صاف و مستقیم میروند تیرشان را میزنند به هدف و برمی گردند.
بعله گاهی همین کلمهها هم سربازهای وظیفهشناس خوبی میشوند. یک ماموریتای را در دل شب، در تاریکی، در گنگیِ گرگومیشِ هوا برایشان تعریف میکنی، بعد ولشان میکنی به امانِ خدا. دانهدانه میروند سر پست خودشان قرار میگیرند. ساعتهایشان هم همه تنظیم با هم. وقتش که شد، درست عین نقشهی صاحبشان، موبهمو، هدفها را منفجر میکنند. در هماهنگیِ بینظیری با هم. انگار که باور کردهاند قرار است روی سینهی هرکدامشان مدالِ لیاقتِ سلطنتی نصب شود. تمیز و خندان باز میگردند.
گاهی هم میشوند یک مشت سرباز تنبل خستهی چروکیدهی بیدقت. یک فرماندهی کمدقت و وقتندار و سربههوا و بیحوصلهای، یک چیزی بهشان میگوید. اینها خیال میکنند فرمان جدید صادر شده، ماموریت دارند. لخلخکنان برای خودشان بلند میشوند، با همان دمپاییهای پلاستیکی از آسایشگاه بیرون میآیند، سوار ماشینهای دربوداغانشان میشوند، خمیازه میکشند، هرکی هرجا عشقاش کشید پیاده میشود، سر هر پستی که شد. بعد این جوری است که میزنند دمار از نیروهای خودی در میآورند. میزنند زاغهی مهماتِ پشتیبانی را میفرستند روی هوا. فرماندهی بدبخت هم هی میزند توی سرش. هی میزند توی سرش.
|
اینجانب که در پی جستجوی مطالبی پیرامون newyork,I love you
وبلاگ شما را کشف!کرده از این اتفاق میمون بسی خرسند است و شما را لینک می کند.
تابستان گرمی است . روزها بلند است و گرم .چپیده ایم تووی خانه هامان. دلمان پوسید . سربازان ، کلمه ها ،بیایند. بیشتر بیایند. گاس اندکی دلمان وا بشود !
کلمه ها هیچ وقت به هدف نمی زنند.
وقتی شلیک می کنی دسته گلنگدن توی چشمت می خورد.
فقط عوضی می بینی.
اگر کور نشوی
Post a Comment