« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-09-01 کاش اینهمه آرزو را به گور نبریم
Bucket list گیرم که پیشبینیپذیر باشد و آشناییزداییِ عجیب و غریبی نداشته باشد، دلیل نمیشود که آدم وقتِ تماشایش یادِ آدمها و سوداها و نشدنهای این روزها و آن روزها نیفتد. (بعد خدا شاهد است سرهرمس الان دارد تقیه میکند، دارد خودش را کنترل میکند که اینجا برندارد از یک متنی که در آن یکی گودر توسط دو تن از ایادی استکبار تحریر و تقریر و تحلیف شده، کوت کند وسط ماجرا. هیه!) بعد اصلن میدانید، گاهی مهم نیست که عظمت در فیلانِ شما است یا بیسارِ ماجرا. مهم این است که چهطور گاهی بعضی چیزها میآیند صاف مینشینند همان جایی که باید. به قولِ ایرجِ انیشتناینا، آدم گاهی نمیگردد، جستوجو نمیکند، بلکه صرفن پیدا میکند. حالا گاهی هم پیدا میشود. اشکالی ندارد که. این قضیه را همینجا داشته باشید عجالتن. داستان فیلم را که بلدید، دو فقره پیرمردِ بیربط به هم که از قضا و از غذا هر دو مبتلا به سرطانی پیشرفته هستند و هماتاق در یک بیمارستان که تصمیم میگیرند جای تلفکردنِ وقتشان بلند شوند یک فهرست برای خودشان درست کنند از همهی کارهای نکردهشان، بعد با اتکا به وضعیتِ مالیِ مطلوبِ آقای جک نیکلسون راه میافتند دورِ دنیا به عملیکردنِ لیست مربوطه. راستش خیلی مهم نیست که الان من برایتان تعریف کنم که پایانِ ماجرا به کجا ختم میشود. حتم دارم بلدید اینجور قصهها را. آن قضیهای را که در پایانِ پاراگرافِ دوم داشتید، هنوز دارید؟ بعد از آنجا هم هویداست که سرهرمس دارد تمامِ تلاشِ خودش را میکند که این موضوع را زورچپان کند در لابهلای متن که حداقل دوسومِ لیستتان را خودتان به زبانِ خوش یکجوری که دردتان نیاید عملی کنید قبل از این عملیتان کنند؟ اصلن لیستتان کو؟ کجا نوشتهایدش ناقلاها؟! Labels: سینما، کلن |
The list
Post a Comment