« سر هرمس مارانا »



2008-07-28

bladerunner ریچلِ بلیدرانر، وقتی اشکی بر گونه‌اش فرو می‌چکد، آن‌جا که تازه دریافته آدم‌مصنوعی‌ای بیش نیست، آن‌جا که دکاردِ جایزه‌بگیرِ آدم‌مصنوعی‌کُش، لابد به خیالِ راحت‌کردنِ خیالِ ریچل، درست بعد از کشتنِ یکی‌دوتا از این آدم‌مصنوعی‌ها، می‌گوید «چیزی نیست. این جزئی از بیزنسه» جواب می‌دهد، با همان صدای بغض‌دارِ لعنتی‌اش، «من داخلِ این بیزنس نیستم. من خودِ بیزنس‌ام».

می‌فهمی ورنوش؟ بیزنسِ دکارد بازنشسته‌کردن/ کشتنِ آدم‌مصنوعی‌هایی نظیرِ ریچل است. آن‌وقت دارد دل می‌بندد به ریچل. باور می‌کنی تو؟

روی باتی، رهبرِ آدم‌مصنوعی‌های شورشیِ فراری، در آن دوئلِ بی‌مانندِ پایانی با دکارد، آن جایی که دکارد را از مرگ حتمی نجات می‌دهد، همان‌جا که درست بعد از زمین‌گیرکردنش، زیر باران روی دوپا می‌نشیند و خطابه‌ی نهایی‌اش را می‌خواند، آن‌جا که برای اولین بار در طول فیلم، دلت می‌گیرد برای غربتِ این آدم‌مصنوعی‌ها، این دست‌سازها، می‌گوید: «من چیزهایی دیده‌ام که شما آدم‌ها هرگز باور نخواهید کرد.» و بعد از همه‌ی آن‌ رویاهایی می‌گوید که دیده. از آن اتفاق‌های کم‌یاب. بعد، همه‌ی این لحظه‌ها، این مومنت‌ها را که کوبید در صورتت، می‌گوید: «همه‌ی این لحظه‌ها در زمان گم خواهد شد؛ مثل اشک در باران» و روی باتیِ آدم‌مصنوعی دارد اشک می‌ریزد این‌جا. باران هم دارد لابد برای دل خودش بر سر و کله‌ی دکاردی می‌بارد که تازه دوزاری‌اش افتاده که سرنوشتِ محتومش، همان است که برگردد برود دستِ ریچل را بگیرد و بگریزد. روحِ نداشته‌ی روی باتی در قامت آن کبوتر سپید، باید پرواز کند به سمت آسمانی که دودکش‌ها و ساختمان‌های غول‌پیکر، قابش گرفته‌اند تا دکارد، تطهیرشده از باران- هه! لابد آن‌وقت‌ها این همه خز نشده بوده این ترفند- ، آگاه‌شده، بلند شود برود سراغ ریچل.

تمامِ فیلم بغضم را نگه داشته بودم ورنوش. ریچلِ خودِ خودِ من بود. به همینِ دست‌سازی و صناعتی که در من هست. به همین پرفکتی‌ای که تو مرا ساخته‌ای. بی‌خود نیست که این حوالی، هستند آدم‌هایی که تا من را می‌بینند/ می‌خوانند، یاد خودشان می‌افتند. تو برداشته‌ای تمامِ نشدن‌های دنیای خودت را، تمامِ این انتظارهای بی‌سرانجامِ جان‌سوزِ شیرین‌ات را، جمع کرده‌ای در من.

تمامِ این‌ها را ایرما می‌گوید.

  تو بیش‌تر از آن که ریچلِ بلیدرانر باشی ایرماجان، ریچلِ آیاآدم‌مصنوعی‌هاخوابِ‌گوسفندبرقی‌می‌بینند؟ هستی راستش. این را برای این می‌گویم که ریچلِ بلیدرانر، موجودِ ساخته‌گیِ منفعلی است برای خودش. برای این که در آن سکانسِ عشق‌ورزی، این دکارد است که «دوستت دارم» و «با من عشق‌بازی کن» را می‌گذارد در دهانش. ریچلِ آیاآدم‌مصنوعی‌هاخوابِ‌گوسفندبرقی‌می‌بینند؟ اما حرصش که می‌گیرد از دکارد، از عشقِ هنوزمانده‌اش به آدم‌ها، برمی‌دارد بزِ غیرالکترونیکیِ دکارد را یک جوری که همه ببینند، پرت می‌کند پایین از پشت بام. نه ایرماجان! معصومیتِ تو، اگر هم موجود باشد جایی، زاییده‌ی خیالات همین آدم‌های دوروبر است که دل‌شان لابد جایی، یک جایِ نامعلومِ دور و غیرواضحی، گیر کرده و رها نشده. اصلن این روزها، کدام‌مان هست که دلش یک جای نامعلومِ دور و غیرواضحی گیر نکرده باشد؟

این‌ها را هم لابد من می‌گویم.

 

موسیو ورنوش

Labels:



Comments:
بدبختی من اینجاست که دل من یک جای مشخص و واضحی گیر کرده. اصلاً این وضوحش است که حال آدم را می گیرد.
 
هنوز که اینجایی که! پس نیروگاه چی شد؟
 
نمیدانم چطور می شود گفت که این همه مخلص ایرما و موسیو ورنوش و حتی خانم/آقای سیمون (بالاخره دوبوار و بولیوار جنس های متفاوتی داشته اند) هستیم. حتی کمی هم بالاتر!
این را اینجا گفتیم، چون سر ایرماها و سیمون ها و ورنوش های قبلی خواستیم لوس بازی نباشد و کامنت نشد بگذاریم و ارتباط برقرار نمیشد و سر ایرماها و سیمون ها و ورنوش های بعدی هم می دانیم که یادتان می ماند.
عزتتان بش باد!
 
آدم‌هایی هم هستند که دلشان را می‌گذارند توی این مجاز و خودشان گاهی به پرسه می‌روند در واقعیت و لبخند نثار جماعت بی‌خبر می‌کنند از روایت شکلک‌ها و کلمه‌ها و عشق‌های پشت‌شان و بین‌شان و میان‌شان . اینان راویان ِ ایرماها می‌شوند و موسیو ورنوش‌ا و چه بسا که جاودانگی این دو نوع که جدا هم نیستند حتی جز به شکل به نوعی زنجیر شده به هم و من یک تشکر درست و حسابی بدهکارم‌ها.... به افتخار موسیو و ورنوش و جاودانگی‌اش...
[لیوان‌ها به هم میخورد] دیریریرینگ
 
ببین 2تا نکته:
1. هرچقدر فکر کردم منظورت رو از " خوب برای معاشرت بد نیست پسرم!" نفهمیدم. یا گیرنده من خیلی ضعیفه یا اینکه به گیرنده های خود دست نزنید.
2. واقعا خودت همه خزعبلات این وزیر ارشاد و خوندی که لینک کردیش؟ بابا خواننده. صدات بد نیستا کی آلبومت در میاد. دو نقطه
 
بابا ول کنید این نیروگاه ها رو .
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017