« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-26 ملاقات بانوی سالخوردهانگار دارد ضروری میشود این ژانرِ «گیرای میرا» را کمی گسترش دهیم. به تیاتر و کتاب و موسیقی هم بکشانیم. گاس که روزی در بابِ آدمهای گیرای میرا هم نوشتیم. اما نقدن دلمان میخواهد از این اتفاق بنویسیم که چهطور یک اثر هنری در هنگام مواجهه، شما را درگیر میکند، اشکتان را بیرون میآورد، نیشتان را باز میکند، به فکر میاندازدتان اما دقایقی بعد از تمامشدن، به یکباره، یا چندباره، فرو میریزد. آن وقتی که تازه شروع میکنید از دور تماشاکردناش. میراییاش از همان جا آغاز میشود. گاه به روزی نمیکشد که فراموش میشوند، گاه هم یک هفته، یک ماه. نه بیشتر. دورهی بازیهای وبلاگستان سر آمده اما آن پرسشی که آن دخترمان کرد در باب کتابهایی که اشکتان را درآورده و غمگینتان کرده اینروزها، ولمان نکرد. داشتیم فکر میکردیم چه تعداد از همین گیراهای میرا بودند که هنگام تماشا، چشمهای سرهرمس مارانای بزرگ را خیس کردند اما همین که تمام شدند، تمام شدند. خب انگار اینها با سطوح سطحیتری از روح سروکار دارند. مثالها و مصداقها بسیارند. همینهایی که در موردشان مینویسیم، با آب و تاب، و بعد سالی که بگذرد، همین بارگاه خودمان را که آرشیوخوانیاش میکنیم، میبینیم چیزی از کتاب یا فیلم یادمان نمانده. و برعکس، فیلمی مثل همین Being There یا All That jazz یا همین شاهکارِ معرکهی آقای مانی حقیقی، کارگران مشغول کارند، روز به روز به ارج و قربشان افزوده میشود. قالی کرمان را میمانند انگار به پاخوری و قوام. داشتیم فکر میکردیم فیلمهایی که هستند که تصویر یک دوراناند. تصویر یک طبقه، واقعی و ملموس. هماناندازه که قصهشان را بلدند خوب تعریف کنند، حواسشان هم هست که جا برای تاویلهای شمایِ مخاطب هم بگذارند. بدون آن که مجبورتان کنند که تفسیر پیشنهادی سازنده را بپذیرید. بدون آن که مجبور باشند در ابتدا و انتهای کار، پیام اخلاقیِ (هه!) قصه را گلدرشت برایتان بلندبلند بگویند. (سلام آقای علیبی! سلام آقای سمندریان!) کارگران مشغول کارند، را باید در ردیف همین فیلمهای سادهی استواری قرار داد که قدرشان بعدها دیده خواهد شد. آقای مانی حقیقی را هم باید فرزندِ خلفِ خانوادهی گلستانها دانست که شعور تصویر را لابد از پدر و دایی و شعور قصه و فضا و آدمها و معاشرتها و حلقهها و... را اول از پدربزرگ و سپس از مادر، به ارث برده که این تعریف، هیچ کاهندهی شور و استعداد این آدم نیست. ارزش افزوده است اینها. به فهرستِ آدمهای داخل فیلم نگاه کنید: آتیلا پسیانی، احمد حامد، امید روحانی، محمود کلاری، سیامک احصایی، رضا کیانیان، سیمین معتمدآریا و مهناز افشار. معرکه نیست؟ یا همین پیمانخانِ یزدانیان با آن اجرای شوستاکویچاش. این که مدتی باشد که به ایران آمده باشی و بلد باشی چه طور جماعتی را در این ردهی حرفهای، کنار هم جمع کنی و فیلمی بسازی که نیشِ مخاطبات از اول تا آخر باز بماند؟ (و یادتان نرود که عباسآقای کیارستمی را هم اصافه کنید به این جمع که قصه اصلن مالِ اوست.) فیلم را که نگاه میکردیم، با خودمان گفتیم عجب کیفی کردند اینها هنگام ساختناش لابد که این همه این کیف و سرخوشی منعکس میشود به بیننده. که حالِ آدم را جا میآورد. که انگار اصلن مانی حقیقی تلفن زده به این رفقا که بچهها بیایید دور هم باشیم و حال کنیم و فیلمای هم بسازیم! بعدتر، نویدخان توحیدی برایمان تعریف کرد که سرِ فیلمبرداری عجب جشنِ بیکرانای داشتند گروه. سنگای بهانه بشود برای روایت یک روز از آدمهایی که غریبه نیستند و از جغرافیای عجیب و غریبی هم پیدا نشدهاند که وصله شوند به قصه. خودشان و قصههای فرعیشان و حرفهایشان. باید خیل عظیمی از آدمهای این سینما بروند یاد بگیرند از این آقای مانی حقیقی که چه طور قصهمان به جغرافیایمان وصل باشد. دوخته شده باشند آدمها به اتمسفر پیرامونشان که هی هنگام تماشا نخندی به ترجمههای وارداتی: دیالوگها و قصهها و اکشنها و ریاشکنها. این درسها را از آقای ابراهیم گلستان یادمان هست که متافورهای قصه چه طور و کی و کجا باید باشند تا تحمیلشده به نظر نیایند. بومیبودن و اتصالِ قصه و آدمها به زمینِ زیرپایشان از دست نرود. این درسها را مانی حقیقی خوب بلد بوده لابد. حالا بدجور واجب شده است دیدن آبادان. دیدن همین فیلمِ آخر این آقا. آقای مانی حقیقی! (سلام خانم 76!) هنوز فرصت دیدارتان دست نداده است. دلمان میخواهد این اتفاق زودتر بیفتد. با همین یک فیلمای که از شما دیدیم، دستتان را میگیریم و میبریمتان بالای این سینما. جایی که خیلی از بزرگان، به ناحق هنوز ماندهاند آنجا. Labels: سینما، کلن |
فقط کاش اون سنگه آخر سر نمیافتاد. نا با اطمینان میشد گفت که فیلم هیچ پیامی نداره.
اون جمع تنهای بغض دار محشر آخر فیلم.....
آقا منم این فیلمه رو می خوام.
این تیکه ی آخر که نازلی گفته ندیده فکر کنم تایید می کنم بس که ازش شنیدم!
...
و اما بعد، دوستان هی سیخونک زدند که آشنایی بدهیم و این ها، اما رویمان نشد راستش. اصولا این جور وقت ها یکی رو نشدن ما را به گردن می گیرد و معرفی می کند. همچین فداکاری هم دور و برمان پیدا نشد!
خب، به جاش ما شما و خانم مارانا را دیدیم، سلام و احوالپرسی و شب به خیر و لبخند هم به هم تحویل دادیم. آشنایی هم امیدوارم بماند به دیدار بعدی.
این شناسه ی جمع هم که ول مان نمی کند! :)
آن چه درباب گیرایی و میرایی به قلم اعلی نازل فرمودید، بلا مانع است.
حالا ما خیال می کنیم که آن چه حمید خان سمندریان در سر داشت، اتفاقن مرگ همین گیرایی باید باشد که تماشا گر، به جای درگیری حسی، گونه ای رابطه ی فکری با اثر پیدا کند، مثلا. که آن شعار های ابتدایی و انتهایی، نه جهت بیان پیامی خاص، که کمکی باشد برای همان فاصله ی معروف. آن صحنه های اجتماع مردم شهر را یادتان هست؟(سلام آقای هرمس) که نور تماشاچی هم می آمد؟ که شاید آن تمرگز روی صحنه و آن گیرایی شما بشکند و حالا تماشاگر خودش را هم ببیند، بغل دستی اش را هم ببیند که مثل مردم شهر روشن شده؟ حالا فقط به این فکر می کنیم که این شیوه ی اجرایی تنها با همین تکنیک ها می تواند تمام شود یا این که نه، نکته های دیگری هم باید باشد، گیرم که به باریکی مو هم نباشد.
به نظرم میاد که اینجا فحش هم داده شود و یا اگه داد بزنی نمکی ، نون خشکی باز هم کامنت دونی پر میشه
http://vanilasky.wordpress.com/
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=shoopeh.persianblog.ir&postid=7321952
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=3roozpish.persianblog.ir&postid=7616487
Post a Comment