« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2008-12-17 چشم امیدُ بگیر از آسمون، آقای دکتر!1 تا حالا در حاشیهی کسی بودی ورنوش؟ این را ایرما میگوید. در یکی از وقتهای بیوقتیاش. بعد ادامه میدهد که: این که همینطور کشدار و طولانی و یواش و بیآزار، برای خودت باشی؟ برای خودش؟ بعد یکهو ببینی، یکهو حواست جمع این بشود که اصلن چه خوب است آدمها یکوقتهایی صرفن در حاشیهی هم باشند، مدتی. دور هم باشند و نباشند. حاشیه که میگویم یعنی آن وقتهای حسابنشدنیِ زندهگی. وقتهای پرت اصلن. ثانیههایی که بریدهای از زندهگی، دزدیدهایشان، از خودت، از متنِ ملموس و محتومِ زندهگیات. بعد اضافه میکند ایرما که: حاشیه هم یک جور محضر است برای خودش ورنوش. شده در محضر کسی باشی؟ در حضورش باشی؟ بلدی اصلن این حضورهای نامحسوسِ این هزاره را؟ گاهی فکر میکنم مشکل من با سید، این تلاشِ بیوقفهی خستهگیناپذیرش بوده برای نشاندنِ من در متنِ زندهگیاش. برای چپاندن خودش در متنِ زندهگی من. یعنی این مرد انگار حاشیهگردی نکرده بود به عمرش. به عمرِ کوتاهش میان ما آدمها. طاقت نداشت. تابش را نداشت که بماند در حاشیهی کسی، زنی، قصهای. خودش را، بدنش را، وزنش را میخواست که بیندازد روی من. روی منی که وزن ندارم، فوقش همان بیست و یک گرمی که میگویند، فوقش. خب نمیشد، نمیشود. میفهمی این جور چیزها را ورنوش؟ ها لابد خوب میفهمی که این طوری ماندی کنارم، در این چندین و چند سال. لابد عقلت رسید که با زنِ اثیری، باید اثیری باشی. که وقتی شدی حاشیه، شد حاشیه، دیگر خیابان تنگ و ترش نیست، یکطرفه هم نیست. باید خودت عقلرس باشی که لابد چشمت به یکی دو نفر دیگر هم بیفتد. که حواست باشد چشم ندوزی در چشم الباقی آدمهای حاشیه. فوقش لبخندی بزنی و عبور کنی. شانهای بالا بیندازی به بیتفاوتی و عبور کنی. فکرش را نکنی و عبور کنی. حواست باشد که پرسهی خودت را بزنی. داشتم میگفتم چه خوب بود اگر آدمها بلد بودند حاشیهنشینی را. بلد بودند چه طور نیاز به تملکشان را ببرند در همان نکبتِ متن، صرفِ همهی آن چیزهایی بکنند که تملک میطلبند. بلد بودند که وقتی نشستی در حاشیهی کسی، کسانی، بگردند دور هم، لبی، گونهای ببوسند و راهشان را بکشند و بروند. گیرم لب داشته باشیم تا لب، گونه داشته باشیم تا گونه، فرق داشته باشد سکوت با سکوت، مجال با مجال، حضور با حضور، تاریکی با تاریکی. اصلن بلند شو بیا اینجا ورنوش. اینجا آدمها خوب بلدند خودشان را از متنِ هم، از سنگینی متنِ هم کنار بکشند. بشینند در سایهروشنهای کنارههای هم، مراقب باشند، منتظر باشند، دستی برای هم تکان بدهند، به مهر. بوسهای بفرستند. نوازشی بکنند. نیششان باز شود تا بناگوش، از سرخوشیها و خوشدلیهای الباقی. غصهی نرم و زودگذر و ملایمی بگیردشان از دلگیریها و نشدنهای همدیگر. نان و ماستشان را بخورند، بیحافظه. بی حسرتِ آینده، حسرتِ کشندهی آینده. اینها را میگوید ایرما اما آنقدر حواسش هست که آخرش اضافه کند که: اصلن باید، باید بعضی آدمها را در همان حاشیه نگه داشت. نه به این خاطر که اهمیت ندارند یا کمتر دارند، برعکس. به این خاطر که حیف هستند، حیف هستند که کشیده شود پایشان به متن زندهگی. که آلودهی متنشان بکنی. سفتشان کنی و دنبال خودت بکشانیشان به انهدام خیالپردازی، به متنی که به هرحال، نکبت کم ندارد. خوشی دارد، خرمی دارد، عیش دارد ولی نکبت هم دارد. بدجور هم دارد. همین نکبتش هم هست که لامصب اصلن یک لایهی دودهی چرک و خاکستری میکشد روی جلای آدمها. اصلن باید گشت آن نازنینترها را پیدا کرد، با سلام و صلوات هدایتشان کرد به حاشیه، به پرتهای لحظهای زندهگی، آنجاها که اصلن کل حیاتت را معنی میکنند و ادعایی هم ندارند. آنجا که قصهها آغاز میشوند و سرمستی و شور، میشود سوخت و بنزینِ الباقی زندهگیات. 2 میرزا این بند باید نامهای میشد، خیلی وقت قبلتر، به تو. نمیدانم و نپرس که چرا سر از اینجا درآورده. بگذارش به هر حسابی که دلت، دلِ خجستهات خواست. اصلن تو فکر کن که این برفِ امشب، این سرمای نفوذکننده در ذهن و روح آدم، بیخود و بیجهت، بانیاش شده، ها؟ این روزها برداشتهام خلاصه کردهام کل این مجازستانم را در یک صفحهی دواینچی. گذاشتهام توی جیبم، همراه. بعد با خودم فکر میکنم که انگار همیشه وصلم به یک گسترهای. به یک جایی. منبعی که تمامی ندارد لامصب. بس که همان چهارنفر ونصفی آدمی که دوستشان داری، که اینطوری دوستشان داری، انگار همیشه همراهت هستند. یادم هست که دبستان که بودیم، تازه این ساعتهای بازیدار آمده بود. و خب صف میکشیدیم برای قرضگرفتن ساعت از همان دوسه نفری که لابد وسعشان رسیده بود به خریدنش. بعد یادم هست که یکی از این بازیها، هواپیمایی بود که هی بالا و بالاتر میرفت. بنزین میزد و بالا میرفت. همانی که توی آتاری هم بود. یادت هست؟ بعد من یک فانتزی/ خوابی داشتم همان سالها- تو بگو عقده اصلن!- که ساعت مچیام ته نداشته باشد! یعنی هی خواب میدیدم که دارم با کلیدهای ساعت مچیام ور میروم و قصهها و منوها و صفحاتش تمامی ندارند. یعنی خواب میدیدم ها! زیاد! بیست سالی گذشت تا به مددِ تکنولوژی موبایل، خوابِ من تعبیر شود. که حالا صاحب یک مونیتور دواینچی باشم، همراهم، که ته نداشته باشد. که همینطور برای خودش ساعتها و ساعتها، در سفر و حضر، بگردی آن تو. که اصلن تمام پرتهای زندهگیات را همان تو بگذرانی. که بعد ببینی اصلن پرت و ناپرتات دارد جایشان را با هم عوض میکند. که درست وسط محزونترین و جدیترین و بیخاصیتترین دقایقت، یکهو بروی داخل آن مونیتور دواینچی و دنیا و مافیها را فراموش کنی، به کلی. که بعد بگردی هی خلوتهای مختصری پیدا کنی برای خودت، که متصل بشوی به یک نامحدود. که ترافیک و برف و جلسه و دعوا و سایر نکبتهای زندهگی را حواله بدهی به میان پاهایت و برای خودت، گم بشوی. میدانی میرزا، یادم هست همان بیست و اندی سال قبل، قصهای خوانده بودم در یکی از کتابهای جمعهی شاملو. که آقای ممیز گرافیکش را کشیده بود. که منِ دهساله، رفته بودم گشته بودم میانِ کارتنهای کتابهای انباریِ داییجان، پیدایشان کرده بودم، نه! کشفشان کرده بودم. از میان همهی آن حرفها و شکلهایی که آن همه بوی سیاست میداد، یکی قصه بود که بعد این همه سال، ولم نکرده هنوز. میخواهم بگویم سایهاش آنقدر دراز بوده که اصلن حک شده در من، در خیالپردازیهایم. طول کشیده تا همین امروز. قصهی پسرکی که میرود برای جادوگری کار بکند. کار جادوگر این بوده که پسرها را با خودش برمیداشته میبرده به مهمانیِ اشراف و اعیان. بعد تردستی میکرده و خانمها و آقایان را سرگرم میکرده، بعد درست در میانهی جشن، آستینهایش را بالا میزده، بعد زمان متوقف میشده برای جادوگر و پسرها. یعنی کل آدمها گیر میکردند در کسری از زمان. پسرها پول و جواهرات ملت را برمیداشتند و فرار میکردند. جادوگر هم آستینهایش را پایین میکشیده و زمان درست از همان جا که گیر کرده بوده، به جریان میافتاده. کسی هم خاطرهای نداشته از این گسست. حالا داستان ادامه هم دارد اما میخواهم بگویم بدجوری این ایده که بشود که جایی، روزی، زمان را نگه داشت، گیرم برای یک ساعت، گرفتارم کرده پسر. این روزها بیشتر از همیشه، دلم میخواهد میشد که جادوگر آستینهایش را برای یکی دوساعت بالا میزد. بعد لابد میرفتم برای خودم به گشت و گذار. نه، اصلن مینشستم یک گوشه به نوشتن، نوشتنِ خودم. یا اصلنتر فقط خیال میکردم، بیپروای مزاحمی. بعد، یکی دوساعت که گذشت، دوباره آستینهای آقای جادوگر پایین میآمد و همهی دنیا درست از همان جا که ایستاده بود، به گردش و چرخشاش ادامه میداد و آب از آب تکان نخورده بود و دلی نلرزیده بود و کسی نفهمیده بود که من، رفتم این مدت را خودم بودم و برای خودم در دشت و دمن، آواز خواندهام و چرخیدم و نوشتم و خواندم و دیدم و رقصیدم و نوشیدم و خیال کردم و الخ. 3 مهم نیست که Desperate Housewives را دیدهاید یا نه. چون به هرحال سرهرمس برایتان خواهد گفت لابد که زنی هست در این مجموعه که شوهر و سه بچه دارد. لینت، تا خیلی از داستان، تنها آدم عاقبتبهخیر سریال است. در کشاکش بالا و پایینرفتنهای زندهگی زنهای دیگر داستان، لینت سفت و سخت چسبیده به زندهگیاش. شوهری دارد که مهربان و وفادار است، هنوز عاشقانههای مچورانهای دارند، به وقتش، رختخوابشان هم خالی از لطف نیست. از قضای روزگار اما، آقای شوهر بعد از این که بالاخره از کار اداریاش دست میکشد و رستوران دنجی راه میاندازد، بر اثر سانحهای زمینگیر میشود، چند ماهی. میماند خانه و لینت برای چرخاندن رستوران، آستین بالا میزند. پس از مدتی، لینت و سرآشپز ایتالیایی و جوانِ رستوران، میبینند که چه همه دوست دارند شبها بیشتر بمانند در رستوران، میز دونفرهای بچینند و خسته از کار روزانه، گپی بزنند. طبعن لینت شبها دیرتر اما پرانرژیتر به خانه برمیگردد. به نقشاش به عنوان همسر فداکار و مهربان و مادرِ دلسوز. شبهایی که از پی هم میآیند اما چشمهای مردِ ایتالیایی، برقِ بیشتری میزند با نگاهکردن به لینت که حالا بهتر لباس میپوشد، آرایش میکند و موهایش را پیچ و تاب میدهد. نه این که فکر کنید نهایتن اتفاقی از جنس خوابیدن و اینها بینشان میافتد، نه. روبهروی هم مینشینند، به هم نگاه میکنند، چشمهایشان برق میزند، درددل میکنند، به افتخار هم شراب مینوشند و لینت، دوباره زن شده است. زنی که روزگار یادش آورده که هنوز هم کسی ممکن است دفعتن، عاشقش بشود. خب البته دنیا همین طور نمیماند، هیچوقت همین طور نمانده است، شوهر لینت بو میبرد و مردک ایتالیایی را اخراج میکند. اما میدانید؟ میدانید تلخترین سکانس درست همان جا بود که لینت، خطابهی بلندی خطاب به مردِ زندهگیاش، به خودش، به ما میخواند از شیرینی لحظههایی معصومانهای که با مرد ایتالیایی داشته، که پس از سالها، دمی بوده که فراموش کند که مادر است، که همسر است. میخواهم بگویم هر زنی، در هر وضعیتی، استحقاقش را دارد که کسی را داشته باشد که وقتی نگاهش میکند، چشمهایش برق بزند. که کسی باشد که این طور به مهر نگاهش کند، که به یادش بیاورد هنوز کاملن فراموش نشده است. دارم از سالهای آغازین میانسالی حرف میزنم. این را هم داخل پرانتز دارم میگویم که امروز که بلند شدی برای خودت، آن همه زیبا، آنهمه کشیده و ترگل، چکمههایت را پوشیدی و صورتت برق میزد از جوانی و زیبایی، با قدمهای سبکبال، با آن دوتا دخترک دیگر، رفتی به دور از همهمههای معمول و تکراری شوهرت و پسرت، نشستی در آن رستوران و دیزی خوردی، یکی دوساعتی گپ زدی و خودت بودی و مادر نبودی و همسر نبودی و خسته نبودی و بوی این همه ماندن، رسوبکردن در خانه، نمیدادی دخترجان، چه همه بیشتر دوستات داشتم. 4 راستی ورنوش برایتان تعریف کرده که واپسین نامهی سید به ایرما، قبل از نابودی دنیا، با این جمله شروع میشد که: وقتش شده ایرما که آغشته بشود آغوشت با تنم... تعریف نکرده؟ من جای شما بودم حتمن از ورنوش میخواستم که برایتان تعریف کند! 5 از دیروز سرهرمس دارد به خودش زمزمه میکند: و به مانند چراغ من، نمیافروزد، نمیسوزد... و بعد یادش میآید که ترکیب تصاویر این شعر نیما، با یخزدهگی صدای احمدرضا احمدی، چه حسی جز سکوت و برف و تنهایی و اجاقی که نمیسوزد، در شب سرد زمستانی، به آدم ممکن است بدهد؟ ها؟ 6 ورنوش از آن طرف داد میزند – حالا مدل خودش، یعنی زیر لب بلند حرف میزند!- که بنویس هرچه عاشقیت از سوءتفاهم بلند میشود، دوستداشتن اما از تفاهم همهجانبه است و این جوری است که آدم گاهی دلش میخواهد میشد که آدمها را، لپشان را، بوسید و عبور کرد. (خاک بر سرت ورنوش! داد زدی همین را بگویی؟!) 7 میگوید نوشتههایت سخت شده است. که پر شده از کد و رمز و کنایه. که خواندنشان دیگر ساده نیست. راست میگوید. مدتهاست انگار یادم رفته که اینجا را چند نفر میخوانند. دارم انگار برای همان بیست و چند نفری مینویسم که سرهرمس را بلد هستند. (میبینید؟ امروز ضمایرم هم مان نیست حتا!) قیافهی اینجا هنوز عمومی است اما بدجوری خصوصی شده حرفها. مخلص کلام این که به گیرندههای خود دست نزنید، این همه جا هست برای دستزدن! 8 بعد لابد یک وقتی هم فرا میرسد که آدم نگاه میکند میبیند فهرست کارهای نکردهاش، جاهای نرفتهاش، حرفهای نگفتهاش، نخواندهها و ندیدههایش، دارد روز به روز قطورتر میشود. بعد آدم دلش برای خودش میگیرد لابد. آیا لازم است سرهرمس تاکید کند که دلش برای نوشتن بدجوری، بدجوری تنگ شده است این روزها؟ آیا ضروری است گفتن این جور حرفهای تکراری که زندهگی گاهی آنقدر مجال برایت نمیگذارد که بشینی خودت را درست و درمان نگاه کنی ببینی کجای این جغرافیای گرد ایستادهای؟ بعد لابد همینطوریها است که علیها مرتضا میشوند، از لحاظ کنعان!، آرامآرام، نامحسوس و دردناک. 9 گاهی برف هم. برف هم گاهی به یکباره فرو میریزد روی تمام داشتهها و نداشتههایت، یک جور سفیدی یکدست بیخاصیت میکشد روی این همه خاکستری که خیر سرشان قرار بود هرکدام رنگی بگیرند، بعدترها. که این لحاف سفید با این یکنواختی گاه کسالتبارش، خاموش میکند شررها را بس که صاف و بیتفاوت، روی همه چیزی مینشیند. میخواهم بگویم این جوری است که قرارهایت با خودت، با قلمها و کاغذهایت، به دلایل ساده و ملموس، مثل نداشتن چتر، لک داشتن یقهی پیراهن، خالیشدن باتری یا ترکخوردنِ موقتیِ دیواری، به هم میریزد و میریزد و تو یک شبه پیرتر میشوی، بدجوری پیرتر. 10 امشب سرهرمستان تخمی است، کلن. Labels: سینما، کلن |
ta bashe injoori tokhmi bashe.
yani ke kollan adam agar yek mashine bazyafte organic nabashad adam nist. ke hame chiz haye tokhmi ra (door az joon) az yek var bedahad too... (albate dar zendegi yek chiz ghayi hast ke khodeshoon be zoor az yek var too mishavand)...az vare digar yek chize shoste rofte ye kheyr bebini i mesle in bedahad biroon. giram ke mesle kaghaze bazyafti yek kami keder bashe.
ممنونم سر هرمس. منقلبم کردی.
راستی سر هرمس، کاش از این ایرماتون می پرسیدین تکلیف اون آدمهایی که به حاشیه میرن چیه؟ اونهایی که، بهشون میگن عزیزن ولی حیفه کشیده بشن به متن زندگی؟ اونهایی که تو یاد اون سرمستی و شور میسوزن و لابد، باید بسازن و کم کم یادشون میره باید خودشون هم متنی داشته باشن... ازش می پرسین؟
دومن كه وقني مي خونمت يه اتفاقي مي افته كه با خوندن هيچكي نمي افته...
فضاي وبلاگت يه جوريه انگار كه يه شب خيلي سرد يه هو از خواب بپري رختخواب بياي بيرون يه چيزي به خودت بپيچي بعد بياي از اتاق بياي بيرون كه مثلا آب بخوري.. بعد در اتاق رو كه باز كني ببيني كه اينجا خونه ات نيست و يه سالن تاريك با نورپردازي آبي و يه موسيقي عجيب .. بعد بشيني و يه نيم ساعتي گوش بدي كه يه نفر انگار داره يه چيزي مي خونه... بعد بلندشي برگردي تو اتاقت و بگيري بخوابي .. حالا به كسي مربوط نيست كه تو هر شب مي خوابي كه شايد امشب هم از خواب بپرم و... مي دوني كه بالاخره يه شبي باز از خواب مي پري و ...
دوم: به افتخار اين برف برو يك بار ديگه به صداي دلنشين جدا كردن آلومينيم سر پاكت سيگار، وقتي كه تازه بازش مي كني گوش كن. گاهي شايد گوش كردن به صداهايي كه خيلي وقته ديگه نمي شنفيمشون يه تكوني به چرخ هاي وايساده بده.
روان و صادق می نویسید. موفق باشید.
این ایتم اول تان حرف نداشت.دست مریزاد.
من می خواستم راجع به انتخابات ریاست جمهوری ایران صحبت کنم.
خواهش می کنم این مطلب را بخونید و اگر موافق بودید شما هم بنویسید و اگر مخالفتی داشتید دلیل اش را بیان کنید.
من مثل بقیه نگرانم. مهم ترین نگرانی ام هم برای زندگی خودمه. این چند سال اخیر واقعا سخت گذشت. من از سخت زندگی کردن تو کشور ثروتمندی مثل ایران متنفرم. کارم کفاف یه زندگی معمولی مستقل رو هم نمی ده. آرامش هم از زندگی ام رخت بربسته. به آینده هم هیچ امیدی ندارم. دلم هم نمی خواد سختی اش را من بکشم و با پولی که حق منه دیگران راحت زندگی کنند و قدرتمند ترو پولدارتر بشوند، حالا چه دولتمرد باشند چه اهل کشورهای دوست وبرادر.
در مورد انتخابات پیش رو، به نظرم اگه می خواهیم دوباره الف نون انتخاب نشه باید فکر کنیم که کی انتخاب بشه بهتره. دیشب داشتم کتابی می خواندم این جمله اش به نظرم خیلی مناسب موقعیت الان ما است:
انتخابات اغلب به نفع کسانی تمام شده است که مردم با آنها موافق نبوده اند زیرا آن شخص بیشترین توجه و انرژی را به خود جلب نموده است. اگر از سیاستمداری خوشتان نمی آید، حامی رقیب او باشید.
(هیل دوسکین- کتاب راز- راندا براون – ترجمه پورآغاسی – ص 177)
الف نون همینکار رادر عرض این 4 سال کرده. اینقدر مصاحبه و فعالیت کرده که همه جا حرف اونه. (تو این مورد خیلی هوشمندانه رفتار کرده).
من می خوام همین کاری را بکنم که کتاب توصیه کرده. معمولا یه آدم ناشناس کاندید نمی شه. رجل سیاسی بودن فکر کنم جز شروط کاندیداتوری باشه. اغلب کاندیداها را هم کم و بیش می شناسیم. یعنی می دانیم کی واقعا اهل تدبیر و کاره و به معنی واقعی خدمت می کنه. پس راجع به چیزهایی که از رئیس جمهورمون می خواهیم و کسی که فکر میکنیم اینکار را می تواند بهتر از بقیه انجام بدهد حرف می زنیم.
کارهایی که من از رئیس جمهورم می خواهم:
شرایطی را فراهم کند که من آرامش داشته باشم و بتوانم برای زندگی ام برنامه ریزی کنم.
(مثلا من با حقوق یک کارمند بتوانم یک زندگی عادی داشته باشم. رویای خانه دار شدن را به گور نبرم. عمرم در ترافیک کور و سلامتی ام در آلودگی هوای تهران به فنا نرود...)
واقعا دلم می خواهد شرایطی در مملکتم داشته باشم که فکر مهاجرت کاملا از سرم بیرون برود. (تصور من راجع به وضعیت من مهاجر در کشورهای اروپائی و آمریکای شمالی مثل وضعیت افغان ها در کشور خودمان است: شهروند درجه دو)
از قدیم گفته اند یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است. همین ایران را آباد کنند ، بقیه دنیا پیش کش.
به عنوان شهروند تبعه ایران واقعا توقع خدمت از مدیران دارم. با کسی هم تعارف ندارم . اگر کسی نمی تواند ، دانش و تجربه و شهامت ندارد، خیانت بزرگی است که موقعیت و پستی را غصب کند که در آن کارائی ندارد و ما خودمان باید به کسانی این موقعیت را بدهیم که بیش از دیگران برای ما کار می کنند.
آقای خاتمی:
آدم محترمی است ولی بسیار اهل مدارا. اگر وزیر خارجه بشود موفق تر است تا رئیس جمهور. الان به کسی نیاز است که جرئت و جسارت الف نون را داشته باشد البته همراه با تدبیر.
آقای قالیباف:
خوب این آدم چه وقتی که در نیروی انتظامی بود چه در شهرداری خوب کار کرده . اثرات اش را هم همه می بینیم. از 110 و 137 و پارک بانوان و ... مگه ما غیر از این که مدیر مملکت کاری کنه که ما راحت تر و شاد تر زندگی کنیم و آرامش داشته باشیم چیز دیگه ای می خواهیم؟ اگر هم کسی مخالف این آدمه و چیزی ازش میدونه بگه.
آقای موسوی
این که ایشان زمان جنگ خوب مدیریت کرده اند دلیل کافی نیست. سالها است ایشان در صحنه سیاسی نبوده. به نظرم شرایط فعلی خیلی با آن زمان بسته و محدود جنگ و بحران فعلی جهانی با شرایط سی سال پیش فرق دارد. باز هم اگر کسی موافق ایشان است و فکر می کند او می تواند دلایل اش را بگوید.
آقای کرباسچی
من مدیریت این آدم را قبول دارم. اما در مورد سایر مسائل(اختلاس و زندان رفتن) نظری ندارم چون اطلاعاتم کامل نیست. شاید اگر رئیس جمهور نباشد و مقام اجرائی داشته باشد بهتر است.
چون خیلی اهل سیاست نیستم، خوب آدمهای کمی را می شناسم. خیلی آدمهای دیگری هستند که می توانیم در این لیست بگذاریم و راجع به آنها بحث کنیم . حداقل فضای بسته ای در مورد انتخابات نخواهیم داشت و می فهمیم که واقعا چی می خواهیم و چه کسی می تواند انجامش دهد. من بعد از ماجرای لایحه حمایت از خانواده کمی به تاثیر اینترنت و همبستگی ایمان آوردم.
انتخابات مسئله مهمی هستش. با آینده تک تک ماها سرو کار داره. پس کمی بهش فکر کنیم. مثبت هم فکر کنیم. با احتیاط هم عمل کنیم . دیدم که زمزمه کاندید شدن خاتمی که بلند شد، بهش گفته شد ترسوئه و اون هم سر جاش نشست. یعنی یه کاری نکنیم که آدم های مورد نظر ما را از همین الان بذارن کنار.
یه مورد دیگه : همه جانبه فکر کنیم.
مثلا راجع به اوباما :
برداشتم این بود که به دلیل غیر نظامی بودنش (در برابر مک کین نظامی ) و سیاه پوست بودنش (در جامعه نژادپرست آمریکا) و جوان بودنش (در مقابل دولتمردان فعلی) انتخاب شد. حالا که انتخاب شده تا جائی که من دیدم همون سیاستهای قبل راکمی ملایمتر پیش گرفته. موقع انتخابات اش من فقط یکی دو مقاله راجع به نظرات و مشی سیاسی اش خوندم.
سپاسگزارم که وقت گذاشتید و خواندید. خیلی دوست دارم نظر شما را هم بدانم .
محمد احمدی
Post a Comment