« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2010-05-20 «طلا و مس» را ببینید، نه به خاطر مساش، بلکه صرفن به خاطر خانم جواهریان. جوری که اصلن اجازه نمیدهد سادهگیِ چشمهای همبازیاش به چشم بیاید.و البته، میتوانید افسوس هم بخورید به خاطر این همه انرژیای که گذاشته پای فیلمی که صرفن بهخاطر قصهاش هدر رفته. رویکرد عمومی فیلم البته اشتباه نیست. این که به قول آن رفیقمان دارد تقدسزدایی میکند آقای محمدی از روحانیت، در سریِ «زیر نور ماه» و «مارمولک» و همین فیلم اخیر. آنقدر هم حرفهای هست که برای انجام رسالتش آدمی را بیاورد برای کارگردانی که حداقلها را بلد است. بلد است یک چیزهایی را خوب دربیاورد. بلد است یک جوری شما را برساند به یک حس همدردی و سمپاتیکای با روحانیِ جوان فیلم. اشکتان را هم گاهی جاری کند، حتا. مشکل اما اینجاست که فیلم که تمام میشود، جز بازیِ مختصری که با احساساتِ شما شده، چیز چندانی برایتان نمیماند. میخواهم بگویم آنقدر افراط میکند در این ایجادِ سمپاتی، که رمقتان را میگیرد. فیلمِ درست اشک آدم را درنمیآورد، وقتِ تماشا درنمیآورد. یک کاری میکند با شما که با بغض از سینما بیرون بروید. برعکس، اشکهایتان را اگر بریزید همان وقتِ تماشا، فیلم که تمام شد شما هم سبک و سرحال شدهاید. «خوب» شدهاید. بی که ادامهای داشته باشد فیلم در روزگارتان، بلند میشوید میروید سراغ باقی زندگی. فیلمِ درست در سالن سینما تمام نمیشود. Labels: سینما، کلن |
من اين فيلمو هنوز نديدم. نمیدونم اين حسی که میگيد از ناقص بودن يا سوءاستفاده از احساسه يا چی. ولی میدونم که فيلم محدود به سالن، فيلم وقتگذرونیئه. فيلم با يه جملهی اخلاقی فرق میکنه.
این حرف بیمعنایی هستش که احساسات ما باید بعد از نمایش هم تحت تاثیر باشه . این اصلن محاله. شما نمیتونیئ تجربه شادی یا غم را بیش از تجربه مستقیم تداوم بدید. اون ها دیگه حس نیست حافطه است. یاداوری است با یا بدون تفکر.
Post a Comment