« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-07-12 در حال و هوای تههای نداشتهی قصههای ما«بعد لابد گاهی اینجوری میشود که باید بشینم حرفها را مرور کنم. لابهلاها را. بگردم میان آن همه دونقطهدیها و قهقههها، چیزهای بهدردبخور را پیدا کنم و کنار بگذارم. برای روزی، شبی، چه میدانم. میانِ آنهمه بهکوچهیعلیچپزدنها، مرواریدها را بولد کنم. دلتنگیها، یکطرف، دلخوشیها، یک طرف. بعد لابد باید سبکسنگینشان کنم تا بفهمم امروز سرت خوش بوده یا دلت. میدانی؟ ما هیچوقت نشد که مثلِ آدم حرف بزنیم. انگار همیشه یکی باید به در میزد، دیگری به دیوار. لابد کسی، روزی، شبی، چه میدانم، بخواهد قصهی ما را بیرون بکشد از این لابهلاها، سرش محکم میخورد به سنگ. بس که خودمان هم نفهمیدیم، یا خودمان را زده بودیم به نفهمیدن، که کی به کی است اینجا.» اینها را ایرما میگوید. ساکش را برمیدارد که برود. همان دمِ در، جایی میانِ رفتن و ماندن، این چهارکلمه را میگوید به من. میدانم که با من نیست. میدانم که باز هوایی شده و دارد این جملات را پرتاب میکند در این هوای مهگرفته، که لابد یکجوری من برسانمشان به دستِ کسی که باید. اصلن این حکایتِ دستبهدستشدنِ این روزها، دارد خستهام میکند هرمس. همیشه تو جایی آن میان هستی و یکی هست که دارد چیزی را به کسی دیگر میگوید. به رمز و راز. تو این میانه نشستهای و اینها را میخوانی. فوقش واوی را برداری و ممیزی بگذاری. بعد کاری نداری جز این که رد کنی به نفرِ بعدی. حرصم میگیرد هرمس از این که همیشه نفر بعد و قبلی هست. حرصم میگیرد از این که این همه مد شده این روزها در هوا حرفزدن. دلم لک زده برای این که دونفر صاف و پوستکنده حرفشان را بزنند و بروند. تو که این چیزها سرت نمیشود لابد. الان هم داری میخندی به ریشِ من و سیگارت را میگیرانی و میگویی: هه! آدمِ بازی نیستی ورنوش! بلد نیستی. اینکاره نیستی. دنبالِ ته میگردی تو همهچی. میدانی ته یعنی چی هرمس؟ دیدی این In the mood for love ونگ کاروای را؟ دیدی چهطور اصلن همهی فیلم دربارهی تهنداشتن است؟ شده برایت پیش بیاید؟ به مولا نشده هرمس! این که دلت بخواهد، یعنی اصلن خودِ نکبتات بخواهد که مدام بروی تا لبِ چشمه و تشنه بگردی. اصلن فلسفهی انتظار است این لامصب، فیلم را میگویم. از همان ژانرهای نشدن که این همه دوستش داری. از همانها که سر تا تهِ فیلم، انگار کسی، جایی تکان نخورده است. یک چیزی آن تهها، تهِ وجود را میگویم هرمس، تکان خورده و لرزیده و شکسته، اما این بالا، اتفاقی نیفتاده که. شوهرش برگشته. لابد وقتی زن از او میپرسد که تو معشوقه داری یا نه، این دفعه، که تمرین نیست و واقعیت است و چه حیف که این تمرینها را کمتر از واقعیت ارج میدهند ملت، شوهرش بلد بوده چهطور قاطع دروغ بگوید. لابد مرد هم - آن دیگری را میگویم - اصلن هیچوقت از زنش نپرسیده که با کی ژاپن بوده و چه کار میکرده، این مدت. بیخود نیست که مینویسم شوهره و زنش چون در خودِ ونگ کاروای هم دلش نخواسته نشان بدهد این دو تا آدم دیگرِ فیلم را، که اصلن اکشنِ واقعی آنها هستند، نه این دو تا - زن و مرد - که صرفن ریاکشن هستند و بیخاصیت و بینتیجه. ته یعنی همین که زن برگردد با بچهاش. دنبالِ عشقی که بود و نبود. بود چون یکی بود که بالاخره قدم اول را بردارد و اعتراف کند. نبود چون وقتی دست، دست را گرفت در میان، که هنگامِ خداحافظیِ ناچار بود. نه انگار هنوز هم چراغهای رابطه تاریکاند هرمس. یا شاید تاریک هم نیستند. زیادی روشن هستند. آنقدر که نورشان چشم را میزند و تو فکر میکنی، لابد تاریکی است. وقتی کور شده باشی، از سیاهی یا سپیدیِ زیادِ نور، چه فرقی میکند دیگر.
موسیو ورنوش
پسنوشتِ سرهرمس: یکی، یک آدم خیری، بردارد این ساندترک دربوداغانکن را برای ما ایمیل کند لطفن. Labels: سینما، کلن |
از این همزمانی برای این تعجب می کنم که فیلم دو روز پیش نیومده به بازار
چرا نگفتی از اون سوراخ و تماشای جنبش نامحسوس ماهیچه های صورت آقای تونی لونگ که راز بزرگش رو توی دیوارها ریخت و جوونه ای که سبز شده بود از همون سوراخ به جای همه ی اتفاقهای نیفتاده
Post a Comment