« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-10-30 ![]() به این نصفهشبی نه سرهرمس حوصلهاش را دارد نه لابد شما، که دوباره اینجا از دامبلدور نوشته شود، از رفتنش، از همهی آن چیزهایی که باقی گذاشت بعد از خودش. (راستی هنوز هری پاتر نخواندهاید؟ هنوز اخ و پیف میکنید؟ دلتان میآید خودتان را از این عیش محروم کنید سرِ هیچ و پوچ و لج و لجبازی؟) اما سرهرمس شخصن حناق میگیرد اگر این را هم نگوید و برود بخوابد. این ماجرای آقای لردِ سیاه، ولدرموت و جمیعِ هواداران و منتظرانش، مرگخوارها، شما را یاد چیزی و کسی نمیاندازد همین حوالی؟ آقای روزنامهکیهان همیشه هم که از روی معده حرف نمیزند که. وقتی میگوید این خانمِ رولینگ برداشته کلِ اسلام و فیلان را زیر سوال برده، لابد یک چیزی میدانسته آقای روزنامهکیهان که گفته. لابد حواسش بوده که چهطور خانمِ رولینگ با این ماجرای ظهورِ آقای لردِ سیاه و انتظارِ هواخوانش و اقداماتِ دورانِ غیبت و اینها، با کلِ این ماجرای طرفدارانِ ولدرموت و وعدههایی که به ایشان داده شده که اگر آقا بیاید چنین و فیلان، چهطور نقیضهای ساخته بینظیر از روی ماجرای آقای مهدی موعود و اینها. بعد اصلن شما برو درگیرِ این حجتیه بشو، برو درگیرِ همهی این نایبانِ برحقش شو، برو درگیر این کتابهای نشانههای ظهور بشو، بعد بیا به خانمِ رولینگ فحش بده که چه طور مذهبت را برداشته به سخره گرفته، بعدتر ولی بیا بشین پیش سرهرمس یک دل سیر بخند به همهی این قصههایی که برایتان ساختهاند و پرداختهاند و پشتِ کوه انداختهاند. خب؟ Labels: سینما، کلن |
Post a Comment