« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-16 میرای گیرا88 دقیقه را باید در طبقهی میراهای گیرا جا داد. آنقدر بلد شدند این قضیهی ریتم را این تکنسینهای هالیوودی که حواسات نیست کی این همه زمان از فیلم گذشت. چشم از فیلم برنمیداری تا تمام شود. اما، تمام که شد، وقتی بلند شدی بروی برای خودت قهوهای درست کنی و سیگاری به چاشنیاش، بگیرانی، میبینی ردی از فیلم نمانده بر تنات. یک هفتهای هم که بگذرد، باید زور بزنی تا چیزی جز پریشانیِ دلپذیرِ موهای آقای پاچینو، از فیلم به خاطر بیاوری. در عوض، هنوز یادت مانده که فیلمنامه کجاها سوراخسنبه داشت. که انگیزهی دخترک وکیل برای این همه ماجرا، کافی نبود. که آن خندههای شیطانیِ قاتل، چه همه فیلم را پایین آورده بود. نمیمانند راستاش این کلاسیکهای مدرسهایِ هالیوود. نوشتهشده از روی کتابهای کلاسیکِ فیلمنامه نویسی. کاش دنیا و ما قدرِ این آقای فینچر را بیشتر بدانیم که با فیلمهایاش دارد قدمهای بزرگی برمیدارد برای کل سینما. با قصهها و پرداختاش. برای قیاس، بروید هفت و زودیاک را دوباره و چند باره ببینید. اصلن همین زودیاک: حقاش این بود؟ این همه ساده از کنار این شاهکار رد شویم؟ ربطاش ندهیم به واقعیت و زندهگی و رسانه و جستوجو و تاریکی و درماندهگی؟ یادتان هست آن افسر پلیسی را که همکارِ آقای پلیسِ مامور پرونده بود؟ که جایی، بعد از چند سال جستوجو، با تمام درماندهگیاش، از بخش مربوطه استعفا داد و خودش را منتقل کرد به جای دیگری؟ یادتان هست چه یاسی بود در چشمهایاش وقتی خبر این را به همکارش، وقتِ پیادهشدن از ماشین، میداد؟ این یاس، این اعتراف به نتوانستن، این تسلیمشدن به دنیای پیرامون، همان حسِ غریبی است که از زندهگی در این فیلم جریان دارد. همان نیشخندی است که همیشه نثار همهی قصههایی میکنیم که از آدمی حرف میزنند که اراده کرد و موفق شد. که خواست و توانست. Labels: سینما، کلن |
کو وقت؟
Post a Comment