یادم بماند در زندگی بعدیام مردی باشم چهل و دو ساله، رانندهی پایهیک، ترانزیت. با شانههایی پهن و ابروهایی پرپشت. سبیل داشته باشم و زیرپوش رکابی بپوشم. از آن سبیلهایی که لبِ بالا را میپوشانند و هربار که چیزی مینوشی باید با پشتِ دستت لبههایش را خشک کنی. جادههای شبانهام را با صدای خشدارِ خوانندههای ناشناسِ ینگهی دنیا، آنهایی که هیچوقت نفهمیدم از کدام درد دارند میخوانند اما بدجوری به جانم مینشیند بمیِ غریب صداهایشان، بگذرانم. مزهی آبجوهای گرمِ اولِ صبحم سیرِ تازه باشد و جادهها و پیچها و کورهراههای فرعی را مثل کفِ دست، بلد باشم. بعد شب که دیروقت، خسته از سه روز در جاده راندن، با بویی که از هوایِ ماندهی اتاقکِ تریلی نشسته روی بدنم، وینستونِ قرمز و عرقِ دوروزمانده و تریاک و آوازهای مستانهای که در جادههای کفیِ خلوت برای خودم بلندبلند خواندهام، برسم خانه. زنی با تنکهای صورتی لابهلایِ لحاف و ملافهها خوابیده باشد، از صدای سرفههای من چشمهایش را باز کند وگوشهی لحاف را کنار بزند. زیپِ شلوارم را بکشم پایین و بگذارم تمامِ اتاق سرشار شود از بویِ تندِ کشالههایم. تنکهاش را به تندی کنار بزنم و خودم را با تمامِ وزن و بو یله بدهم لای پاهایش. بی بوسی و کناری. یکسره با حشری که سهروز در راه مانده و منتظر، بیدرنگ در او برانم. چشمهایم را ببندم و در همهی راههای ممکنش برانم. دادش را از درد مچاله کند درگوشهی ملافهای که به دندان گرفته، ناخنهایش را به چنگ، چشمهایش را به دانههای ملتهبِ عرق روی پیشانیِ من. به پشت بخوابانمش و دستهایم را سنگین فشار بدهم روی گودیِ پشتش. نفسِ آغشتهام را ول کنم پشتِ گردنش. کبود شود سینههایش از فشارِ بیرحمِ انگشتانم. سگکِ کمربندم کپلهایش را رد بیندازد. آههایِ از سرِ لذتش را فرو بدهد در دلش. دردِ هجومِ همهجانبهام را لای ماهیچهها و رودههایش جا بدهد. دستم را فرو کنم درموهایش، طرهها را بپیچانم لای انگشتانم تا با هر ضربهی کمرگاهم، سرش را فروتر کنم در بالشت. طوری که نفسش بند بیاید زیرِ مرد و تریلی با سنگینی غولپیکرش در تونلهای پیاپیِ زوزه بکشد و پیش برود و هیچ ورودممنوع و ترمزی نشناسد. آنقدر برود و نفیر بکشد از منخرینش که آخرین قطرهی باکاش را هم بسوزاند. بعد راحت که شدم، فرو که ریختم در زن، از رویش بلند شوم. درِ مهتابی را باز کنم و بخارِ گرمِ شاشم را تماشا کنم که پرفشار پرتاب میشود به سوی تاریکیِ خالیِ گلدانِ روی تراس. گیج و خوابآلود برگردم به تخت، دستم را سُر بدهم زیرِ کمرگاهش و به کنار برانمش. بغلتم کنارش، کفشهایم را پرت کنم گوشهی اتاق و صدای خرخرِ سنگینِ خوابم اتاق را و سکوتِ چشمهای بیرمق و تنِ لهشدهی زن را در بر گیرد. جوری که بدنش بوی مرد گرفته باشد. ملغمهای از عرق و آب و سیگار و سیر و الکل و ماندهگی. من به سنگینترین و طولانیترین خوابِ بیرویا بروم و هیچ یادم نماند از شب و زن شمارِ راحتشدنهایش از دستش در رفته باشد. بیهوش و مدهوش از این همه راندهشدن در اعماقش، مثل یک تکه گوشت، لَخت و بیحرکت دمر بخوابد روی تخت و پلکهایش به یکباره فرو افتد. صبح اما از کاسهی آب و خمیرریش و بخارِ حمام و دستهی دوهزارتومنی روی طاقچه، بداند که تریلیِ مرد راهیِ جادهی دورتری شده، دوباره.
(+)
|
شفا دهنده ی راننده ی ماشين های سنگينم
http://www.rezaghassemi.org/poem_50.htm
شاید نویسنده عمدا" فراموش کرده راننده ی ایرانی ی تریلی های ترانزیت و غیر ترانزیت چنان زیر بار اقساط خرید تریلی قسطی ی لیزینگی ،کمرشان خم شده است که که دیگر کمری برایشان نمانده تا با هر ضربه ی کمرگاهشان ، زن سر به بالش فرو برد .
ولی چه خوب که فراموشش شده بود وگرنه داستان به این زیبایی نمیشد
مطلب به این قشنگی مربوط به کدوم بلاگه آخه! لینکی که گذاشتی داداش خرابه
که زن را یک انسان نمیبیند بلکه تنها فاحشه ای رسمی و ثبت شده که حتی در خواب هم باید لنگ هایش باز باشد
گذاشته تا آخوندکی که منبر را با صندلی تریلی عوض کرده ,بتونه خودشو تخلیه کنه و دلشو به این خوش کنه که اونم لذت برده و واسه اون یه دسته اسکناس
گذاشته
حتمان فرداش هم باید یه بشکن هم بزنه, کلی مایع ضد عفونی برای شستشوی لجن بازماندش بخره واحتمالان یه دعای رفع خطر تصادف هم براش بخونه تاهر دو به این زندگی نکبت باره خوبشون ادامه بدن
جدان جالبه که بعضی وقتا حتی برای درمان که نه بلکه تسکین موقت دردامون هم که شده از همون ابزارو شیوه کسانی استفاده میکنیم که باعث اون دردا هستند, تا به همون نتیجه مشترک هم برسیم , همون تحقیر دیگری,بخصوص زن
و تنها علت وجودی زن را ارضا جنسی خود دونستن.
اوه نه باید منصف باشم, حقیقت اینه که ما بیشتر حق داریم اینگونه باشیم, بگیم ,بنویسیم و حتی انجام هم بدیم چون ناسلامتی تو جبهه ی ان-تلکتوئل ها و روشن؟؟؟ -فکرا قرار داریم
حالا پیدا کنید پرتغال فروش را !!!!!
خود پست فوق العاده بود. ولی لینک خرابه و ما نمی تونیم مراتب کف کردگی رو به اطلاع نویسنده برسونیم.
این نویسنده متن که با سرچ توی گو گل به غیر از خود تو نامی دیگری بروز نداد، چه خوب توانسته روایت راننده گی در جاده ها و بیابان ها و تونل ها و عصبیت ها و ذخیره ی انرژی ومکردانگی ها واز ممنوع گذشتن ها و پارک کردن گوشه کنارها و باک راپر از بنزین کردن هاو... را موازی راندن در دهلیز های تو در تو و نمور و تاریک و مخفیانه درون یک زن کند. انگار مرد کارش شبیه غلتیددر بستری پهن از عیش مداوم است همچنانکه تختخوابش شبیه جاده ی دیگر..
اینطور نوشتن یعنی نوشتن را ابدی کردن. یعنی تمامی ندارد نوشتن وقتی حتی روایت عشقبازی یک نره غول راننده ی خرس ام بک هم روی تن ظریف و نحیف یک زن با تنکه ای صورتی هم
قادر است بشود شاهکار.
راستی سر هرمس بقیه اش که فکر کنم مانایا هست ، تو فکر می کنی راندمان پایین کاری مردان کارمند بخاطر این نیست که هیچ شبیه نفس کشیدن پر صدا و بویناک و فشار و تخلیه و جلو رفتن تا آنجا که بشود و پیچاندن تا سر فرو بردن توی بالش و غیرو و غیرو ندارد. وای که اگراینطور باشد دلیلس اینست که فشار دادن تن لاغر و کم جوهر یک روان نویس لای انگشت و کار ارباب رجوع را به فردا موکول کردن و پرونده را بایگانی کردن ، هیچ نشانه ای از آرزوهای غریزی یک مرد ندارد.
داستانِ لامصب داستان ، شد حکایت سینما ایران که هر چی میسازن به یکی برمیخوره ...
بعد جدا از عصبانیت بابت اون کامنت شر و ور ... این پست خیلی خوبه
غير قابل تحمل است اين اوصاف
...
ولي اينكه ديگران چگونه لذت مي برند ازاين نوشته ، غير قابل تحمل تر است
.
.
راستی، نویسندهی روشنفکر! رانندههای وطنی آبجو نمیخورند. معمولا عرق سگی میخورند یا خیلی کلاس بگذارند ودکا. الکل آبجو به مستی راننده جماعت نمیرسد. در ضمن، خوانندههای ینگی دنیایشان هم حمیرا و هایدهاند و اگرمردباشند، مقامی و یساری و مهدیانند که بمی ندارد صدایشان.
کاش روایت روشنفکرانهات را همان از نگاه زن مینوشتی؛ سوزناکتر میشد و خواننده راضی کن تر!
بعد نفرت انگیز تر اینه یه آدمی که کلاس روشنفکری و هنر پرستیش کون آدم و عالمو پاره کرده همچین آشغالی تو بلاگ روشنفکرانه(!) و هنرمندانه(!) ش بذاره.
نمی دونم خب شاید همه ی مردا حتا روشنفکراشون ذاتن مثه همین راننده تریلی هستن. البته واقعن امیدوارم اینطوری نباشه و این صفت نیکو فقط متعلق به شخص شخیص سر هرمس مارانای بزرگ باشه.
حالا هی خودتونو بکشید و نقد فمینیستی بنیاد فکن دیکانستراکت بهش وارد کنید .
خب خوب بود.
هيكل و سبيل و موي فرفري رو ممكنه ولي داود مقامي و يساري و حميرا و ... فكر نكنم .چهل و دوساله ها همچي هم مال عهد تيركمون نيستن .يه پا رپ گوش كنن!
و بانوان گرامی نقد فمینیستی همه جا جواب نمیده بخدامخصوصا برای این نوشته که نگاه مرد سالارانه و زن سالارانه براش کاملا بی معنی، اینقدر فمینیست بازی درنیارین تو رو خدا
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی !!
Post a Comment