2- یعنی ما اولش می خواستیم یک چیزی بنویسیم که به نوشته شما مربوط باشد ها، اما نمی دانیم چرا ما هر وقت می خواهیم که یک چیزی به یک چیزی مربوط باشد لاجرم به هم نامربوط می شوند.
3- حقیقت داستان این است که مایک ماجرایی با بوی سوختن چوب داریم و از آن خیلی خیلی خوشمان می آید و حسابی خاطرات خوب برایمان می آورد. مثلا از ویلای کوچکی که جایی در متل قو داشتیم. کلا 64 متر مربع زیربنا بود ، دو اتاق خواب و یک سالن کوچک و یک شومینه و یک بخاری برقی دیواری و یک شوفاز برقی. بخاری برقی و شوفاژ برقی از پس سرمای عیدهای شمال بر نمی آمد. شومینه هم به هکذا. باید تمام قد می رفتی توی شومینه تا گرم شوی.
4- سقف آنجا از خرپاهای چوبی بود. تفریح من این بود که یک صندلی بگذارم، از خرچا آویزان بشوم، بعد خودم را بالا بکشم و از لای خرپاها رد بشوم و از سالن کوچک آنجا برسم به اتاق خواب کوچکمان. شب که می شد، صدای شغال می آمد و من با ترس از پنجره های بدون نرده مان بیرون را نگاه می کردم.
6- راستش اصلا هیچ گونه وصله قومیت گرایی و نژاد پرستی و اینجور چیزها به ما نمی چسبد، اصلا هم حوصله درگیری های قومی را نداریم. اما باید بگویم که هر جوکی که در عالم درباره هر ملیتی ساخته اند، همه اش بیخود است. همه شان را باید در مورد بلوچ ها بسازند. باورتان نمی شود یکبار با ما بیایید آنطرفها تا باورتان بشود.
7- یعنی خوب آقای ونگز با آن خواب دیدنشان ما را خوب پیچاند ها، اما راستش اینکاری که ایشان می گویند را در مقیاس کوچک ما کم نکرده ایم. یعنی اینکه یکروز داشتیم می رفتیم دانشگاه، دلمان هوس اکبرجوجه کرد، مجبور شدیم سر ماشین را کج کنیم برویم فریدونکنار اکبرجوجه بخوریم و برگردیم.
8- راستی یک چیزی که به آفریقا یک ربطی داشته باشد: این خانم شین دلبند ما بعد عمری وبلاک نوشت، نه یکی، دوتا. ربطش هم به آفریقا این است که این خانم شین دلبند ما معتقد است که بچه سیاه پوست خوشگل ترین موجود کره زمین است. شاید هم دلیل اینکه اجاق ما کور مانده است این است که هرکاری کنیم بچه مان سیاه پوست نمی شود.
خدایا به امید تو افتتاح می کنیم کامنت این وبلاگ را.
شب که می شد، صدای شغال می آمد و من با ترس از پنجره های بدون نرده مان بیرون را نگاه می کردم.
Post a Comment