« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-01-16 ساقهای آقای ادوارد هاپرعمدهی حرفها را آقای دوباتن در همان هنر سیروسفرشان دربارهی آقای هاپر زدهاند. چیزی که نگه میدارد نگاه را مدتها روی تابلوهای این آقا، جذابیت پنهان در مسافرخانهها و رستورانهای بینراهی نیست. در ایجاد همدردی با آدمهای تنهای تابلوها است. وقتی برای خودشان به منظرهای از پشت شیشه خیره شدهاند، کتابی ملالآور در دست گرفتهاند، جایی میان تعویضکردن لباس، نوشیدن چای، خوابیدن، گپزدن یا تماشا، برای لحظهای درنگ کردهاند و خیره شدهاند. آقای هاپر این لحظهها را گیر آورده، جایی که آدمهایاش برای دمی تنها شدهاند. با خودشان. اینجوری است که مزهی رخوتآلود همان لحظههای گیجِ فرار، زیر زبانتان تا مدتها میماند. |
ظریف و جاندار است. آدم خودش را در پس آن میز میبیند. نمیتوانم نگویم که هاپر انگار به جای تک تک این آدمها میتوانسته زندگی کند. انگار که بوماش را رها کرده و رفته نشسته درست پشت آن میز، لبه تخت!دم ایوان! لحظههای سکون و شاید گاهی بی فکری [گاهی این طور به نظر میرسد] بدون تعریف خاصی از احساس فقط عمیق در جان نفوذ میکند و بی هیچ توضیحی دوستشان دارم. همهی عمقشان را!
[با اینکه در آناتومی ایراد دارد (دو نقطه ایراد و چشمک)]
Post a Comment