« سر هرمس مارانا »



2009-09-28

گاس که اگر روزگارِ قدیم بود، سرهرمس الان این‌جوری شروع می‌کرد که یکی هم باید بردارد بنویسد از ژانرِ رابطه‌های یک‌شبه. حالا فوقش 24ساعته. از این‌ها که مثل بارانی هستند به ملایمت شروع می‌شوند و اندکی بعد به رگبار می‌رسند و بعد هم فروکش می‌کنند می‌روند سر کار خودشان. بعد هم اضافه کند آن حسِ مرگ‌آورِ آخرش را وقتی دو طرفِ رابطه آن‌قدر بالغ هستند که بدانند شماره‌دادن و گرفتن و آدرس‌پرسیدن و نوشتن و الخ بیش‌تر تسکینِ آن لحظه‌ی محتوم وداع است. اصلن بردارد بنویسد از این بلوغی که گاهی جاری می‌شود در رمانتیک‌ترین و زیر‌هجده‌سال‌ترین رابطه‌ها. که آدم از همان ابتدا چشم‌انداز دارد از سرانجامِ کار. که خشنودی و رستگاریِ زودرس ندارد اما ده سال بعد، لابد، آدم برمی‌گردد خودِ بزرگ‌سالِ واقع‌بینِ کوفتی‌اش را تماشا می‌کند که چه‌طور دستِ آدمش را رها کرده بود که برود، برود برای خودش. که غبارِ احتمالی هزارسال هم‌نشینیِ ممتد نماسد رویِ صورتش.

اگر روزگار قدیم بود، گاس که این‌ها را سرهرمس می‌سپرد دستِ ایرما تا بنویسد. بنویسد از این که چه‌طور گاهی آدم فردایش را فدای پس‌فرداهایش می‌کند. بنویسد که چه‌طور لازم است آدم گاهی آن‌قدر قدرِ لحظه‌اش را بداند که آلوده‌اش نکند به هزار قول و قرارِ متزلزل. ایرما اگر بود، اگر هنوز این اطراف پرسه‌ی بی‌اختیارش را می‌زد، لابد بلد بود چه‌طور برای‌تان تعریف کند از جاده‌هایی که انگار دراز شده‌اند در زمان.

سلین: راستشو بخوای فکر می‌کنم همون موقع که داشتیم از قطار پیاده می‌شدیم تصمیمم رو گرفته بودم که می‌خوام باهات بخوابم. اما الان که با هم خیلی زیاد حرف زدیم، دیگه نمی‌دونم.

سلین: چرا من این قدر همه چی رو پیچیده می‌کنم آخه!

قبل از طلوع- 1995

روزگار قدیم اگر بود سرهرمس این Before Sunrise را می‌داد دستِ ورنوش. بل‌که یاد بگیرد به موقع دل بکند. بعد هم لابد ورنوش برمی‌داشت رمانتیسیسم آمریکاییِ دهه‌ی نود را می‌کشید به رخِ سرهرمس. برمی‌داشت Eclipse آقای آنتونیونی را می‌آورد جلوی چشم‌های سرهرمس که کجا بودی آن روزها که خانم مونیکا ویتی و آقای آلن دلون داشتند شهر را گز می‌کردند. یک روز تمام. بعد هم اگزیستانس‌ترین سکانسِ فیلم را برای هزارمین بار تعریف می‌کرد که یادت هست سرهرمس؟ یادت هست وقتی آخرِ قصه کسی سر قرارش نیامد، چه‌طور دوربینِ آقای آنتونیونی رفته بود تمامِ خیابان‌ها و چهارراه‌ها و جاهای دونفره‌شان را خالی‌خالی گشته بود دنبال‌شان؟ که اصلن فیلم را در همان غیبت‌ِ آدم‌هایش تمام کرده بود؟ که طاقت آورده بود دلش لابد، که نماهای تنهاییِ مرد و زن را نگنجاند تهِ فیلم؟ ورنوش اگر بود لابد گیر داده بود به وام‌گیری این از آن. ورنوش را هم که می‌شناسید، آدمِ همیشه‌همان است دیگر.

ویتوریا: چرا ما این همه سوال می‌پرسیم؟ دو تا آدم نباید این همه هم‌دیگه رو بشناسن اگه می‌خوان عاشق هم بشن. اما در اون صورت هم ممکنه اصلن عاشق هم نشن.

ویتوریا: تا وقتی که عاشق هم بودیم، هم‌دیگه رو درک می‌کردیم. چون چیزی برای درک‌کردن وجود نداشت.

کسوف- 1962

روزگار اگر قدیم بود سرهرمس اما شخصن گوشش را سپرده بود دستِ سید که باز از last Tango in Paris محبوبش بگوید که چه‌طور برهنه کرده بود وضعیتِ ژانر را. که مقایسه کرده بود این هرسه را با هم. از ناآگاهیِ مستتر در هرسه موقعیت گفته بود. از این که چه‌طور آدم خیلی وقت‌ها نباید که بداند. از این که چه‌طور گاهی همه‌ی این ندانسته‌ها می‌شود عصای دستِ آدم. بعد لحظه‌لحظه‌ی آخرین تانگو را بازتعریف کرده بود، از پوزیشن‌ها و معانی‌شان گفته بود. از هجومِ بی‌رحمِ آدم‌ها به هم، وقت‌های این‌جور بی‌کسی. از این که چه‌طور دهه که دهه‌ی هفتاد باشد، می‌شود این همه رک و بی‌تعارف بود. می‌شود این همه رابطه‌ها را خلاصه کرد در شکلِ ذاتی‌‌شان، در درهم‌لولیدنِ آدم‌ها. گفته بود سید برای‌مان که ببین چه‌طور گاهی لذت را می‌شود بی‌خاطره و بی‌آینده آفرید و پر و بال داد. یا مثال زده بود از فرقِ پریشانیِ موهای مونیکا ویتی و ماریا اشنایدر و جولی دلپی، در سه فیلم. از سن و سالِ آلن دلون و اتان هاوک و مارلون براندو. از این که هرکدام‌شان چطور سپری کرده‌ بودند ساعاتِ مشترکِ محدودشان را، چه‌طور به پایان برده بودند. بعد هم سیگارش را روشن کرده بود لابد، پرده را کنار زده بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود. دودِ سیگارش را بیرون داده بود، آتشش را گرد کرده بود با هره‌ی پنجره و از چند‌لحظه‌بعد‌های هرکدام‌شان گفته بود.

(آخرین دیالوگِ فیلم)

جین (درباره‌ی پل): اسمش رو نمی‌دونم.

آخرین تانگو در پاریس- 1972

حالا اما روزگار نو شده، از ایرما و ورنوش و سید خاطره‌ای مانده، گوشه‌کنار این وبلاگ و آن وبلاگ. آدم‌های قصه گوشه‌کنارهای هم را بلد شده‌اند. وقتش شده بود که بلد شوند. درنگ نکرده بودند که در ژانرِ کوفتی. دل‌شان و چشم‌شان و زبان‌شان خواسته لابد که نور بیندازند روی قوس و قزحِ هم. همه‌ی وهمِ آن لحظه‌ی خداحافظی را واگذار کرده‌اند به یک جای دوری، یک جای پرتی، یک روزِ نامعلومی. دستِ هم را گرفته‌اند و در نور قدم برمی‌دارند. نوشِ جان‌شان لابد.

برای سرهرمس هم فقط این می‌ماند که بیاید این‌جا برای‌تان تعریف کند که جادوی نگاه‌ها باطل‌السحرش همین کلمه‌هاست. که چه‌طور گاهی گشودنِ جعبه‌های پاندورای رابطه‌ها را باید هی به تعویق انداخت. اصلن گذاشت برای یک روز دور، یک جای دور. همین یک شب را به تمامی زنده‌گی کرد و سوارِ اولینِ قطارِ صبح شد و رفت.

Labels:



Comments:
روزگار اگر قدیم بود، ما هم باید این متن شما را می‌سپردیم دست آقای فروید که بگوید چه شد که شما آلن دلون را نوشتید وودی آلن
 
اصلن خوب شد که روزگار دیگر آن همه قدیم نیست آقا :دی
 
از قضا حیف که روزگار قدیم نیست. اصلا این پست شبیه روزگار قدیم بود. وقتی هرمس می نوشت. حسابی طولانی هم می نوشت. به جای آنکه بگوید یکی باید بردارد بنویسد و (هیچ وقت هیچ کس نمی نویسد) خودش می نوشت. عین همین امروز که گفت یکی باید بنویسد و آن یکی خودش شد.
 
گیر نده قربانت گردم، عدم حیفیتش من باب وودی آلن دلون بود صرفن، وگرنه که سرهرمس دچار نوستول خودش شده در حد بنز!
 
اگر روزگار قدیم بود و البته نه خیلی قدیم ...شما ها هزار تو داشتید پابلیش می کردید و ما می خواندیم...اگر قدیم بود نصف وبلاگستان در باره نازلی و رفقایش بود و پست های سرهرمس خیلی بلند بود و من همین جا اعتراف می کنم که مرد خواندنش نبودم...آقاچرا دروغ نبودم و از نصفه اش می رفتم آخرش را می خواندم...اگر قدیم تر بود میرزا هم میرزا تر بود و پست هایش خیلی میرزایی تر بود...سر هرمس هر پستش حامل چندین گاس و الخ بود ولی باید قبول کرد که قدیم نیست و واقعیت درد دارد چه طولش زیاد باشد و چه قطرش...
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017