« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-04-03 لئوناردوچه جای این فیلمِ Love me if you dare خالی بود در هزارتوی بازی. لابد اگر همان روزها سرهرمس حرف رفیقش را گوش کرده بود و این فیلم را دیده بود، برمیداشت برای هزارتوی بازی مینوشت که حکایتی است این بازیکردن در همهی عمر. این کلکلای که تمامی ندارد. این جسارتی که باید در تو باشد که اینجور بیوقفه تمام احساساتات را، تمام لحظههای رمانتیک عمرت را فدای بازی کنی. که یک game بگویی به طرف مقابلت، بعد اسباببازیِ کهنه را بگیری در دستات و بروی. تا آن بیچاره به خودش بیاید و راهی پیدا کند برای رودستزدن متقابل، برای پسگرفتن اسباببازی. (میخواهم بگویم آدم گاهی میبیند تمامِ عمرش کم آورده در برابر بازی روزگار. درست همانجایی که حریفش گرم شده بود به بازی، دلش تنگ شده و بازی را بسته، تمام کرده. واگذار کرده. گذاشته خیال کنند که آدم بازی نیست. کلکلهای حریف را بیجواب گذاشته و رفته. دلش را برداشت و رفته.) حکایتِ فیلم حکایت همیشهباختن است. از دستدادن، پیوسته. کسی اینجور عمرش را به بازی نباخته که این دو قهرمانِ سرخوش و بیباک فیلم. نه که بگویم که حالی نبردند، شعفی ریشه نکرده در جانشان، از بازی. نه که بخواهم کتمان کنم آن برق شیطنتی که هر بار، پس هر بار رکبزدن به حریف از چشمهایشان زده بود بیرون، ارزشش را نداشته، نه. اما این قسم بازندهها همیشه یکجور خوبی بلدند بگویند به تخمم. بلدند راهشان را بکشند و بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. بلدند سالها صبر کنند تا دوباره دور بازی به نامشان شود. بعله اینجوری است که آدم گاهی درست وسط بازی، وسطِ کمانکشی، وسطِ حرافی، یکهو دلش میخواهد شمشیرش را بیندازد زمین، حریف را در آغوش بکشد، بازی را به هم بزند و برود. یا بماند. و این جوری گاهی آدم با خودش خیال میکند که پارچ آب سرد را ریخته روی داغترین جای حریف، که بعد بگوید به تخمم، که امروز روز من نبود، از لحاظ بازی. Labels: سینما، کلن |
Post a Comment