« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-07-21 البته که محکمترین دلیل برای پیشنهادکردن فیلمی مثلِ Duplicity، حضورِ توامانِ آقای کلایو اوون و خانم جولیا رابرتز است اما شما فکر کنید در غیر این صورت هم همین که فیلمی دربارهی هماشلبودنِ تام و تمامِ دو تا آدم باشد، دربارهی دیوارِ اعتمادی که بینِ دو تا آدمِ درگیر، هیچوقت کاملن بیمنفذ عَلم نمیشود، دربارهی تمامِ بیشرفیهای متقابل، دربارهی خیانت در عینِ امانت، دربارهی در عینِ صداقت دروغگفتنها، دربارهی این طور، این جور دوستداشتنها، عشقورزیدنها، دربارهی این که صاف در چشمهای آدمی که این همه دوستش داری نگاه کنی و بدانی و بداند که دروغ اصولن چه نقشِ سازنده و غیرقابلِ انکاری میتواند داشته باشد گاهی، نگاه کنی و اعتراف کنی که او تنها کسی است در دنیا که همهی اینها را میفهمد، که تو را تام و تمام میشناسد و از حفرههای تاریکِ روحت تمام و کمال خبر دارد و بعد، بعد این جوری دوستت دارد، دربارهی این که گاهی سرنوشت یک همچه شوخیهای ظریفی بلد است با آدم بکند، کلن، دربارهی این که خدا از وودیآلنیتِ خودش کم نکند اصولن، دربارهی یک سری الخهای مستتر و نامستتر دیگر که الان اگر همکارم از آن یکی گودر گوشهی قبای سرهرمس را نمیکشید که خفهشو، بسه دیگه الاغ!، خب؟، (طرف جمله را آنقدر قبلتر شروع کرده که هی باید زور بزند یادش بیاید چهطور یک همچه جملهی مزخرفِ درازی را میشود بست و الان دارد دنبالِ راهِ چاره میگردد) باز هم تفریح و تفرجِ ناشی از این فیلم دلیلِ خوبی بود برای پیشنهادکردنش. (پیدا کرد، هیه!)
کلر (جولیا رابرتز): اگه بهت بگم عاشقتم چی؟ فرقی میکنه؟ ری (کلایو اوون): اگه بهم بگی یا اگه باور کنم؟ کلر: من عاشقتم، واقعن عاشقتم. نمیدونم چرا باید باورم کنی. من نمیدونم کلن دیگه چرا باید باور کنیم. فقط هنوز این رویا رو دارم که یه روز ناغافل خلاص بشیم از این وضعیت. که بتونیم مث آدمهای دیگه حسهایی مثل صداقت و درستی رو تجربه کنیم. ری: ما مث آدمهای دیگه نیستیم. کلر: میدونم، مگه ممکنه که ندونم. اصن هیچ فکر کردی چه حسِ کوفتییه که بدونم تو تنها مردی هستی که ممکنه منو درک کنه؟... Labels: سینما، کلن |
حالا این به کنار... اینم که هی یاد شما می افتادم به کنار، می خواستم درمورد همین چیزاش بنویسم، که بعد که نشستم "امریکن افِیر" رو دیدم از سرم پرید
خیلی واجبه این یکی
Post a Comment