« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2009-12-04 ![]() میدانید، گاس که اهمیتی نداشته باشد که آدم بداند قرار است قریب به پانزده ساعت بعد بنشیند میان جماعتی که دارند به تاویلهای آقای مازیار اسلامی در بارهی این فیلم گوش میدهند. همین که دو ساعتی از نیمهشب گذشته باشد و تو تازه پسرکت را که تمام مدت کنارت دراز کشیده بود و سعی کرده بود تمام سوالهای کودکانهاش را دربارهی سرنوشت غریب جوئل و کلمانتین قورت بدهد چون به تو قول داده بود که صرفن کنارت دراز بکشد و با تو فیلم ببیند، بغل کردهی و بردهای روی تخت، کنار مادرش، درست وسط آغوش مادرش جا دادهای، کافیست که بیایی اینجا بنویسی که جوئل و کلمانتین تمام این راهِ صعب را آمده بودند تا برسند به آن سکانسِ راهروی خانه ی جوئل، بعد از این که هر دو تلخترین نوارهای اعترافاتِ ضدعاشقانهی همدیگر را گوش کرده بودند- وقبول کنید که هیچ نفرینی برای دو دلداده بدتر از این نیست که همان روز اول دلدادهگی، یک نفر بردارد تمامِ روزمرهگی و تلخی روزهای آخر رابطهشان را این طور صاف و پوستکنده بگذارد مقابلشان- ، برسند به لحظهای که جوئل خندیده بود و گفته بود اوکی. و این اوکی را جوری گفته بود که آدم خیال کند تمام این پروسهی کوفتی پاککردن خاطرههای یک عزیز ازدسترفته، ازدستشده، تکراری و عادت و کوفت و زهرمارشده، برای بالغشدن رابطه بوده. برای رسیدن به آن لحظهی بیداری و آگاهیِ شوکرانواری که یاد میگیری با این یقین کنار بیایی که سرانجام همهی عشقهای بزرگ هم محتوم است، بدجوری هم محتوم است. به یک that’s it ای که مزهی زیتون میدهد، تلخ. درست مثل روزی در بیستوچندسالهگی که ناگهان زیتون را با تمام تلخیاش درک میکنی و شیفتهاش میشوی. این جوری است که وقتی میبینی آدمها را در اوج شیفتهگیشان که چطور به چرامرگخودآگاهاناند، که چطور از خود زندهگی یاد گرفتهاند که چطور خاطرهها نمیپایند و وقتشان را تلف نمیکنند به شمردن روزهای باقیمانده از سهسال، که چطور دم میدهند به همان دم، کلاهت را به احترام آن همه بلوغ برمیداری و میایستی به تماشا. Eternal sunshine of a spotless mind خود خود زیتون است، تلخ و بالغ و لذیذ. Labels: سینما، کلن |
chera khodeto engadr aziat mikoni.!
jomlehato kotahtar begir va kamtar az (ke) estefade kon..
heife ehsasati ke mikhay kharje ye hamchin shah asari bokoni nist.!
felan take care..
در اين فيلم امر فراموشکردن به عنوان يکی از وجوه اجتنابناپذير هستی ما در زمان تصوير میشه. و گسست و انقطاع ناگهانی تداوم زندگی يا ويرانی وجود.
داشتن حافظه معادل بلوغ و پيچيدگیئه. اون چيزیئه که آدمها رو مستقل و متفاوت میکنه از خيل آدمهای مطبنشين.
در اين صحنهی آخر فيلم بهشت بیحافظهگی و تکرار حلقوی خاطرات به عنوان اسرارآميزترين و گمراهکنندهترين اسطورهی آدمها جلوه میکنه. به ظاهر اين اسطوره، راهحلی اساسی به نظر میآد، هم برای بار سنگين به خاطر آوردن و هم برای درد و رنج فراموشی.
Post a Comment