« سر هرمس مارانا »



2009-09-02

untitled سرهرمس اغلب از خودش سوال می‌کند بین شخصیت‌های بارِ هستی کدام یک عاقبت‌به‌خیرتر بود. کدام یک را آقای کوندرا خوش‌اقبال‌تر آفریده بود: توما، ترزا، سابینا، فرانس، کارین یا مفیستو؟

(بیایید این بار فیلمِ آقای کافمن را ملاک بگیریم که آقای ژان کلود کریر هم مشارکتِ پرفایده‌ای داشته‌اند در نوشتنِ فیلم‌نامه‌اش)

1.مفیستو، خوکِ پاول در آخرین نمای فیلم روی دو پا بلند شده و دارد قلپ‌قلپ آب‌جو می‌خورد. چند دقیقه قبلش پاول درباره‌ی او می‌گوید: می‌دونی چرا عاشق مفیستو ام؟ چون خیلی باهوشه. در عین حال هیچی نمی‌دونه. مهم‌تر از همه‌چی، نمی‌دونه که زندگی چقدر محاله این‌جا.

2. کارین سرش را در آغوش ترزا گذاشته است. توما دارد به زندگی او پایان می‌دهد. چشم‌های کارین باز و آرام است. ترزا چند لحظه قبلش می‌گوید: من مجبور بودم مامانم رو دوست داشته باشم. اما این سگ رو نه. می‌دونی توما، شاید، شاید من کارین رو بیشتر از تو دوست داشته باشم. نه بیشتر، یه جور به‌تری. من به خاطر کارین حسادت نمی‌کنم. ازش نمی‌خوام که متفاوت باشه. ازش هیچی نمی‌خوام.

3. فرانسِ فیلم اما سرنوشت آبرومندانه‌تری از فرانسِ کتاب دارد. این‌جا آخرین نمای فرانس، نمای مردی است که سابینا را نشناخته. که زندگی‌اش را به باد داده تا پیش سابینا بماند. آخرین نمایِ فرانس مردِ بازنده‌ای است که با چمدانش در خانه‌‌ی خالیِ سابینا ماتش برده. با تمامِ تصوراتِ واهی‌اش درباره‌ی زندگی‌کردن در حقیقت، در خانه‌ای شیشه‌ای. سابینا یک فصل قبلش برای توما از فرانس می‌گوید: با مرد دیگه‌ای آشنا شدم. بهترین مردی که تا حالا باهاش بودم. باهوشه، خوش‌تیپه و دیوونه‌ی منه. و ازدواج کرده. فقط یه چیزی این وسط هست، کلاهِ منو دوست نداره.

4. ترزا در کامیون کنار توما نشسته و به مردی نگاه می‌کند که عاقبت تمامن مالِ خودش شده است. از توما می‌پرسد که به چه چیز فکر می‌کند. توما می‌گوید: به این که چقدر خوش‌بختم. کمی قبل‌تر، توما تقریبن ترزای مست را بغل کرده و از پله‌های مهمان‌خانه بالا می‌برد. اتاقی که توما برای‌شان تدارک دیده، شماره‌ی 6 است. ترزا به یاد شباهت‌های عددیِ معنادارِ دخیل در ابتدایِ آشنایی‌شان می‌افتد.

5. توما کامیونی را می‌راند که ترمزهای معیوب دارد. در آخرین دیالوگِ فیلم از خوش‌بختی‌اش می‌گوید. قبل‌تر دیده‌ایم که چه‌طور دارد از ذره‌ذره‌ی زندگی در آن دهکده‌ی متروک، میانِ روستاییان لذت می‌برد. دیده‌ایم که چه‌طور آن نگاهِ سرشار از شورِ شهوت‌اش را بالاخره به ترزایی که دارد مدهوشِ خوش‌بختیِ روستایی و ساده‌اش می‌رقصد، دوخته است.

6. سابینا اما در آخرین نمای حضورش، نامه‌ی پاول را می‌خواند که در آن از مرگِ ناگهانی توما و ترزا خبر داده است. آخرین تصویرِ سابینا، چشم‌های خیس و غمگینی است که حزنِ از دست‌دادنِ صمیمی‌ترین دوستش را دارد. تنها کسی که سابینا را با تمامِ وجود درک می‌کرد: توما. و تنها کسی بود که توما را آن‌طور که آقای کوندرا دلش می‌خواست، می‌شناخت: هیولایی در امپراطوری کیچ.

بعد یادتان باشد یک‌وقتی سرهرمس برای‌تان مفصل از این سابینا بنویسد. بنویسد برای‌تان که چرا سابینا را که آزادترین آدمِ رمان بود، که سرخوشیِ لایزالی داشت انگار، که اصلن مصداقِ برجسته‌ای (گفتم برجسته، یادم باشد یک بار هم در آن یکی گودر اصولن از برجسته‌گی‌های بارزِ این خانمی که سابینا را بازی کرده بود بنویسم که بدجوری آقا، بدجوری برجسته بود!) بود برای سبُکی. نکند چشم‌های سابینا در آن نمای آخر، همین تحمل‌ناپذیری سبُکی هستی را در خودش داشت که آن همه، آن همه مغموم ماند. که سابینای قصه آن طور مغموم تمام شد.

می‌دانید، سرنوشت چیز غریبی‌ست. گاهی رمان‌نویس دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت‌ش را عذاب می‌دهد. گاهی رمان‌نویس تصمیم می‌گیرد آدم‌هایش در پایانِ کار، در پایانِ فیزیکی و نه زمانیِ قصه، خوشنود باشند و رستگار. گاهی آدم با خودش خیال می‌کند سابینا باید همه‌ی عمر تنها بماند، بعد از توما. تنهای تنها.

Labels:



Comments:
عدم توانایی سابینا در فراموش کردن لذت خیانت
 
http://www.math-iu.blogfa.com/post-495.aspx
سر هرمس ، این لینکو نگاه کن ، ترکیدم از خنده وقتی خوندمش
کلی حال و اینا داد بهم
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017