« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-02-17 داستان بیپایان
یا این که اسم اینجا را اصلن بکنیم «اتاقی از آنِ خودم». بعد به چهار دیوارش، چهارتا تابلو آویزان کنیم. هر از چندی هم تابلوها را عوض کنیم. یا این که بنویسیم ارزش خاطرهها به صدق و کذبشان نیست که! به خیلی چیزهای دیگر است! مثلن به این که چهطور وسطِ نقلِ خاطرهای، دلای را بربایی یا بشکنی. یا برداریم یک آدم بینامونشانِ غیرفرهیختهای را بنشانیم جلویمان، بعد با تمام فیگورهای معروفِ علمای قوم و انتلکتوآلهای مشهور، از ایشان عکاسی کنیم. یا بیاییم همین را دقیقن برایتان توضیح بدهیم که چرا و به چه علت، عمومن معمارجماعت، کارش را، قسمتِ عمدهی کارش را، لحظهی اصلیِ زایش را، میگذارد برای دقیقهی نود. میترسد! نگران است! خوف دارد از این تقلیلِ همیشهگی که در مسیر خروج ایده از ذهن و ورودش به عین اتفاق میافتد. نه؟! لابد باید برویم برایتان از آن صورتکهای زردرنگِ پروفایلهای اورکاتتان بگوییم که انگار قابلاعتمادترین نظری است که آدمها در باب هم میدهند که کولبودن و سکسیبودن، آنقدر که به راوی مربوط است، ارزش داوری چندانی ندارد. حق با آن رفیقمان است که مینالید از کوتاهنوشتنهایی که ایدهسوز هستند. حق با ما است که دست و دلمان گاه آنقدر نمیرود به نوشتن که حرفها رویشان تارعنکبوت میبندد. حق با روزگار است که بیمعرفت نیست اما معرفتِ قابل ذکری هم ندارد. گاهی فکر میکنیم هیچوقت اینهمه از تماشای روزهایی که به غروب میکشد، از پی هم، سرمان را گرم نکرده بودیم. گاهی فکر میکنیم همینجا یک مشت غرِ بیصاحاب بزنیم و برویم پی کارمان. گاهی مجبور میشویم لابد در پست بعد، بیاییم و توضیح بدهیم که بابا! منظورمان این و آن نبود! گاس هم که نهارمان را خوردیم، اینها را دوباره خواندیم و شما را خواندنشان معاف کردیم. ها راستی خواب دیدیم یکی از این روزها، با همان آیدیِ قدیمیِ شبکهی پیام، رفتهایم آنجا. سکوت محض بود. خالی مطلق بود. تهی بود. فریاد میزدیم آیا کسی هست؟ صدایمان میپیچید. خاک نشسته بود روی فورومها و حرفها و نامهها. بیدار شدیم و یادمان آمد که I am Legend را دیده بودیم و فیلمِ آبرومندانهای بود با ایدههای تازهای که فرصت نکرده بود همهشان را قوام بدهد. (آن نمایشِ رویشِ علفها از لابهلای آسفالتِ خیابانها عجب ابعادی میداد به تنهاییِ قهرمان فیلم) اصلن باید یک روزی یک داستانی با این زامبیها بنویسیم. جای آدمها و زامبیها را عوض کنیم. آدمماندن را بکنیم فاجعه. زامبیشدن بشود رستگاری. بعد زامبیها دلشان بسوزد برای کیچای که آدمهای هنوزسالم دچارش هستند. که هی دلشان بخواهد آدمها را بیاورند به ساحتِ حقیقت که همان زامبیبودن است. Labels: سینما، کلن |
من بارها تا دم در اين تصوير رفتم و ميخكوب شدم!
این زامبی معرکه می شه ها!
درضمن: آقا ما هی فرندز می بینیم هی یاد شما می کنیم!چقدر خداااااااااااااااان اینااااا:)) سه هفته - شش تا سیزن! داره تموم می شه که:(
Post a Comment