خوبی «در بروژ» فقط این نیست که مدام دارد پیشفرضهای شما را از هرچه ژانرِ گانگستریست به هم میریزد، در آن ایدهی پدرسوختهگانهای است که پشتِ قضیه است: این که برداری فیلمی توریستی و تبلیغاتی بسازی برای شهری، بعد اینجوری! یعنی سرهرمس شخصن و به شدت دوست دارد فکر کند که اصلن آقایان بلند شدهاند رفتهاند بلدیهی بروژ که آقا بیا یک بودجهای به ما بده تا ما فیلمی توریستجمعکن بسازیم در باب این همه زیبایی و تاریخِ شهرتان، از این رودخانه و پلها و قایقها و کلیساها و کوچهها و قوها و الخ. بعد اما اصلن بروژِ فیلم بشود برزخ. بشود یک ناکجاآبادی (که اصلن هم ناکجاآباد نیست از لحاظ جغرافیا، اتفاقن خیلی هم کجاآباد است. تاریخ و شناسنامه و موزه و فیلان دارد.) که آدمهای قصه بیایند توی آن گیر بیفتند. بیایند بمیرند برای هیچ و پوچ. بیایند نمیرند برای مصیبتی که گرفتارش شدند، بیایند دوام بیاورند برای رستگاریِ احتمالی. بروژ یک چنین مکانی میتواند باشد، با وجودِ آن همه قابهای بینظیر و زیباییهای کمنظیر. بعد دلانگیزترین ملودیهای چهان برایتان بشیند روی قصهی دو آدمکشِ فراری و مصیبتهایشان. برزخبودن بروژ نیازی به آن همه اشارهی مستقیم ندارد. همین که برداری این همه حسهای متضاد را بنشانی کنار هم، یعنی با برزخی سر و کار داری که هم از بهشت در آن هست و هم از جهنم.
«در بروژ» از آن دسته فیلمهایی است که یا باید تنها دید، یا کسی را داشته باشی کنارت که بلد باشد تمامِ فیلم سکوت کند و تماشا. فهمیدی مازیارجان، بابا؟! مثل همان یک ربعِ اول که دراز کشیده بودی توی بغلم و مانده بودم که مگر یک بچه چهقدر تحمل دارد نگاه کند و حرف نزند و سوال نپرسد و فقط گوش کند. نه مثل آن یک ربعِ دوم که فهمیدم یک بچه چهقدر تحمل دارد که نگاه کند و حرف نزند و سوال نپرسد و فقط گوش کند!
Labels: سینما، کلن
Post a Comment