«موجِ نو»ییها، شیفتهی خواندن و نوشتن بودند؛ شیفتهی این که مثل شخصیتهای محبوبشان در فیلمهای کلاسیک آمریکایی، بارانیهای بلند بپوشند و در جیبهایشان چاپِ جیبیِ یکی از رمانهای «اونوره دوبالزاک» را بگذارند که به وقتِ نشستن در قطار، یا نشستن روی صندلیهای انتظار، از نوشتههای داستاننویسِ محبوبشان لذت ببرند. «موجِ نو»ییها، علاوه بر این، شیفتهی نامهنگاری هم بودند؛ شیفتهی این که برای هم بنویسند چه فیلمهایی دیدهاند و چه کتابهایی خواندهاند و از کدام صفحهی موسیقی لذت بردهاند و این علایق را «مکتوب» کنند.ظاهرن که «فرانسوا تروفو» در بینِ «موجِ نو»ییها بیش از همه نامه نوشته است...
(شهروندِ امروز- شمارهی 55)
حالا باز این میرزای عزیزِ ما هی بردارد بگوید که سرهرمس دنیا را وبلاگی میبیند.
بعدازنوشتن: اصلن سرهرمس بلند شده رفته فرانسه یاد بگیرد، فقط و فقط به خاطرِ گلِ رویِ همین آقافرانسوا. کِبِک کیلو چند است آقا!
Labels: سینما، کلن
توی کبک که فرانسه می حرفند.
Post a Comment