« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-07-08

آن پارمان خالی در «آخرین تانگو در پاریس» برای مرد و زن جایی برای پناه‌بردن است تا رها از هر نقشی که باید در بیرون و برای بیرون بازی کنند، خودِ خودشان باشند. خودی که آن‌قدر راست است که حتا نامی که در بیرون از این پارمان دارند با خود به درون نمی‌آورند. این معرفی‌نشدن با نام، یکی به دلیل ایمن‌ماندن از مناسبت‌های دنیای ثبات‌یافته‌ی هرروزه است، اما دلیل مهم‌تر حفظ‌کردن فردیتی است که نام هم برایش گونه‌ای سیماچه است... در این «خلوت»های برتولوچی، در این جزیره‌هایی که انگار همه‌چیز درشان مُجاز است، چون داوریِ بیرون از آن‌ها حذف شده است، شخصیت‌ها مدام با چهره‌ای تازه از خود و یک‌دیگر مواجه می‌شوند. اما در فضای این جزیره‌ها، آن‌چه سرانجام بر همه آشکار می‌شود، ناممکن‌بودنِ تداوم زیستن در این مکان‌های تجریدی است. جز در مورد «رویابین‌ها» که شوق پیوستن به کنش سیاسی جمع سه‌نفره را از هم می‌پاشد، در بقیه‌ی این نمونه‌ها، «مرگ» آن قطعیت تمام‌کننده است که به این عدم امکان شهادت می‌دهد.

مقاله‌ی «شاعری با سینما»، درباره‌ی برتولوچی، صفی یزدانیان، کتاب «ترجمه‌ی تنهایی»

پ.ن. نکند داریم دوباره، هزارباره، از وبلاگستان حرف می‌زنیم، از هویت‌های مجازی، از نام‌ها و نشان‌ها و نشانه‌ها، ها؟

Labels: ,



Comments:
تو هم که هی با این کتاب دل ما رو بسوزون
 
Post a Comment