« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-04-12 ُسلام ناشناسِ عزیز، سلامخب اینجا اوضاع همیشه هم این طور نبوده. ما با هم نهار میخوریم. من کباب میخورم. تو را نمیدانم. بعد با هم سیگار میکشیم. من مالبوروی قرمز میکشم. تو را نمیدانم. ما با هم چای میخوریم. من لیوانی و کمرنگ، تو را نمیدانم. بعد من به تلفنها جواب میدهم. تو سکوت کردهای یا من نمیدانم داری با کسی صحبت میکنی. بعد برای من مهمان میآید. تو لبخند میزنی و صبر میکنی. این را میدانم. من دارم جلسهی کاریام را برگذار میکنم و میدانم که تو هستی. که گاهی یک دونقطهدی برایام میزنی (یا میفرستی، چه فرقی میکند.) بعد من دستشویی میروم و تو از شنیدن صدای ادرارکردنِ پرسروصدای من، خندهی یواش ملایمی میکنی. بعد دیرتر، من دارم کارهایام را میکنم و لابهلایشان، تو هستی و داری در سکوتِ معناداری، کتاب میخوانی. من دارم با کسی دعوا میکنم و تو هوایام را داری. طرف من هستی. این را میدانم اما ظاهرن، سکوت میکنی. بعد من جل و پلاسام را جمع میکنم و میروم و تو هنوز، هستی. بدرقهام میکنی و هستی. همیشه این دور و بر، یک جور ملایم و یواش و بیآزاری، هستی. این روزها، با هم هستیم و با هم میگذرد. بدون آن که حتا بدانی. بدون آن که واقعن باشی. (+) |
شما را که دیدم دو سه روزی بود که همش داشتم زندگی می کردم با یکی همنام شما منتها بدون سِر اول نامتان و کبیر آن ته! این بود که هم احساس فامیلی داشتم با او هم با شما٬ انگار که به خاطر وجود شما او را میشناختم بیشتر و به خاطر وجود او شما را میشناختم بیشتر٬ نمیدانم.
خلاصه که آخرش نفهمیدم شما کدام بودید و او کدام. این بود که زیارت که شُدید نمیدانستم شما ضمیر جمع به کار میبرید یا او؟ و دیدارتان فقط شد مایهی تشخیصتان از همنامتان و همان لحظهی اول کافی بود که بفهمم آنی که اول نامش سِر دارد و آخرش کبیر تنها نام شما میتواند باشد و بس.
اما گمانم این جمله* که از دهن او درآمد همان شب٬ بیشتر مناسب شما باشد. نکند که جرئت کرده باشد از شما هم دزدی کند؟
*((اين را به خاطر بسپاريد! هرجا همه درمیمانند٬ هرمس مارانا پيروز میشود!))
يک پيشنهاد: چرا اين جمله تان را نمی نويسيد آن بالا که الحق برازندهتان است٬ فقط يک سِر نياز دارد آن اول و يک کبير آن ته٬همين.
شما را که دیدم دو سه روزی بود که همش داشتم زندگی می کردم با یکی همنام شما منتها بدون سِر اول نامتان و کبیر آن ته! این بود که هم احساس فامیلی داشتم با او هم با شما٬ انگار که به خاطر وجود شما او را میشناختم بیشتر و به خاطر وجود او شما را میشناختم بیشتر٬ نمیدانم.
خلاصه که آخرش نفهمیدم شما کدام بودید و او کدام. این بود که زیارت که شُدید نمیدانستم شما ضمیر جمع به کار میبرید یا او؟ و دیدارتان فقط شد مایهی تشخیصتان از همنامتان و همان لحظهی اول کافی بود که بفهمم آنی که اول نامش سِر دارد و آخرش کبیر تنها نام شما میتواند باشد و بس.
اما گمانم این جمله* که از دهن او درآمد همان شب٬ بیشتر مناسب شما باشد. نکند که جرئت کرده باشد از شما هم دزدی کند؟
*((اين را به خاطر بسپاريد! هرجا همه درمیمانند٬ هرمس مارانا پيروز میشود!))
يک پيشنهاد: چرا اين جمله تان را نمی نويسيد آن بالا که الحق برازندهتان است٬ فقط يک سِر نياز دارد آن اول و يک کبير آن ته٬همين.
با هم نهار میخوریم، سیگار میکشیم، چای میخوریم بعد من به تلفنها جواب میدهم، برای من مهمان میآید، دستشویی میروم، من دارم کارهایام را میکنم، دارم با کسی دعوا میکنم، جل و پلاسام را جمع میکنم، و میروم
تو سکوت کردهای، تو لبخند میزنی و صبر میکنی،خندهی یواش ملایمی میکنی، داری در سکوتِ معناداری، کتاب میخوانی، تو هوایام را داری
تو هنوز، هستی، طرف من هستی. این را میدانم ...
بیا و اینقدر پای خدا رو تو این زندگی ما وا نکن ! آخریش با خودم بابا جان !
.
در ضمن، حالا هم اگر خیلی مشکل داری با این پای خدا ،اوکی، شما همون ماست تو بخور و نیا!
Post a Comment