازگذاشتن، بیشتر از آن که نشان از عدم قطعیت و هوشمندی نویسندهها باشد، نشان از آن دارد که واقعن بلد نبودند یک داستان را چه طور و کجا تمام کنند. در مجموع خب باید کف زد برای این خانم. برای نمایش این چهرهی نسبتن واقعی از دختر معتاد، و رابطهاش با مادرش. 13 داریم هی با خودمان فکر میکنیم کجای کار را هیات داوران برلین اشتباه گرفتهاند که شیر طلایی را به دایرهی آقای جعفرخان پناهی دادهاند. خیالمان راحت است که آفساید، بهترین و دایره، بدترین فیلم آقای پناهی شده است. چرا؟! مواد خامِ فیلم را مرور کنیم: یک تعدادی زنِ بدبختِ سیاهبختِ تنها را ردیف کنید. بعد وقایع را یک جوری پشت هم بچینید که داستانها از یکی به دیگری برود. آن هم این جوری که هر بار که داستان بدبیاریهای زنی را دارید تعریف میکنید، تا به زنی بدبختتر از خودش برخوردید، این یکی را ول کنید و دنبال آن یکی بروید! پلیسهایتان هم از دم، جوانهای سادهی شهرستانی باشد. (این نکتهی کلیدی را در تمام فیلمهایتان رعایت کنید.) میدانید؟ داشتیم فکر میکردیم این که بگردی و مجموعهای از تلخیها و بدبیاریها و بدبختها را کنار هم ردیف کنی، بعد تصویری از تهرانِ دههی هشتاد بدهی که آدم را یادِ دههی شصت بیندازد، یک جور کلاهبرداری است. قبول داریم که بالاخره سینما، حتا در واقعنمایانهترین فیلمهایش، به هر حال یک واقعیتِ کراپشده (داری که میرزاجان؟!) و دراماتیزهشده است، اما اینجوری که آقای پناهی همهچیز را کنار هم چیده، لخت و تلخ، چه فرقی واقعن هست میان صفحات اسفبارِ حوادث و فیلم؟ یعنی آوردن این آدمها و بدبختیهایشان به سینما، این طور مستقیم، چی به سینما و آنها اضافه کرده است؟ این چه جور مثلن دفاع از زن است که در فیلم، هر زنی میبینیم، در جستوجو و حسرتِ شوهری، مردی، پسری، عاشقی، چیزی مردانه است؟ که مثلن بخواهیم استعارهها را هم اینجوری بچینیم که مثلن زن وقتی میتواند سیگار بکشد که مردی در حضورش سیگاری بگیراند. (یادتان هست که؟ در تمام طول فیلم، زنها میخواهند یک نخ سیگار بکشند و نمیتوانند!) راستش هنوز هم فکر میکنیم آقای کیارستمی بهترین تعریف را از آقای پناهی داده است: بهترین دستیارِ کارگردانی که سینمای ایران به خودش دیده است! 14 اینجا نوشتهایم ماجرای بزرگ پیوی (majeraye bozorge pivi) و یادمان نمیآید که دربارهی این فیلم سادهی مفرحِ آقای تیم برتن چی میخواستیم بگوییم. جز این که هی با مستربین مقایسهاش میکردیم. و این که کنجکاو شده بودیم که این آقای پی وی هرمان کی بوده و کجا و چه میکرده اصولن. یادمان آمد که همه چیز در همان صبحانهی مفصلی بود که با آن مجموعهی خارقالعادهی دستگاهها و ابزارهای پیچیده و دستساز آماده شده بود تا در نهایت، آقای پی وی، دو لقمه کورنفلکس بخورد و باقی را ول کند و برود. 15 این آقای اولدفشنِ ما هم کمکم دارد کل وبلاگستان در یک وبلاگ خلاصه میکند. به قول آن دوستمان در کامنتدانی وبلاگستانِ 1426، این بخشها و زیربخشها جدیدی که به وبلاگِ این آدمِ دوستداشتنی دارد هی اضافه میشود، به چهارصدتایی خواهد رسید! نقدن این بخشِ «هرکه آمد عمارتی نوساخت» را خیلی میپسندیم. بعد هم که اصولن و عمومن، ریویوها و توضیحات و متنهای ایشان را زیر تصاویر، بیشتر از تصاویر دوست داریم. مساله، نوعِ نگاه است، در جریانید که! 16 حالا هی ما میگوییم این وبلاگستانِ شما همان یوتوپیای معروف است، هی بروید (با شما هستیم: نازلیخانم و ئهسرینخانم، ها!) بگردید مثال نقض پیدا کنید! همین که مجبور نیستید دایرهی معاشرتتان را با آدمها، اینجا در وبلاگستان را میفرماییم، به آن حدی گسترش دهید که از دورهی شیرینیِ اولِ رابطه و آن روزهایی که ملت فقط تکههای خوب و درخشان وجودشان را برای هم رو میکنند، بگذرید و به آن دورههای سختی برسید که مجبورید، بعله، مجبورید با سویههای تاریکِ شخصیتِ طرف هم تعامل کنید، خودش کم چیزی است؟! 17 یادتان هست برگردانِ سینماییِ آن جوان هواپیماربا در «ارتفاعِ پست» میگفت میخواهم جایی زندهگی کنم که هشت ساعت کار کنم، هشت ساعت بخوابم و هشت ساعت هم با خانوادهام باشم و خوش بگذرانم. نمیدانیم. از این بالا که معلوم نیست. شما بگویید، جایی هست؟ 18 راستی از پولِ سپاه، ویسکی خریدن حکم شرعیاش دقیقن چیست؟ 19 میگوییم ما برویم به جای وبلاگ، مجله بزنیم یکتنه، بد فکری نیست ها! 20 در همان راستا، وبلاگ و نمایش تکههای خوب از خودمان. مثل روزهای اول آشنایی با زنی تازه. لزومی دارد عمیقشدن و رسیدن به تکههای نامطلوب؟ در دنیای واقعی که این کار را همیشه میکنیم. چرا؟ آیا به کمال رسیدن یک رابطه یعنی پدیدارشدن تمام تکهها؟ 21 آیا وبلاگ، دراماتیزهشدهی واقعیت است؟ (این را یک آنونس فرض کنید) 22 میدانید نقطهی شروعِ کیفاش دقیقن کجاست؟ وقتی شروع میکنید دیوارها را یکرگهکردن. وقتی که بالاخره از دردسرهای اسکلت خلاص شدهاید فضایتان دارد شکل میگیرد. سعی میکنیم این لحظهی مقدس را هیچوقت از دست ندهیم. ساعتی که معماریتان شروع میکند به بالارفتن و سفرش را به بعد سوم آغاز میکند. 23 نه ترجمهی بدونِ سانسورِ اینترنتی و نه ترجمهی پاکیزهشدهی آقای میرعباسی، انگار هیچکدام چنگی به دل نمیزند. بعید هم نیست آقای مارکز در این سالها، نگارششان را عوض کرده باشند. ترجیح میدهیم خاطراتِ دلبرکانِ غمگینِ من (خاطراتِ روسپیانِ سودازدهی من) را زود فراموش کنیم. مگر این که اصرار داشته باشیم که جادوی آقای گابو، در همین مردانهگی پرصلابتِ (!) پیرمردهای جزایر کارائیب خلاصه شده باشد. فکر کنید! در نود سالهگی هم بعله! 24 این خانم فالشیست/گلابتون/یلداهه/سوشالایزر نه تنها از ابزار تهدیدهای کامنتی برای آپکردن ملت استفاده میکنند که پایش هم بیفتد، از شرابِ خانهسازِ معرکهی شیراز هم دریغ نمیکنند! سیاستشان چماق و هویج است گویا. 25 ندیدید لابد. فیلمهای کوتاه ساختهشده برای مسابقهی معمار را میگوییم. سر هرمس مارانا البته فارغ از معماریتاش و ماجرای مسابقه، به عنوان یک اثر مستقل اینها را میدید. چیزی که در عمومِ فیلمها – که انگار توسط این دوستانِ دایره، همانها که کلیپهای آقای آرش سبحانی را هم ساختهاند، اجرا شده بود- کم بود، تم بود. دایرهایها عمومن معمار هستند. معمارهایی فیلمساز. درست نقطهی مقابلش، فیلمی بود که یک آدم سینمایی، که اتفاقن با معماری بیگانه بود، برای برادرِ همین آقای بی خودمان ساخته بود. نقطهی قوتش همین تم/ مضمونی بود که در کار بود. برای این میگوییم با معماری بیگانه، که کسی نبوده به ایشان تذکر بدهد که در فیلمِ معماری، استفاده از لنزِ واید، اکیدن خطرناک است و باعث میشود تمام زیبایی تناسباتِ اثر، مخدوش شود. چیزی شبیه همین فیلمرپرتاژهای دمِ دستی و مزخرف تبلیغاتی مراکز خرید، با ویوهای بیشازحد واید که مثلن کل بنا را حتمن در قاب بگیرد و اینها. در مقابل، به جماعت دایرهایها هم توصیه میکنیم برای سال بعد، حتمن یکی دو مشاور فیلمساز، کنار خودشان داشته باشند تا روحی، چیزی در این فیلمهایشان بدمد. 26 اگر دل و دماغ داشتیم حتمن برایتان میگفتیم از لگوبازیهای کودکی که شهری را با حوصلهی فراوان و تمام جزییات، دو بعدی اما، میچیدیم کف اتاق که مثلن بعدش با آقای بالافشان، بازی کنیم. که چیدن و ساختن شهر، آنقدر وقت میگرفت که بعدش، وقت خوابی، خوراکی، چیزی میشد و بازی تعطیل و ما هردو، خسته. که هیچوقت یادمان نمیآید که بازی انجام شده باشد. که بازی، همان فراهمکردن کیفناک و وسواسآلود جزییات بود. 27 داشتيم زير پرچم اجباری فکر میکرديم حکايت اين ملاقاتهای وبلاگانهی شما آدمهای فانی را در کدام دسته جا بدهيم: رفع کنجکاوی، لذت تطبيق يک به يک نوشته و نويسنده، يا چه؟ برای ما که خدا باشيم، همينکه صاحب نوشته از قالب الفبا خارج میشود و چشمی و ابرويی و صدايی و هيأتی پيدا میکند، خودش تماشايیست و زياد پاپی باقی قضايا نمیشويم؛ گاس که برای شما زمينیها حکايت متفاوتی باشد اما. آقای باتن در فصل يکم «هنر سير و سفر»ش میانديشد: وقتی میشود نسخهای راهنمای لندن تأليف بِدِکر را خريد و با تعريف موجز آن از جاذبههای لندن لذتی سرشار برد، رفتن به لندن چهقدر میتواند خستهکننده باشد، اينکه چگونه بايد تا ايستگاه قطار بدود، دنبال باربر بگردد، سوار قطار بشود، در تختخوابی ناآشنا بخوابد، در صفها بايستد، سردش بشود و وجود نازنين و شکنندهاش را در مکانهايی که بِدِکر با آن دقت تعريف کرده بود حرکت بدهد و در نتيجه رؤيايش را خراب کند: «حرکت کردن چه لطفی داشت وقتی شخص میتوانست در صندلیاش بنشيند و به اين راحتی سفر کند؟» حتمن برای شما هم پيش آمده وقتی کتابی يا رمانی میخوانيد، تصويری از قهرمانان کتاب در ذهن خود تجسم میکنيد. بعد که فيلم اثر را میبينيد، چهقدر از تصويرهايتان رسمن فرو میريزند؟ چند درصدشان دستنخورده باقی میمانند؟ (يا مثلن شما هم مثل سر هرمس مارانای بزرگ ترجيح نمیداديد «اسکارلت»ی بر ادامهی «بر باد رفته» ساخته نمیشد و تصوير جادويی اسکارلت اوهارا (رت باتلر!!) همانطور دستنخورده باقی میماند؟!) حالا حکايت شماست و اين سرزمين مجازیتان و نوشتهها و صاحب-نوشتههاتان. گاهی اين دفترچههای شخصیتان را که میخوانيم، درست مثل اين میماند که داريد در حضور ما با صدای بلند فکر میکنيد. کدامهايتان در حضور واقعی ما با صدای بلند فکر میکنيد؟! کدامهايتان با پيژامه به بارگاه ملکوتی ما شرفياب میشويد، يا با لباس عاريهای که داد میزند قوارهی تنتان نيست؟! یا به قول آقای باتن، «واقعيت لاجرم هميشه نااميد کننده است. درستتر آن است که بپذيريم واقعيت در درجهی نخست متفاوتتر است.» حالا زئوس وکيلی، وبلاگنويسهایتان چهقدر شبيه نوشتههاشان هستند؟ يا چهقدر شبيه تصورهای شما از نوشتههاشان؟ يا اصلن چهقدر پيش آمده که دلتان بخواهد دوباره و چندباره صاحب-نوشتهای را ملاقات کنيد و از مصاحبتاش به اندازهی نوشتههاياش لذت ببريد؟ میدانيد که داریم از چه حرف میزنیم؟ لذت پرسهزدن در دنيای مجازی. تکليف سر هرمس مارانای بزرگ که با خودش مشخص است، اما آقای باتن عقيده دارد «تخيل میتواند جایگزينی به مراتب بهتر از واقعيت پيشپاافتادهی تجربهی ملموس باشد.» او در پايان فصل يکم شما را به اين نتيجه میرساند که: علیرغم آقای دوک من به سفر رفتم. ليکن لحظاتی بود که من نيز احساس کردم سفری دلپذيرتر از آن که با در خانه ماندن و تورق برنامهی بينالمللی پرواز بريتيش ايرويز در تخيلمان برانگيخته میشود وجود ندارد. 28 قبول داریم که سخت است برای جماعت مجری و کارفرما، اما کاری که در هنگام اجرا تغییر نکند، که اتوددرجا جلو نرود، خلاقیتش جایی قبلتر تمام شده. فرصت زندهبودن از آن گرفته شده. میدانید؟ عین فیلمی است که قبلن به طور کامل روی کاغذ ساخته شده است. جایی برای ریزش اتفاقات لحظههای بعد، در آن نمانده است. همینها است که روح میدهد به اثر. که مکانیکیبودنش را از بین میبرد. که وقتی دارید تماشایاش میکنید، لذت میبرید از شور و زندهگیای که در آن جاری است. از آقای کیارستمی برایتان مثال بیاوریم؟ 29 آقای کوچکترین برادر، اعتقاد دارند که ما، سر هرمس مارانای بزرگ، شورش را در آوردهایم بس که همه چیز را به وبلاگستان ربط میدهیم. در همین راستا، با نگاهی دزدکی به دستنوشتههای آقای دوباتن، اعلام میداریم: وبلاگها در مقایسه با وبلاگصاحابهایشان، عمومن، لحظههای کسالتبار زندهگی را نادیده میگذارند و توجه ما را مستقیمن به لحظههای حساس معطوف میکنند. 30 آدمهایی که در بهشتِ مجازیشان باقی میمانند، گاس که همانهایی هستند که به جای دیدن هلند، ترجیح میدهند نقاشیهای تنییر، یاناستاین، رامبراند و استاد از هلند و مناظر ساده و باابهت و سرزندهاش را ببینند. (این را البته همان آقای دوباتن گفته است ولی ما همین جوری از خودمان اضافه میکنیم که منظور ایشان از بهشت مجازی، قایمشدن پشت وبلاگشان برای ابد است!) 31 نوشتن این پست با کمکهای مستقیم و غیرمستقیم آقای آلن دوباتن و تنی چند از یاران گرمابه و گلستان، انجام شده است. یادتان باشد بدهیم جبران کنند. 32 هی دلمان نمیآید از پرههای دماغِ آن خانمِ بدلکارِ ضدمرگ یاد نکنیم! همانی که روی کاپوتِ ماشین خوابیده بود. میشود حدس زد که این خانم هم با آن استخوانبندی و رفتار و کردار مردانهاش، مثل خانم اوما تورمن، تصویرِ زنِ ایدهآلِ آقای تارانتینو است. 33 اعتراف میکنیم که تا به امروز غافل بودیم از این آقای جانی واکر و بلکلیبلشان و اعجازش. (این از آن دست اعترافهای آخرهفتهایِ خانم دالانِ دل بود ها!) 34 چهطور دلتان میآید نروید و در هزارتوی فاصله، یکی از بهترین نوشتههای این آقا را نخوانید و دچار شوری در درونتان نشوید؟ یادتان باشد، وقتی میگردید و زاویههای بکری برای پرداختن و اپروچ به سوژه – اینجا در هزارتو، فاصله - پیدا میکنید، آن جا است که باید برایتان بلند شد و دست زد. 35 میدانید آقای اولدفشن؟ یک زمانی برای هزارتو، موضوع پیشنهادی ما همین «اجبار» بود. رای نیاورد البته. یکی از فرازهایی که میخواستیم در آن زمان، بر این مدخل بنویسیم، حرفهایی بود شبیه به همینهایی که شما فرموده بودید. شک نداریم و نکنید که به ما، معمارانِ گاس، هم اگر آن موضوع ساختمانی شبیه به لامپ پیشنهاد شود، قبول میکنیم. گاس که دقیقن بنا به همان چالشی که گفته بودید. مگر کم پیش آمده برای هر دوی ما که این چنین سفارشهایی داشته باشیم؟ اتفاق جالبی است. دقیقن همین دیشب داشتیم برای عزیزی، از همان مقالهی خوبِ آقای قادری نقل میکردیم در باب این ایدهآلگرایی افراطی آقای بیضایی – که خاطرش به طرز عجیبی برای ما عزیز است – و این که نمیشود عالم و آدم را کوبید به سبب این که تمام شرایط را آن طور که ما دلمان میخواهد فراهم نمیکنند. داریم در یک دنیای واقعی زندهگی میکنیم دیگر، نه؟ اما دربارهی ساختمانهای آقای فرانک گهری (یا گری). خب البته کمی قضاوتِ زودهنگام است که تا در یک اثر معماری پرسه نزده باشی، حرفزدن دربارهی آن کمی بیانصافی است. کما این که شنیدهایم این کنسرتهالهای آقای گهری اتفاقن فضاهای داخلی خوبی پدید آورده است. اما مشکل ما هنوز با این آقا حل نشده است. گاهی وقتها فکر میکنیم مساله، مسالهی ماندهگاری است. نه از جنسی که آقای توکای مقدس از آن حرف میزند. برای ما، معماری وقتی ماندگار است که به قولِ ماهیارِ معمار، بنا، نه تنها در مقیاسِ خودش، محله و شهرش، که در مقیاس کل عالم هستی دیده شود. کمی داریم زیادهروی میکنیم اما خلقِ فضای جدید، به زعمِ ما، بهترین و موجزترین تعریفی است که از معماری داده شده است. بناهایی شبیه به آنی که شما در آن پست، به آن اشاره کرده بودید، بیشتر از آن که خلاقیتِ نابی در خود داشته باشند، به رغمِ جایزهها، نشانی از تکنیکِ فوقالعادهی سازندهگان و طراحانشان دارند. لزومی که ندارد از نقاشی و نقاشانِ رئالیست حرفی به میان بیاوریم، ها؟ برایِ مایِ معمارِ شرقی، به سببِ پیشینه و جبر جغرافیایمان – به قول آقای نامجو – این که اثری ایده و کانسپتش را این همه زود، لو بدهد، کمی خامدستی است. به شخصه، معمارها و معماریهایی را ارج مینهیم که عمرِ تماشایشان بیشتر از اینها باشد. باید بگردیم و برایتان نمونههایی از این شبیهِ چیزیبودنها در معماری، مثالهای بیشتری پیدا کنیم. شوخیهایی که در این کارها با ماهیتِ کار شده است، خب از خصیصههای بارزِ معماری پستمدرن است. (یک ساختمانی را هم یادمان هست که آقای چارلز جنکس، مثال آورده بود در همین بازه که شبیه به یک دوربین بزرگ بود.) یک مثال ملموس بزنیم. داشتیم برای طرحی برای یک ساختمان مسکونیِ پنج طبقه، در شهر میگشتیم و تامل میکردیم. – معماران گاس معمولن این مرض را دارند که برای هرکاری اول یک تحقیق جامعی بکنند و هیچ بعید نیست که چرخ را هم مجددن اختراع کنند! – جالب بود که درست در نقطهی مقابلِ معماری ایرانی – معماریِ استوار بر تاریخ – که خودشان را، ماهیتشان و درون و فضاهایشان را لو نمیدهند، اغلب ساختمانهای ساختهشده، از همان اولین نگاه به شما اثبات میکنند که چند طبقه دارند، باکس راهپله در کجا قرار گرفته و حتا از روی شکل و ابعاد پنجرهها، میتوانید محل دقیق اتاقهای خواب، سالنهای پذیرایی، آشپزخانهها و توالتها را مشخص کنید. خب ما به این نتیجه رسیدیم که در آن پروژهی بهخصوص، اینها را گم کنیم. سعی کنیم بیننده را کمی بازی دهیم. مجبورش کنیم دمی فکر کند تا کشف کند این ساختمان چند طبقه دارد، اتاقهایش کدام است. حمام کجا است و پنجرههای بازشوی نما، دقیقن کدامها هستند. تجربهی خوبی شد که همین روزها دارد اجرا میشود. یک زمانی آقای شیردل، آن برادری که هنوز معمار است و معماری میکند، افتخارش در این بود که برای محاسبهی – و نمیگفت طراحی، به عمد - بناهایشان، کامپیوترهای شرکتشان، هفتهها کار میکنند. دلمان سوخت برای آقای شیردل. این را هم بگوییم و برویم تا بماند باقی حرفها برای دیداری، چیزی. کارهایی کشیدهایم در این سالهای کار حرفهای برای ملت، که جرئت نمیکنیم برویم نگاهشان کنیم، که از آنها صحبت کنیم. – همین ماهِ قبل، برای همین شرکت معظمِ مپنا، ساختمان اداریای طراحی کردیم که شبیه به یک هواپیما بود! فکرش را بکنید! – تنها جاهایی برای خودمان کف زدهایم که مثلن مقبرهالشهدا – در عین این همه بیگانهگیِ موضوع با ما - کشیدهایم و خودمان هم هنوز که هنوز، دوست داریم کنارش بایستیم. – کنارِ طرحاش البته! مانده تا اجرا بشود. - . 36 داشتیم فکر میکردیم در این وانفسای بیوقتی و شلوغی، بدهیم این خانمِ لینکشونبر، به مثابه متخصص در فراخواننویسیهای پربازده، یکی از همان فراخوانهای معروفشان را برای ما بنویسند. در باب پیداکردن پیمانکاری که با حداقل هزینهی بالاسری، برای ما وبلاگ بنویسد. در واقع شرایط قرارداد این طوری است که ما کلمات کلیدی را به عنوان مصالح پایِ کار به ایشان بدهیم، و البته از صورتوضعیتشان کسر کنیم، و ایشان در اسرع وقت، اقدام به develop قضیه نموده نسخهی نهایی را برای تایید و امضای ملوکانهی ما، عودت دهند. البته به عنوان حسنِ انجامِ کار، ده درصد از حقالزحمهی ایشان کسر خواهد شد که پس از دریافت حداقل سی کامنتِ محبتآمیز، به ایشان پرداخت خواهد شد. گاس هم که یک مناقصهای چیزی برگزار کردیم. از همین الان هم اعلام میکنیم که هیچگونه پلوسی روی فهرست بهای 86 قبول نخواهیم کرد. کلیمهای پیمانکارِ مربوطه هم راه به جایی نخواهد برد. در قیمتتان شیرجهمیرجه هم نروید که ما خودمان اینکارهایم! تبانی هم خواستید بکنید، عیبی ندارد. به عنوان یک خدایِ منطقی و پراگماتیست، میپذیریم. 37 خب، خانم کوکا/مارانا هم به لطف زئوساینها، اتصالشان به وبلاگستان مجددن برقرار شد. بعد این هیجان را هم به زندهگیِ اینروزهابیحوصلهی ما اضافه کنید که هر روز عصر، با خودمان فکر میکنیم هیچ بعید نیست امروز هم خانم کوکا/ مارانا یکی از آن چشمههای قریحهی کمنظیرِ طنزشان را خرج ما و شما آدمهای فانی کردهاند. تغزلگریزیهای این خانم، یکی از همان دلایلی است که سر هرمس مارانای بزرگ را کماکان به وجد میآورد. 38 گاهی وقتها سر هرمس مارانای بزرگ، با خودش فکر میکند اینجا، این بارگاه و این رفقا، برایاش حکم یک گریزگاه را دارد. یک جای امن. جایی که از تمام نکبتها و تیرهگیهای حقیر دنیای واقعی، به آن پناهنده میشود. جایی که، تنها جایی که، این خوشبینی مدام و سادهلوحانهاش، محملی برای اثبات تکههای مثبت وجود آدمها، همان چیزی که عمومن به یاد سر هرمس مارانا میماند، میشود. 39 خسته شذیم، خالی شدیم. همین. Labels: سینما، کلن |
Hamin.....
البت كه جسارت اين بندهي درگاه رو ميبخشيد!
;o)
اما مسلمن ما هنوز چشم اميد ازين درگاه نبريدهايم.
در پناه زئوس پاينده باشيد
آغاز سخن عرض کنیم ما هنوز به قضیهی تقیه و ایمان قلبی و اینحرفها معتقدیم، اما عقبهی آنکه دیدم نه تنها گروهی معلومالحال از کافران، بلکه عدهای مومنان و خواص بارگاه مبارکتان شک آوردهاند در ایمان ما و سکوت ما را نه از سر ارادت و نه نشانهی حضور ما در مراحل بالای عرفان هرمسی (که فیالحال در وادی بهت و اینها به سر میبریم و چنان که فرموده «هر نفس که برآید مستقلا حکایت حبّ حضرتاش است و جن و انس به هر نمس شکرگزار رحمتاش» ("اش" هم که معلوم است خود حضرت شما میباشید) ما هم حساب میکردیم ایمان ما نفسبهنفس به شما میرسد، چه لازم که بیاییم و ریا بورزیم و جلوی جمع بگوییم مخلصیم) (ادامةالپیشالپرانتز) بلکه نشانهی جا زدن و سستایمانی دانستهاند، جسارت نباشد، همانطور که خودتان پیشتر آگاه بودید، ارادهی شما بر ذهن ما چنان افتاد که بیاییم و ایمانمان را باز ثابت کنیم. پس پیشاپیش عرض کنیم که خون این کامنتدانی گردن هر کسی که به ایمان ما شک آورد. ما الآن جو جهاد گرفتهام، بمیریم نه به وعدهی المپ، که به شوق مجاورت حضرتتان مردهایم و بمانیم هم که زیر سایهی پربرکت حضرتاش ماندهایم. انیوی کل ماجرا هم که قضیهی "سوی یونان گر به شوق رانا خواهی زد قدم" است. یا آفرودیت پس!
/
1.بزرگا! ایمانمان را امتحان میفرمایید؟ ما تا رخصت حضرتعالی نباشد پلک نمیزنیم. ما به یک چیز فکر میکردیم: شما در تدارک نعمتی برای ما هستید و هر چه باشد حکمتی در آن است.
/
2.خوانده بودیم اما خواندنش به قلم مبارک شما لطف دیگری داشت. داریم فکر میکنیم لابد وقت تصادف صیغهای هم جاری میفرماید خودروی مذکور. بالای 140 که برویم دربارهی حقوق مسلم منبر میرود. محرمها تابستان هم که باشد زنجیر چرخاش خود بخود بسته میشود. کلا الآن دمصبح است و زئوس به سر شاهد است فرندزمان را ندیدیم که بنشنیم به مناجات، برای همین خیلی به ذهنمان نمیرسد چه کارهای دیگری بلد خواهد شد این خودرو. ولی در مورد اینکه دهان این شورلتهای خوشگل را صاف خواهد کرد شک نداریم (شنیدهایم خودبخود هدایت میشود به طرف در سمت رانندهی کشتی چارچرخهای آمریکایی)
/
3.بزرگا هرمسا! لال بمیریم اگر منظورمان این باشد که نظر شما را قبول نداریم، اما جسارت نباشد، خواندن این آقای موراکامی برای ما اتفاقی فرخنده بود (البته پیش از آن بود که نظر شما را بدانیم. ابالهرکولی قسم، در اسرع وقت تجدید نظر میکنیم دربارهی این پدرسوخته!). در واقع، در مثل حضرتعالی، اتفاقا جذابیت این اقای موراکامی برای ما همین بود که نه مشخصا وعدهی جای خاصی را میداد و نه اینکه جادهی عشوهگری داشت. انگار که اساسا تاکیدش بر یکچیز باشد: همین نفس ِ خودِ سفر؛ خودِ رفتن. فیالمثل زمانهایی به خاطرمان میآید که به قصد جایی از خانه بیرون زدهایم و قصدمان پنچر میشود و میمانیم بیمقصد. کجاییم؟ یکی از خیابانهایی که چندان دوست نداریم حالا هرجا. هدفون را تو گوشهامان سفت میکنیم، سرمان را میاندازیم پایین و راستِ خیابان را میگیریم و میرویم. برنامهمان میشود "رفتن"؛ حالا اینکه دور و برمان چه خبر است و کجا را میخواهیم بگیریم با این رفتن، اصلا مسئله نیست (گاس مثلا هدفمان این باشد که به ذات اقدس همایونی فکر کنیم تصدقتان گردم D:). خلاصه که حکایت علاقهی بر خطای ما به آقای موراکامی از همینجا شروع میشود که آقای موراکامی خیلی رک میگوید که پای "رفتن" هستی یا نه؟ گاس وسط این رفتنها حکایتهایی هم رو کند که سرمان را گرم کند در این مجموعه، اما انگار اصل هدف همین است. انگار مثلا در آن داستان «خواب»، مستقل از هراسی که آخر داستان به جانمان میاندازد، لذتی که با هرچه پیشتر رفتن زن به ما میدهد، یک چیز جدیتر هم دنبال میکند: روایت سادهی زندگی یک آدم ِ کمی غریب. یا از آن سادهتر و به همان میزان غریبتر: خواندن! ما احساس بر خطایمان این بود که آقای موراکامی از هر حربهای استفاده میکند که ما را مشتاق همین خواندن و فقط خواندن/رفتن بدون هیچ هدف خاصی کند. بدون شیفتهی جملات حیرتانگیز و تشبیهات دلانگیز شدن و بدون انتظار داستانی پیچیده و پایانی پیچیدهتر را کشیدن. حتی اگر ازینها استفاده کند به گمان ما قصد همان است که دان بپاشد برای خواندنی به مثابهی فقط رفتن؛ مثل یک روز عادی زندگی. با تمام خیالات و توهمات و اتفاقاتش. مثل خیلی روزهای عادی ما که از نظر دیگران دستکم، بههیچوجه عادی نیستند. انیوی، ما طی 24 ساعت آینده این ظر را دور میریزیم اگر اراده کنید.
/
در باغ 4 نیستیم. 5 را بله بزرگا. 6 را هم ندیدهایم، ولی آخرش حدس میزنیم باز قصد مبارکتان بر این است که ایمان ما را در بوتهی آزمایش بگذارید.
/
راستاش ما یکسری کفرهایی دربارهی اقای کیارستمی پرسیدیم یکبار، پشت دستمان را داغ کردند که دیگر نپرسیم. در نتیجه، شما که غریبه نیستید، آگاهید از سر دل ما، حالا یا حالاش را نداریم و یا جگرش که را که به پرسیدنمان ادامه بدهیم. باری، این رومئوی آقا را ما هم دوست داشتیم. منتها چون یادمان نمیآید تکتک آن انبوه ژولیتها را، جسارت نباشد، در اثبات ایمان خویش،با شما موافقیم. و البته برای ما این سوال پیش میآید که از کجا معلوم که آن طفلکها اشکشان برای دوربین درنیامده باشد. البته این سوال میتواند هم ناجوانمردانه باشد و هم خامدستانه؛ انیوی! خب سوال است دیگر. چون مثلا خودِ ما مخلص درگاه شما سر فرندز گاهی بیشتر اشک تو چشمهامان میدود تا سر رومئو ژولیت. و مثلا اشک خانم خردمند (اگر اشتباه نکنم) را بیشتر باور میکنیم تا اشک خانم تهرانی را. آنهم تازه وقتی بیفتیم در این بازیها که فیالمثل رومئو را رومئو نگیریم از بیخ.
/
آخ که این خردلتان را و آن کیل بیل دِ بستتان را هستیم به شدت (نبودیم هم میشدیم به جانِ عاصی پرومته قسم. این را که کلی جان دارد قسم خوردیم که بدانید چقدر جدی هستیم در قضیه). ما اینجا اولاش اعتراف کنیم داریم به عنوان کسی حرف میزنیم که وسط وار آو د ورلد فحش ناجور میداد به فضاییها و اصولا وقت تعقیب و گریز و تیراندازی و اینها دستة های صندلی را چنگ میزند. و خب اصلا همین است بزرگا! ما یک اصلی داریم با اجازهتان در جمعهایمان که بر اساساش اصولا نباید مدتی طولانی دربارهی یک موضوع حرف زد، و 2، نباید مدتی طولانی یک بحث جدی را کش داد و هرگونه شوخی به هر نحو در آن نه تنها مباح بلکم واجب است. برهمین اساس این آقای خردل دل ما را میبرد (یادمان است اولین کامپلیمان راجع به سیگار که شنیدیم و شیفتهاش شدیم همینطوریها بود. یک دوستی گفت این تلخی دهانش که بیفتد توی دهانت، اگر همان بار اول حالت را به هم نزند، تا آخر عمرت گرفتهات. و این مثلا مثل زیتون و خیارشور است بزرگا. هردوش عادت میخواهد، اما اولی ارادت و قصد و اینها هم را هم طلبهست.) ما اصولا معتقدیم این برادر تارانتینو گرفته قضیه را که بابا دور هم باشیم، ببینید دور همی چه بترکانیم! (مثلا کلهم سکانسهای مربوطه به برادر بیل، یا آن بخش انیمیشناش که اشک ما را داشت در میآورد.) خلاصه که قسمت شود انشاءالشما این ضد مرگ را هم ما ببینیم که دلمان لک زده براش.
/
تصدقتان، این بند 10 مستقل از قضایای ایمان هم کف ما را براند! جسارت نباشد، دستمریزاد و ایهر (همان ایول سامیهاست که آن آخرش را نمیگویند، ما هم نگفتیم!).
/
راستاش راجع به 11 و 12 باید بگوییم (و خودتان بهتر میدانید) که هیچکدامشان را ندیدهایم. حتما دوستِ عزیزی اینجا باز میپرسند «پس ما چه فیلمهایی دیدهایم در طول عمرمان؟» و خب، ما اینبار جواب میدهیم چون این فیلمها نسبتا یکجورهایی جدید است، فعلا ما داریم فرندز میبینیم و وسطاش وقتی بماند یک چیزی که زیاد روی اعصاب فرندزیمان نرود. اما چون نمیتوانیم بندی را نگفته رد کنیم، گفتیم این را بگوییم. آن قضیهی "را" هم جسارت نباشد، درست است سرورم. در واقع اینجا مفعول آن کلمهی باران است (امان ازین حیای ما!) با مشتقاتش. برخی آگاهان ادب پارسی معتقدند این "را" باید درست کنار مفعول بنشیند چون مال خودش است. منتها برخی دیگر که ذهن بازتری دارند میگویند در مهمانی کلمات حالا این "را" دو دقیقه رفت کنار کس دیگری هم نشست چه اشکالی دارد؟ مهم آخرش است که برگردد به مفعول یا نه.
/
آقای پناهی هم ایضا بند قبلی (غیر از قضیهی را یش)! اما خب کل قضیه را رخصت بدهید هستیم که اصولا ما هم از بیخ مشکل داریم با اینطور تصویر کردن. یعنی تصویر کردن بدبختی هم باشد آن موشت آقامان برسون (البته جسارت نباشد. در قیاس زمینی و بین آدمهای فانی عرض کردیم) که چنان مصیبت را تو گوش آدم میزند یواشکی که آدم نفساش پس برود. چار تا بازیگر نازدار و دلکبابکن و ازینحرفها هم ردیف نکرده که به زور مخاطب را دچار ورم سمپاتی کند. اجازت عرض نظر شخصی اگر باشد بزرگا، ما کلا معتقدیم اینجور فیلمها شبیه همان 4 تا فال و 8 تا شکلات تاریخمصرفگذشته خریدن از بچههای چشمابی دماغآویزان ولیعصر است، به هدف درمان سریع حملههای اومانیستی. اصلا برای همین است (شاید حالا خیلی توی بحث نباشد البت) که مثلا آن آقای تارانتینو به ساندویچ طعمی یونیک میدهد، بزرگا!
/
بزرگا هرمسا! سیدنا! فدای آن جغهی همایونیتان شوم! حالا یکی فیلمی هم که ما دیده بودیم را 7 خط؟ البته خب لابد درش حکمتی بوده. انیوی، ما دوست داریم یکروز داستانی بنویسیم و اسماش را بگذاریم «چگونه یاد گرفتم برتون را دوست داشته باشم و بگویم قربان آن موهای همیشه در حال مناجاتاش!» حالا از پیوی گرفته تا حتی آن سیارهی میمونهای آنهمه فحشخوردهاش.
/
به زئوس که اگر واقعا شما هم مثل آن خدایان سامی در ما قدرتی برای معجزه به ودیعه گذاشته بودید، سه سوته محض تشکری هر چند کوچک، تمام آن اسباببازیهای اقای اولدفشن را یکی یک جفت ظاهر میکردیم یکیشان را میدادیم به خودشان یکی هم برای خودمان (به قول پاپ مرحوم دوس دارم!). این نوع نگاه را هم هستیم (از دیگر بندگان میپرسیم: انتظار ندارید که چیزی را نباشیم؟ دارید؟). اصولا بعضی از کارها را که قبلا جای دیگری دیدهایم، در وبلاگ اقای الدفشن با شوق دیگری نگاه میکنیم. و از همین تریبون اعلام کنیم خدمت آن بزرگوار که در قلب خدا و بندگاناش جا دارید بزرگوارا! اصلا اجازت حضرتاش باشد، مخلصیم ابالهرکولی قسم!
/
والزئوس، ما داریم فکر میکنیم ازین لحاظ که میشود اینویزیبل شد یا ازین لحاظ که اصولا کار به آنجاها نمیکشد؟ چون کار که میکشد، اما خب، گریزگاههایی هست برای نرسیدن. انیوی، این را هم هستیم با شما از چند لحاظ. یکی اینکه اصولا اساطیری مثل مسنجر به آدم امکان ویرایش میدهند (چیزی درینباره جسارتا مرقوم کردهایم که اگر گارفیلد وجودمان بگذارد گاس بگذاریماش تو صفحهمان زیر سایهتان) و یکی دیگر اینکه ما اصولا همیشه یوتوپیا به نظرمان نه جایی خوب، که جایی معمولی با آدمهای خوب آمده. و گمانمان این آدمهای خوب در وبلاگستان پیدا میشوند. نه که منظورمان یک مشت فرشته و اینها باشد. نه! از آن به لطف متن و زبان و نوشتار به مراحل جدیدی از بلوغ رسیدن حرف میزنیم بزرگا. (قربان آن بالهایتان گردم، حرف رسیدن شد، یادمان افتاد به "رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند" و الآن همین ما مصداقاش اصلا!) یعنی کلا احساس میکنیم وبلاگستان به آدمهایش جرات و جسارت و امکان رسیدن به مرزهای آن بلوغ ِ دیگری را پذیرفتن و با دیگران بودن را داده. چون هم امکان ویرایش داده، هم امکان پنهان شدن، هم امکان ظهور، هم ازینها مهمتر، امکانِ خود بودنِ بیهراس (که اگر من میتوانم کس دیگری باشم، چه بهتر از آنکه خودم باشم؟ چون میتوانم آنچیزی که دلم میخواهد باشم) اساسا گاس که یوتوپیا بودن وبلاگستان ازین گذر باشد که چراغ جادو شده. آرزوهایی حسابی کهن را برآورده کرده.
/
به دیهیم مبارکتان قسم که این زندگی 24 ساعته تن ما را لرزاند! ته دلمان ذوق کردیم که همچین جایی نیست، چون وقتی به این 3 تا 8 ساعت فکر نمیکنیم احساس میکنیم بعضی روزها تا 30 ساعت هم جا دارد.
/
خب اگر ما واقعا شیخ این بارگاه باشیم و اگر حکممان مورد قبول حضرت شما قرار بگیرد، حکماش از شیر مادر و لیموناد خنک حلالتر است.
/
بزرگا هرمسا! رخصت بدهید، ضمیمهی 5شنبههای کامنتیاش را ما تقدیم آستان مبارکتان کنیم. D: ء
/
راستاش جسارت نباشد، به زعم ما مسئلهی معنی و اینها نیست. شبیه سرسره است. حضرت فیبز در جایی از فرندز میفرمایند اگر حرکت نکنیم، عقب نرفتهایم، سرجایمان ماندهایم. و ما نمیدانیم ربطاش چه بود که گفتیم. اما ته دلمان حس صادقی میگفت که ربط دارد.
/
ما کمی فکر میکنیم که آری تقریبا. اما نظرمان را اعلام نمیکنیم که بعدا اگر نظر شما چیز دیگری بود وقت تغییر نظرمان ضایع نشویم (ما هم لباد همان جماعت پاپکورن به دستی بودیم که وقت دیدن آنونس داد میزنند و سعی میکنند آخر فیلمه را حدس بزنند!)
/
جسارت نباشد، جسارت نمیکنیم و در حرفهی مختص خدایان نظر نمیدهیم، حتی اگر نظری داشته باشیم!
/
یعنی مجبوریم بگوییم این را هم نخواندهایم؟ نگفتن هم ندارد، خودتان که میدانید!
/
خودتان و زئوس خیرشان بدهید انشازئوس انیوی!
/
شما را شکر که بالاخره بحث یک چیزی شد که لابد همه ندیدهاند. به عنوان تبلیغات فیالمجلس عرض کنیم اگر معماری دنبال فیلمساز و فیلمبردار توامان خوب میگشتة ما یکیش را با سوابق فیلمهای اینطوری سراغ داریم، بابت کانکت کردن هم پول نمیگیریم که ما از عنفوان جوانی هلاک رفاقت بودهایم و هستیم! اصولا به عنوان یک دراماتیک منفعل، جسارت نباشد، ما همیشه معتقد بودهایم که جماعت غیردراماتیک نباید مشاورت ما دراماتیکها را از دست بدهند (البته معمارها بیشتر سراغ سینما میروند انگار و در مورد ما دراماتیکهای عینیک معمولی بدون لنز، منظور فنیهاست بیشتر!). باز هم جسارت نباشد، ما یکبار به یک آقای معماری گفتیم اگر دوست دارد میتوانیم در پایاننامهاش همراهاش باشیم که موضوعاش مورد علاقهی ما بود، و آن آقای معمار یک نگاهی به ما انداختند انگار چه گفتهایم. و زئوس به سر شاهد است، ما هیچوقت به هیچ معمار و فنیای ازین نگاهها نیانداختهایم در موارد مشابه! (زئوس و خودتان ما را ببخشایید. منظورمان معماران هنوز بهشتیبرو بودند به جغهی مبارکتان قسم. وگرنه قدیمیها را که اصلا ما را چه به این حرفها. خودمان مدرکمان را که نگرفتیم اصولا. ولی اصلا ارادهی همایونی بر این قرار بگیرد، کارتِ هنوز ماندهمان را تسلیم میکنیم!).
/
خب چون ما به جان پرومته قسم خوردیم تا میشود برای هر بندی نظر داشته باشیم، برای این بند یادمان افتاد ما که بچه بودیم ویدئو میساختیم با لگو و بعد هر فیلمی را که وصل میکردیم، خودمان با همبازیها ماجرایش را میساختیم جلویش. شکر زئوس ما بچگیها روح تارانتینویی نداشتیم. اما مادرمان تعریف میکند یکبار برادر بزرگمان جوجهاش را با چنگال تکهتکه کرد... که البته این بیشتر شبیه پیشسازی مرلین منسن است انگار!
/
زئوس شاهد است این بند 27 خودش یک کامنت جدا میطلبد و ما این وقت صبح اینطور فرندز ندیده، راستاش در خودمان یارایش را نمیبینیم. گاس اگر رخصت بدهید در قالب مکتبی در صفحهمان زیر سایهی شما چیزی بگوییم (اگر گارفیلد بگذارد). بههرحال راستاش علیرغم اینکه مستقل از بحث ایمان این قضیه را اولاش با شما و بعدش حتی با آقای باتن هم هستیم، اما خب کمی مثل قضیهی آن آقای موراکامی هم میماند برایمان. و یکچیز دیگر. شاید این البته خیلی شخصی باشد، اما بههرحال تجربهی مای این طورست که ما خودمان شب داستان مینویسیم، صبح فکر میکنیم دیشب آن داستانی که خواندیم را کی نوشته بود و کجا خواندیم؟ خودمان را مینویسیم، بعد وقت خواندن فکر میکنیم این بابا شبیه کیست. گاهی مثل همان بچهای که میرود جلوی آینه و میکوبد به آینه و داد میزند "آدا!". یعنی اصلا به زعم ما حساب متن از شخص یکجورهایی جداست. نه اینکه ربطی به هم نداشته باشند و این حرفهاها! نه! منظورمان این است که مثلا ما فیالمجلس نمیتوانیم شما را تصور کنیم در حال مرقوم فرمودن این سطور منور و مبارکی که ما داریم میخوانیم. اگر آشنایی ماجرایی تعریف کرده باشد، میتوانیم او را در حال از سر گذراندن آن ماجرا تصور کگنیم، اما نمیتوانیم باز مستقیم متصل به متن ببینیماش. یعنی این نوشتاریهه! وبلاگ برای خودش زنده است، و صاحباش در کنارش قرار میگیرد. در راستایش شاید... نمیدانیم درست کجایش. بههرحال، یک جایی که با آن است، نه بخشی از آن یا بالعکس. اینطوری که خب مثلا ما خانم اوهارا را دوست داریم. حالا اگر یک فیلمی بسازند که در آن خانم اوهارا اصولا هیچ فردایی را به تارا نرود، اتفاقی برای خانم اوهارای ما نمیافتد. ما آن خانم اوهارای تازه را یا دوست خواهیم داشت و میتوانیم به این قبلی متصل کنیم یا نه. یا خدمت آقای دو باتن عرض کنیم، ما مثلا اصفهان شهر محبوبمان را فقط در یکی از ملاقاتهایمان دوست داشتیم. نه در هیچ نوشتاری و نه در هیچ تصویری و نه در هیچ ملاقات قبلیای. اصولا لذت موصوف آقای دو باتن لذت محافظهکارانهای میآید به نظرمان. فرق تماشا کردن آن بوسهی محشر آخر آملی پولان است یا تجربهکردناش. خب! طبیعی است که راه به راه هم قضیه جواب نمیدهد. ممکن است حتی پیش هم نیاید. اما به امتحاناش که میارزد؟ از همین تریبون جسارتا به اقای باتن اعلام کنیم که واقعیت لاجرم همیشه واقعیت است و ضمانی نداده بود مادر مرده که امیدوارکننده باشد خیلی چون به قول اقای مارمولک و اقای سلمان واقعیت اصلا به ما فکر نمیکند. و البته باقیش را هستیم با ایشان. و یک نکتهی دیگر جسارتا، و اینکه، خب این بحث انحرافی هم پیش میآید که از کجا معلوم واقعا کسی در وبلاگش با صدای بلند فکر کند. و خب! راستاش تهتهاش فکر میکنیم اگر نویسندهی وبلاگی که ما شیفتهاش هستیم طوری باشد واقعیاش که باز همانطور خواندنی/دیدنی باشد، چه شود! که انصافا در مورد ما کم هم پیش نیامده اینطوریاش. و آخر اینکه، ما احساس میکنیم، جسارت نباشد، تخیل به زعم ما آنقدر شرف دارد که یک جایگزین ساده نباشد. به شخصه راستاش بدم نمیآید واقعا یک ترم در هاگوراتز درس بخوانم.
/
ما در مقابل 28 به یک سجدهی طولانی و در حال سبحانالهرمس، تبارکالهرمس و اینها میرویم چون حال لذتبخشی داشت. اصلا یک اشهد هرمسانه میگوییم باز که نشانهی تحکیم ایمانمان باشد.
/
ما کماکان در مقابل این ایدهی محافظهکارانهی آقای دو باتن، جسارت نباشد، ایدهی محافظهکارانهی هر چیز به جای خویش نیکوست را رو میکنیم. آخر، جسارت نباشد، آقای دو باتن چطور دلشان میآید؟ ما هلاک و مخلص چشم و خواندن و شنیدن هم هستیم. اما آخر چطور میشود از لمس دیوارهای عالیقاپو گذشت؟ از آن بوی غریب و گاهی حتی ناراحتکنندهی راهروهایش؟ کدام نویسندهای میتواند صداهای فلانکوه را روایت کند؟ از جماعت مومنان، کدام مومنی دلاش نخواسته حضرت شما را ملاقات کند؟ ما گاهی در برنامههای آیینی آرشیوخوانیمان، آنجاها که ناگهان احساس میکنیم دو سال است صاحب وبلاگ را میشناسیم (بعد از خواندن دو سال آرشیو البت!)، میافتیم توی این فکر که: از فلانجا که رد شده، چطور رد شده؟ روی لبهی جدول راه میرفته یا صاف وسط پیادهرو؟ عطر تلخ میزند یا شیرین؟ این آقا/خانم نویسندهی این مقالهی جدی، چقدر میتواند بلند بخندد؟ ما واقعا دوست داریم یک شکلات هلندی را در هلند بخوریم. وقتی وصف ساختمانی را میخوانیم، تصویرهایش را میبینیم، نمیتوانیم انکار کنیم وقتی خوشمان میآید تخیلمان چه کارها که نمیکند. که چشمهایمان را میبندیم و سعی میکنیم تصور کنیم آن راهروهای غریب را مثلا. اما... نمیتوانیم فکر نکنیم به بودن در آن راهرو و دنبال کردن عطر آدمهایی که از آن عبور کردهاند. و خب... قضیه همان "بهشت" است. برای ما، شخصا، جایی که در آن امکان خطا وجود نداشته باشد، جایی کاملا بهشتی، یک جهنم تمامعیار است و سوگند میخوریم جیم موریسون عزیز و ونهگات عزیزترمان را (همانطور که خانم پیاده فرمودهاند) در جهنم ملاقات خواهیم کرد. در آن زمستانِ مدام زمهریر شاید حالا!
/
ما از همین تریبون به احترام آقای بامداد عزیز بلند میشویم، کلاهمان را واقعا از سر برمیداریم و دست میزنیم، که عجب یادداشتی بود خواندنی بسبسیار.
/
بزرگا هرمسا! ملکا! عرض که کردیم. جسارت نمیکنیم و جسارتا، در مسائل خدایان نظر نمیدهیم. و این نشان آنانست که ایمان آوردهاند.
/
بزرگا هرمسا! تصدقتان شوم. فدای یک پر آن بالهای ملوکانهتان شوم. دلِ این مخلص بارگاه به درد آمد. البته ما قضیهی حکمت و اینحرفها را هستیم کماکان. اما خودتان که بهتر میدانید، ما به آن جن بارگاه آن خدای سامی هم ارادتهایی داریم و دیده شده که چند بار کسانی جسارتا ما را با همان اوشان مقایسه کردهاند در برخی موارد. قربان جغهی اهوراییتان! جسارت نباشد این قضیهی پیدا کردن پیمانکار عینهون این بود که کلهم این ایمان ما را فروخته باشید به آدمهای گلساختهشده، که البته در این هم حکمتی هست. انیوی، اینهمه گفتیم که بگوییم اصولا فیالمجلس همینجا ما را اولین شرکتکنندهی آن فراخوان به حساب بیاورید؛ رزومهمان خدمت خانم لینکشونبر قبلا ارائه شده، پروندهمان نزد ایشان هست. تصدقان شوم، مواجب ما هم همان نگاه پرمهر ملوکانهی شماست و همین که چه چیزی بهتر و بیشتر ازین؟ شیرجه میرجهمان کجا بود از همین اول بگوییم؟ (برای همین علیرغم پذیرش حکمت، یاد آن عاصی ِ اول میافتیم دیگر! بزرگا! ما جانمان آتش میگیرد وقتی شما بحث قیمت میکنید. فکر میکنیم مگر کسی هم هست که بخواهد با شما حرف ناسوت بزند؟ اصلا رویش میشود؟) خلاصه که ما بیشرط و شروط همین در بارگاه ملکوتیتان زنبیل گذاشتهایم و نشستهایم. زئوس به سر شاهد است قصد تبانی هم نداریم و اگر اشارهای میکنیم به چند ویدئوی کوتاه آندو، نه برای پذیرفته شدن، که پیشکشیست که خواهی نخواهی تقدیم میگردد. ما کلا هدفمان این است که مشخص شوند آنانکه ایمان آوردهاند و آنانکه هنوز نیاوردهاند یا فقط حرفاش را زدهاند. وگرنه لا اکراه فیالدین. قد تبین آنانکه ایمان آوردهاند و آنانکه نه. بله!
/
این دو بند اخیری که نوشتیم نفسمان را گرفت و گاس که مثل آن ابو سعید و نوچههایش الآن همینجا دم همین بارگاه از حال برویم!
راستاش مقولهی مربوط به بند 37 را که با اجازه خواندیم و حظ بردیم و همانا ما مخلص خاندان ملکوتی مارانا هستیم و فهمیدیم که حتی میشود جسارت نباشد، تولد خدایان را هم تبریک گفت. بزرگا هرمسا! ما به عنوان کسی که فعلا خودمان را به عنوان نمایندهی شما بر روی زمین جا زدهایم، این روز بزرگ را عید بزرگ مهرمسین جهان اعلام میکنیم و زئوس به سر شاهد است، هر کسی به حضرتاش ایمان دارد موظف به دادن قربانی و پیشکشی است به درگاه حضرتاش (مومنانی که دسترسی دارند به حضرتاش لطفا جای ما هم بدهند، دنگمان را در کامنتدانی خودمان بنویسند، ببینیم اگر ایمانمان را بر باد نداد، ما هم تحکیم ایمانی کنیم). این عید را انیوی به تمام مهرمسین جهان تبریک میگوییم. و البته ملکا، به ذات مقدس خود جنابعالی.
/
بزرگا هرمسا! ما در این بند پایانی هم هستیم از فرط ایمان البته. یعنی خوب که فکرش را میکنیم میبینیم در تمام طول عمرمان یکجا اینهمه نظر نداشتهایم و این همه نظر را از کجا آوردهایم، همانا لابد معجزتی از شماست، برای هدایت آنانکه هنوز ایمان نیاوردهاند (اصولا دو گروه باید از آخر و عاقبتشان بترسند: آنهایی که کتابهای آدم را نمیآورند و آنهایی که ایمان). ما پیشنهاد میدهیم اگر کسی تا این خط آخر نوشته را خواند به عنوان حواری انتخاب کنیم (بزرگا ملکا! خودتان که هستید هنوز؟ خواستم بگویم مومن بزرگوار و محترمی را میشناسم که فرمودند مرقومات ما را یک خط در میان میخوانند. گاس تا اینجا خوانده باشند و بخواهند بگویند اصلا معجزه کار ایشان بوده که خواندهاند. خواستیم بگوییم خودتان انصاف بدهید که منظور ما خواندن همهش بود D:)ء
ما همان اول هم گفتیم خون این کامنتدانی گردن آن مومنان و کافرانی که در ایمان ما شک آورده بودند. گمانمان با این کامنت بتوانیم یکسالی در همان مراحل عرفانی باقی بمانیم بدون اینکه کسی ایمانمان را زیر سوال ببرد که "کفر چو منی گزاف و آسان نبود"!
حالا تا به دست خودمان شهید راه ایمانمان نشدهایم رخصت مرخص شدن میخواهیم ملکا.
منور سایهی ملوکانهی پرمهرتان کم و دور مباد از سر مومنانتان
سرخوشی الوهیتان مدام و مستدام
صدقالهرمس
که حالا ديگه ويدئوی "آندو" پيشکش میکنيد، بله؟؟؟
2. البت که ما از دو جنس ارتباط با آدمها دیده ایم .آنها که نوشته شان را بیشترک دوست داشتیم و آنها که خودشان را
3. کاریش نمی شود کرد
4. آنچه احتمال دارد به خود بگیریم به خود نمی گیریم
5. زئوس شاهد است که شما در روزگار دور 50 راس گوسپند از سروش دلفی بلند کرده اید. برادر خوبیت ندارد. مردم چه می گویند.
6. مراتب تکذیب می شود
این نوشته های شما ما را میبرد درحال و هوای مجموعه ی کلیدر
دستتان درد نکند من هنوز همه ی مطلب را نخوانده ام همه را که بخوانم آنوقت شاید باز هم نظر دادم...یعنی فقط آمدم چاق سلامتی..به همسر گرامی و پسر کوچولوی نازنازی : ) سلام برسانید
جسارت است ،
اتفاقن در چه کسی امیر را کشت ما دوست تر داریم به جای اینکه ایده اجرا به شکل مستندوار و اپیزودیک و مصاحبهگونه طرح را جنبه اوریجینال طرح بدانیم و ناراحت و نگران حرام شدنش باشیم ، ارایه ی این تصاویر کاریکاتورگونه از شخصیت های داستان -که الزامن حتی دیگر شخصیت نیستند- را از ایده های بنده درگاهتان کرم پور فیلم ساز بدانیم و حتی به شوخی هایی هم که دوربین دانای کل با آنها می کند بخندیم ، جایی که مثلن دوربین از خیلی بالا حتی نزدیک به پلان با رضا/آتیلا پسیانی مواجه می شود که کاریکاتوری ست از یک کاراکتر همیشه فرودست که نمی خواسته این باشد و رویای بر هم زدن تناسبات جامعه طبقاتی را داشته و دارد و ... ؛ و این ها را به حساب تکلف و خودنمایی کارگردان که حواسمان را از پیچیدگی های داستان پرت می کند نمی گذاریم ، ... زئوس وکیلی ما حتی وقتی می بینیم که بنده دیگر درگاهتان ، مانا نیستانی بر این فیلم استوری بورد تهیه کرده ، بیشتر به این خیال خام مان باورمند می شویم که قرارمان این نیست که با اجرای مستند وار و مصاحبه گونه ی داستانی پلیسی جنایی مثل قتل در قطار سریع السیر شرق روبرو شویم ؛ گاس! حال و هوای کاریکاتور گونه شخصیت ها ، سیر خطی ساده و سرراست داستان و طی شدنش در قالب تک گویی های رو به دوربین و نهایتن قالب دیالکتیکی این تک گویی ها به نظر مان ایده اصلی فیلم باشد ... که اگر این چنین باشد به نظرمان بقیه عوامل به شکل خوبی در خدمت این مدعاها درآمده اند ؛ از این دست است طراحی صحنه و لباس و فیلمبرداری و بازی ها ... ها ، راستی کار بی عیب هم که نداریم ، گل بی خار هم که امام زمان است ! ولی از همه ی این اراجیف که بگذریم ، فرمودید : حالا یکی مثل این رفیقِ ما، آقای لاغر، از دیالوگهای اصغر/اکبر آقا کیفش کوک میشود، جسابش لابد جداست ... که خوب راست فرمودین! یعنی راست گفتین آقا ، حقیقتن حسابش جداست ...
میگم این خودروی اسلامیتون خیلی حال میه ها! یهکم دیگه صب میکنیم تولید شه همینو بخریم حالشو ببریم
این زئوستون شاهد نباشه،آق سانسوری خودمون شاهده که منم گفتم این نسوان آقای کیارستمیِ شما دارن برای چیز دیگهای گریه میکنن. حیف که الان اصلن یادم نیستشون که بگم ژولیت انتخابیم کی بود.
همون بهتر که فیلم و کتابهایی که مینویسین رو من هنوز خیلیهاشو ندیدم و نخوندم نه؟ وگرنه چنان واسه همهش میپریدم وسط که جناب عاصی جمع کنن برن بندهی یه خدای دیگهای بشن.
هرمس جان! ما که میدونیم آقای بکس هم که حواسش جمعتر از ماست، این وعده وعیدهاتون دیگه بدتر از رئیسجمهور شده، یهکم دست از سر تارانیتنو جان بردار این جنها رو بنویس! (خیلی نامردیه، باز من جا موندم از نوشتنِ یه چیزی، این آدمهای تسخیرشدهی وبلاگی)
هوم! منم خیلی به این بهکمال رسیدن رابطهها فکر کردم، دلم میخواد که اینجوری که میگی نباشه، اصن یهوقتایی رابطههه به کمال نرسه که تموم شه و یه تیکههایی همیشه اون پشتها بمونه.
حکم شرعی ویسکی شما هم به لیبلش بستگی داره، گاس که بِلکش از شیر مادر هم حلالتر باشه :D
باز هم آنونس؟!
کاش یه مثال دیگه واسه هنر سیر و سفر می زدین، این رت باتلرِ ما رو بذارین همونجوری باشه، خوبه ها!
ها ها! آقای کوچکترین برادر! شما باز هم باید منتظر باشید، اون شب که یه چشمههایی از منِ بیجنبه و وبلاگزدگی دیدی که! شاید من شور بیشتری درآوردم ها!
آخ جون کامنتم طولانی شد!
نیت کرده ایم هر روز برای یک بند از پستتان کامنت بگذاریم قربتن الی الهرمس!
این کامنت هم تازه حساب نیست
بندهای فیلمی هم که ندیدم و کتابی که نخوندیم هم حساب نیست
باید یه جور فرق داشته باشم دیگه با این ساسان و لاغر! دهه!
از همین تریبون هم اعلام کردیم که فردا کسی نیاد مدعی شیوه کامنتینگ ما بشه! جز مکین البته!
باشد که رستگار شوند
دونقطه دی
فقط یه مشکل کوچیک گاهی پیش میاد: در مقابل کسانی که از درونیاتشون مینویسن، کسانی هم هستند که از چیزی که دوست دارن درونیاتشون باشه، مینویسن.
دیروز خواستم بگویم تا 18 بیشتر نخواندم اما آن استفتائی که خواستید گفتند مستحب موکد مایل به واجب شرعی است.
اینقدر هم این پستتان طویل است که قسمت کرده ام برای چند روز بخوانمش. بعدش تازه باید کامنت عاصی را قسمت کنم که چند روز بخوانم.
خلاصه خیلی خارجی خواهد بود. در حد جاپون!
آنروز را تصور کنید که همه وبلاگ صاحاب ها در وبلاگشان در وبلاگستان به زندگی مشغولند...وجود خارجی ندارند...با بیرون هم ارتباطی ندارند...این کلمات و متن ها وسایل ارتباطند که از بیرون به داخل و از داخل به بیرون منتقل میشوند...در داخل می دانید که کد اند و بس
حال از کجا مطمئن هستید که همین وبلاگتان از درون باوبلاگ های دیگر ارتباطی مخفی نداشته باشد..؟
ممکن است به کسی لینک بدهد یا بگیرد بدون دخالت شما...اصلن هم لازم نیست شما از موضوع مطلع شوید...به عنوان یک وبلاگ از جنس کد و دستور بهتر از هر کسی میداند که چگونه رد پایی بر جا نگذارد...شاید بگویید اصولن قابلیت این کار را ندارد...منظورتان چه کاریست ..؟ کاری که وجود عینی و بیرونی داشته باشد ؟ در مانیتور دیده شود..؟ مانیتور را خاموش کنید ...باز هم وبلاگتان هست ...همین بودن وبلاگ نوعی حیات است ...همین ارتباطات و لینک ها...همین اندکس شدن ها همین بلاگ
رولینگ...حال اگر بتوانید در وبلاگ خود فرو روید ..همه فرو روند... همه در ماتریکس فرو روند ..همه قرص قرمز را بالا بروند...آنگاه آزادید که در ماتریکس به حیات خود ادامه دهید...برود بروید فرو روید.
فکر کرده اید که ماتریکس فیلم است تنها...؟ ماتریکس دنیایی واقعیست...حال نمایی که از آن دیدید ساخته خیال بود......بروید در وبلاگ خود فرو روید ...
.... خرگوش سفید رو دنبال کنید. و بروید در را باز کنید تا که باورتان شود... اگرخواستید بدهید میگو هم در نافتان فرو کنند.
چون كوتاه بود يه كامنت ديگه هم مي رم:
اين چه كسي امير را كشت ِآقاي لاغر(!) يك طنز لوسي داشت كه البته طنز بودنش بعدا بيشتر معلوم مي شه وقتي اسم آقاي نيستاني هم ديده مي شه! راستش اين ميون تنها بازي خوب به نظرم بازي مهناز افشار بود، يك جورهايي آدم فكر مي كرد اين آدم در زندگي واقعي هم لايت شده ي همين باشد. اما به هرحال از نقشي كه تا به حال نداشته يك همچين شخصيت رو اعصابي دربياره خب خوبه ديگه! فقط واقعا قيافه اش بسكه تابلو شده واسه يه سري نقشها سخت مي شه قبولش كرد! شاكردوست رو هم شخصا دلم مي خواست بكشمش!
اين آقاي بكس اين بالا در باب ماتريكس يك چيزي هم گفتند كه اصولا ما آمده بوديم جيره روزانه مان را بنويسيم ولي حالا مجبوريم،مجبوريم مي فهميد كه؟ تاييدشان كنيم. ضمنن يادم بيايد يك داستاني قرار بود راجع به....(اهكي نمي گوييم!) بعدش هم ما هي همه چيز تكراري مي بينيم آقاي بكس، اين چي بود آيا؟ از ماتريكس دارم خارج مي شوم؟ خوب بود يا بد؟
بعدش هم مكين نگو،بذار بينديشند! يعني چي هلو بپر تو گلو؟ دهه!
در باب این چشم و دماغ گرفتن نویسنده بود... که خب این بازی را از زمان شبکه کذایی پیام بلد بودیم و چقدر هم می چسبید آن موقع ها. در مورد وبلاگ قضیه انسانی تر است و کلن ابعادش فرق می کند . گاهی خیلی به این قضیه فکر می کنم که در مورد کلیت شخصیت آدمها تا به حال اشتباه نکرده ام. همه همانی بودند که فکر می کردم و تجربه من این است که این خودنماییها خیلی دوامی ندارد و بعد از دو پست رو می شود. اینکه مدتهای زیاد در نوشتار ( که گاهی از آن زیر میرهای مغز و روح آدم می آید ) هنرپیشه خوبی باشیم کار خیلی آسانی نیست.
دیگر نوشته بودم که ... با این تشبیه بلند بلند فکر کردن شما خیلی هستم. زده اید به خال, مثل همیشه. اصلن همین است که بعضن دوستهای مجازی همیچین نزدیک تر می شوند گاهی!!. مخصوصن برای ما که اینجاییم که خودمانیم و لپ تاپمان. کداممان هر روز ایمیل می زنیم به دوستهای قدیمی مان, بلند بلند فکر کنیم ؟ نمی زنیم دیگر. همین میشود که دوستان وبلاگی گاهی دوست داشتنی تر و از خودمان-تر می شوند. حالا این حکایت ما بود البته. "گاس" که برای شما اینگونه نباشد ! ;)
شما هم اکنون با پیشگو در حال صحبتید...
همه چیز تکرار می شود....
خودتان هم می دانید که معنایی بدتر از تکرا ر در ماتریکس وجود ندارد...
تنها این ماتریکس است که از آینده با تکرار خبر می دهد...
یه اختلال بزرگ در راه است...
تمام راه های ورودی بسته شده اند... حتی راه های اضطراری...
زندگی شما در در خطر است...
دارن میان...مراقب خودت باش....
دارن نزدیک تر میشن....
پیچیدن تو کوچه...یه پث فایندر مشکی...
خیلی خوب.. خیلی خوب...اول از از همه خونسردیتو حفظ کن....
بزار ببینم چکار میتونم برات بکنم...
آها....
میتونم یه راهه ورود برات باز کنم...
کیوسک تلفن...اولیش..از کوچه که رفتی بیرون سمت چپ بیست و پنج متر پایین تر...
سمت راستی خرابه...
بجمب...
دارمت...برو...برو برو...برو...اومدن...
تو راه پله اند...سه نفرن...
از رو تراس بپر پشتبوم همسایه...
دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم...باقیش با خودته...موفق باشی...میبینمت..
.پشت درن الان...
برو برو برو ...
ئه سرین...
شما هم اکنون با پیشگو در حال صحبتید...
همه چیز تکرار می شود....
خودتان هم می دانید که معنایی بدتر از تکرا ر در ماتریکس وجود ندارد...
تنها این ماتریکس است که از آینده با تکرار خبر می دهد...
یه اختلال بزرگ در راه است...
تمام راه های ورودی بسته شده اند... حتی راه های اضطراری...
زندگی شما در در خطر است...
دارن میان...مراقب خودت باش....
دارن نزدیک تر میشن....
پیچیدن تو کوچه...یه پث فایندر مشکی...
خیلی خوب.. خیلی خوب...اول از از همه خونسردیتو حفظ کن....
بزار ببینم چکار میتونم برات بکنم...
آها....
میتونم یه راهه ورود برات باز کنم...
کیوسک تلفن...اولیش..از کوچه که رفتی بیرون سمت چپ بیست و پنج متر پایین تر...
سمت راستی خرابه...
بجمب...
دارمت...برو...برو برو...برو...اومدن...
تو راه پله اند...سه نفرن...
از رو تراس بپر پشتبوم همسایه...
دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم...باقیش با خودته...موفق باشی...میبینمت..
.پشت درن الان...
برو برو برو ...
چیزی که خیلی اذیتم کرد رفتار مردم بود نسبت به فیلم. یعنی وقتی که ما از سینما خارج شدیم تقریبا همه می گفتند که خب که چی؟ راستش دلم سوخت، عصبانی هم شدم!
همراهان من که می گفتند آخرش؟ بعد یعنی نمی دونید که من چه حرصی می خوردم که مگه حتماب اید فیلم ته داشته باشه؟
حالا ایراداتی داشت درست، ولی اینکه یهو بگی خب که چی؟... دلم سوخت برای فیلم و بععد خودم البته که، که ببین با کیا اومدی سیزده به در! دونقطه دی
بوق بوق بوق بوق
خودم باید دست به کار شم، همه چی تو فکر منه، همه چی اونیه که من تصور می کنم، من می تونم بپرم، من می تونم از دیوار رد بشم، من می تونم گلوله هارو نگه دارم....
believe him/her...
سولماز و قبله عالم
شنیده شد که آقای نامجو محسنی در کافه های شهر رؤیت شده ن !
آره !؟
اگه اینجوریه ، شما که اینقدر توپید و زمام امور هم دستتونه ترتیبات لازمه رو بدهید ! (لازمه هم اسم کسی نیست ها ! اشتباه نشه ) تا همینجور دعاگو باشیم و اینها !
بیت : ای که دستت می رسد کاری بکن ، پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار !
دور از جون ساحت شما البت .
محض تحکیم و تعمیق روابط ،
چپق بدم خدمتتون ؟
:D
من که هم از سردمداری شما خبر دارم هم بقیه مسائل مربوطه را خب میگیرم به هر حال. "گاس" که اینها بهانه ای بود فقط برای چیزی که مدتها می خواستم بگویم! :) هم؟
هاها، اون روز رفتیم کتاب بخریم، دیدیم اسم آقای دوباتن آشناست! بعد آمدیم همینجوری، الکی، از سر کتاب نداری برای بعد از امتحان یک کتاب در باب سفر ازشان خریدیم باز یادمان نیامد کجا خواندیم، بعد حدس زدیم اینجا بوده ها! ولی ییهو صحفه اول داخلی را که باز کردیم در باب دلشوره سفر و اینها ییهو ذوقیدیم! این بی حافظه گی هم گاهی باحال می شود ها! گاس که شما متوجه باشید نه؟
آررررررررره؟ نامجو اومده؟ ایول! چه باحال، همین دیشب منزل رفیقی حرفش بود ها، بعد من با تاکید که اتریشه! ایول داداش سیا ضایع شد! البته نه خیلی خب اونا هم نمی دونستن!!
بعد گفتید از این آقای بکس سراغ بگیریم؟
آقای بکس: She....Her
آقای بکس از شما باید سراغ حاج آقا نامجور را بگیریم آیا؟
اوه اوه! گرفتار ایجنت اسمیت نشده باشد؟
شایدم نشد خب!
حالا نه اینکه ما قصد جسارت داشته باشیم یکوقت یا ازین بچهپررو بازیها، اما خواستیم فیالمثل برای روشن شدن ملت عرض کنیم جسارت نباشد جسارت نباشد، شما صاحبالامرید، اما همینطوری دور از جان فرض بفرمایید ما یک چیزی عرض کردیم و اگر بد بود به عظمت خودتان ندید بگیرید اینرا که صرفا قصد خیر داریم، خواستیم عرض کنیم فیالمثل، دور از جان، یک کاری نفرمایید (توبه توبه! آن "ن" اولاش را جان خودمان که که خودمان را نمایندهی شما روی زمین جا زدیم ندید بگیرید، قصد جسارت نداشتیم) که پسفردا کفار دست بگیرند که گنه کرد بارشاد فیلترچیای، بدانسو زدند گردن عاصیای... (به کفار و مومنان عرض کنیم که حالا پسفردا ببخشید کسی شاخ نشود قافیه تنگ آمده بود و اینها... که این همانا عرفان است و کمتر کسی سر از آن در بیاورد که چه شد که اینطور. عرض شود نه که فکر کنید ما پروای جان داشته باشیم، یا هراس عقوبت و عذاب! والهرمس که نه! حدیث هست که بهشت پیشگاه حقتعالیست و مومن به نگاه حق زنده است و آنچه را ما اینطور به هراس انداخته همانا ترس این است آقامان هرمس دلگیر شوند ازین بندهی مخلص! پروای هبوط قافیه را که چه عرض کنیم، جام می هم از دست ما میاندازد. (در همین تریبون عرض کنیم: اگر احیانا خدای دیگری ازینجا عبور کردند و مرقومهی ما را رویت نمودند التفات بفرمایند که اولا ما مخلصیم، ثانیا ما از اصل و اسب بیفتیم بهتر ازینست برایمان که از چشم خدایی بیفتیم و اصلا این اصول دین است و اینها D:!) در ادامهی مسئلهی قافیه عرض کنیم آن آقای معروف به مولانا (که البته کیست که نداند آن آقا پالانش حتما کج بوده و منظوری داشته و مولانا کسی نیست جز آقامان حضرت هرمس) هم اتفاقا ترجیعی دارد که از اول تا آخرش را با با "آی او" قافیه بسته (همان که آن بندهی پاک خداآقایی به نام نامجو هم در تصنیفی قرائت کرده) و بعد از کلی آی او، آخرش با "ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست، هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست". تازه آن آقا سر خوشی و اینها نشسته همچین کاری را کرده، ما که هراس بر باد رفتن هفتاد سال عبادتمان (زئوس به سر شاهد است هر روز برای ما عرفا گاس چند سال بگذرد!) را داشتیم. حالا ببینید، اگر آقامان قصور ما را ببخشایند، برگردید خودتان ببیند قافیه درست شده یا نه. و این معجزتی خواهد بود برای گمراهان و شکاکین!) کجا بودیم؟ بله... عرض میکردیم که بزرگا! زئوس به سر شاهد است این پدرسوختهها فیلترشان با جادوی سیاه است و ما هر چه با مشت ایمان توش کوبیدیم جم نخورد که نخورد. وگرنه شما که خودتان بهتر میدانید، ما را به قبرستان هم اتچ بفرمایید اکسپت میکنیم، معراج اورکاتی که... از دست و زبان که برآید کز عهدهی شکرتان و اینها؟ (البته بماند که ما شما را جسارتا در یکی از مراحل عرفان که با حیرت همراه بود در 360 اد کردیم و ارادهی شما بر آن رفت که اکسپایر شویم لابد و همانا بیشک در آن حکمتی بود البت). خلاصه خواستیم مفصلا عرض کنیم که به جغهی مبارکتان قسم قصور را از ما ندانید. شما بگویید ما از حصار آتش هم رد میشویم، اما بدمصب این خط ما مو لای درز فیلترینگاش نمیرود چه برسد و دست ما کوتاه و اورکات رو کمد. خلاصه در این میان معجزهای دست خودتان را میبوسد. (در پرانتز از همین تریبون خواستیم عرض کنیم بزرگا جسارت نباشد، ما با شما هیچ مراودهی معمارانه نداشته و نخواهیم داشت، مگرنه؟ زئوس به سر شاهد است؛ به خصوص در زمینهی معماران ژاپونی. خودتان هم شاهدید. والزئوسه که سوءتفاهم ِ پیشآمده! آن پرومته یک همچین غلطهایی کرد برای هفت پشت همهمان بس بود (آن بابا که جگرش را داشت آنطوری گور به گور شد! ما اصلا جگر این کارها را نداریم که بخواهیم مجازاتی چیزی هم بشویم احیانا). ما این وسط زئوس به سر شاهد است لب به ماستمان هم نمیزنیم مبادا جسارت باشد! خدایان دیگر التفات بفرمایند به این قضایا هم لطفا!)
شاکر نعمات حضرتتان
سرخوشی الوهیتان مدام و مستدام
Post a Comment