« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2010-07-31




 سرهرمس قرار بود بیاید از اهمیت داستان‌داشتن برای‌تان بنویسد این‌جا، پیرامون فیلم اپیزودیکِ «توکیو!». برای‌تان بنویسد که چه‌قدر مهم است آدم یک سروته‌ای داشته باشد کلن، شده یک قصه‌ی یک‌خطی ساده، از زنی که آن‌قدر احساس بی‌مصرفی می‌کند که خیلی طبیعی در پایان تبدیل می‌شود به یک صندلی. و این می‌شود به‌ترین بخش زنده‌گی‌اش. چون به یک کاری آمده بالاخره. یا از مرد مرموزی که داخل راه‌های فاضلاب توکیو زندگی می‌کند و هرازگاهی بیرون می‌آید و «نظم نمادین» ملتِ آن بالا را بی هیچ دلیلی به گند می‌کشد و برمی‌گردد. زبانش، انگیزه‌اش را هم هیچ کس در دنیا نمی‌فهمد. یا از مردمی که پیرو مناسکی شده‌اند که طی آن سال‌ها خودشان را در خانه حبس می‌کنند. با تلفن امورات‌شان را می‌گذرانند و فقط وقت‌های زلزله دمی بیرون می‌آیند و سپس برمی‌گردند سر جای‌شان. سرهرمس قرار بود بیاید برای‌تان بنویسد که درخشان‌ترین اپیزود همان اپیزود آقای میشل گوندری، اپیزود اول بود. در باب به‌دردبخور‌بودن. درباره‌ی این که چه‌طور گاهی آن‌قدر بی‌مصرف می‌شوی که نه به کار خودت می‌آیی، نه به کار دنیایت، نه آدم‌هایت، نه عزیزدل‌هایت و نه آخرتت. بنویسد که آن صندلی‌شدن، آن استحاله‌ی عجیب ولی واقعی چه‌قدر بعضی روزها برایت ملموس است و کارآمد. که چه‌قدر خودت را شریک لذتِ ملایم آن زن می‌دانی، وقتی تمام زنده‌گی‌اش شد این که یک صندلی باشد، یک صندلی چوبی راحت، زیر وزن یک آدم دیگر. گور بابای خلاقیت و الخ.

پ.ن
این‌جا را، این‌جور جاها را که نمی‌خوانی آقای قاضی. خواستم کلن بدانی تهدیدکردن سرهرمس به قرار بازداشت، به سبب اشتباهی که خودت مرتکب شدی، به سبب حقی که از آدمی خوردی و بار اشتباه‌ات را الان داری می‌اندازی روی دوش آدمی مثل من، چه‌قدر راه اشتباهی‌ است. خواستم این را هم تلویحن بگویم، تاکید کنم اصلن، که چه‌قدر جای اشتباهی‌ نشسته‌ام این‌جا که منم امروز، کلن.

Labels:



Comments:
بنده اپیزود اخر رو بیشتر می پسندم، وقتی به درد و به کار کسی نمی خوری بهتره با قضیه کنار بیای و زور بیخودی نزنی، بری بشینی تو خونت با خودت باشی
 
چونكه اين فيلم و هيچيك از اپيزودهاي اين فيلم را نديده ايم ميپردازيم به قضيه ي پر سوز و گداز اشتباهي نشستن و جاي اشتباه نشستن آدمها كه الي ماشاالله در اين روز و روزگار و در اين ملك به وفور يافت ميشود و اينكه اي كاش خيلي ها بدانند و آگاه باشند كه چقدر جاي اشتباهي نشسته اند كلن ، كه البته ميدانند و نيك هم ميدانند ولي محكم تر مينشينند !
آقا كي بود كه ميگفت قضاوت كار سختيه ؟! كه قاضي انگار كه بر لبه ي پرتگاه جهنم ايستاده است و چه و چه و چه ؟! اينجا كه خيلي آسونه . اينقدر آسونه كه براحتي ي آب خوردن ميشه قضاوت كرد و حكم صادر كرد يا همون مث پروانه اي در مشت چه آسون ميشه ما رو كشت كلن !!
 
زاویه دید سر هرمس به لحاظ به درد خور بودن توی اپیزود اول کلا جالب بود. من اما، کلا و جزئا فیلم را سورئال برداشت کردم، همان قصه ی یک خطی برایم کفایت کرد و نتیجه و برداشتی عایدم نکرد. چسبیدم به آنجا ها که خیال با واقعیت پهلو به پهلو شده بود. اپیزود سوم و اول به ترتیب برایم جالب تر بود. اپیزود سوم که مرا بد یاد خودم می انداخت، به لحاظ آدمی که هیچ وقت چاردیواری اش را ترک نمی کند، و اپیزود اول، قصه ی فلاکت این زوج جوان در دامن کلان شهر توکیو را زیبا برایم تصویر کرده بود.‏
 
تو کهاینهمه ساکت نبودی سر هرمس. کلمه هایت را که پی نوشت ندزدیده؟
 
Post a Comment